داستان رمان “پلیس حافظه” اثر یوکو اوگاوا، در جزیرهای بینام و منزوی رخ میدهد؛ جهانی پادآرمانشهری که چیزها به طرز غریبی در آن ناپدید میشوند. این ناپدید شدنها تنها به حذف فیزیکی اشیا یا آدمها محدود نمیشوند، بلکه در اصل این مفاهیم و خاطرات هستند که به ورطه فراموشی مطلق سقوط میکنند.
یکی از صحنههای آغازین کتاب مربوط به حذف پرندگان است. با ناپدید شدن پرندگان، وجود فیزیکی آنها محو نمیشود؛ بلکه آگاهی و تصور از اینکه یک پرنده چیست و معنا و نماد و تمام پیوندهای عاطفی انسان با مفهوم پرنده در ذهن شهروندان مخدوش و پاک میشود. از آن پس، پرندهای در آسمان چیزی بیشتر از یک موجود بالدار بینام، بیمعنا و تهی از مفهوم نخواهد بود. با پیشروی داستان، این زوال ذهنی ابعاد هولناکتری به خود میگیرد و در نهایت به کتابها، فصلها و اعضای بدن انسانها هم گسترش مییابد.
هر چهقدر منتظر ماندیم، بهار دیگر نیامد و ما همراه خاکستر تقویمها زیر برفها مدفون شدیم.
در این میان، شمار اندکی از مردم جزیره، شاید به علت نوعی ویژگی ژنتیکی متمایز، توانایی حفظ خاطرات اشیای ناپدیدشده را دارند. این افراد همواره در ترس از نهادی به نام “پلیس حافظه” به سر میبرند؛ سازمان امنیتی مخوفی که وظیفهاش تعقیب، دستگیری و حذف کسانی است که شی یا “دانشی” خلاف مقررات داشته باشند. دستگیرشدگان برای همیشه ناپدید میشوند و اغلب هیچ ردپایی از آنها باقی نمیماند.
پروتاگونیست داستان، نویسنده جوان و بینامی است که از راه نوشتن رمان زندگی خود را سپری میکند. او که در ابتدا مانند اکثر مردم، گویی برحسب وظیفه به این فراموشیها تن داده است، متوجه میشود ویراستارش (شخصی به نام “ر”) جزو همان اقلیتی است که گذشته را تمام و کمال به یاد میآورند. نویسنده تصمیم میگیرد پیش از آنکه “ر” در دام پلیس حافظه گرفتار شود، با همکاری یک دوست قدیمی (که در طول داستان تنها به عنوان پیرمرد شناخته میشود)، پناهگاهی امن در خانه خود برای او بسازد. با این حال، با افزایش ناپدید شدنها و عزم راسخ پلیس برای پاکسازی جامعه از عناصر متفاوت، بقای این افراد بیش از پیش در خطر نابودی قرار میگیرد.
آدمهایی که با کتابسوزی شروع کنند در نهایت به آدمسوزی میرسند.
انطباق فرضیه داستانی اوگاوا بر نقد حکومتهای تمامیتخواه آشکار است. از نخستین حضور پلیسهای حافظه با یونیفرمهای شیک و اتوکشیده و چکمههای کوبندهشان، احساس وحشت را همزمان به خواننده و راوی القا میکنند. این اثر بارها با شاهکار جورج اورول، “1984” مقایسه میشود، اما برخلاف آن کتاب که بر خشونت عریان، نظارت تکنولوژیک و پروپاگاندای شدید تمرکز دارند، اوگاوا توتالیتاریسم را از طریق زوال تدریجی هویت، حافظه و ارتباطات انسانی نقد میکند.
یکی از آزاردهندهترین جنبههای رمان، تسلیم داوطلبانه و انفعال انسانها در برابر این ناپدید شدنها است. مردم نه تنها به سرعت با این فقدانها سازگار میشوند، بلکه بر حسب یک احساس وظیفه و نیاز، شخصا اشیای فراموششده را دور میریزند یا نابود میکنند. اوگاوا با این تصویرسازی، بیتفاوتی مدنی و همنوایی تودهای را زیر ذره بین میبرد. حکومت توتالیتر به مرور زمان، هویت فردی اشخاص و میل به مقاومت را در آنها می کشد، به طوری که جامعه بدون نیاز به شکنجه فیزیکی یا تهدید، داوطلبانه دست به خودسانسوری و خودتخریبی میزند.
بخش هایی از کتاب نیز می توانند یادآور فضای داستانی فرانتس کافکا باشند. به عنوان مثال، مواجه راوی با مقر فرماندهی پلیس حافظه، تصویری از مکانی ممنوعه و شوم را به دست میدهد و سایه هایی از فضاسازی این نویسنده چک در رفتار نگهبانان عبوس و سیستم سلسله مراتبی و غیرپاسخگوی مرکز فرماندهی به چشم می خورد. فراتر از فضای فیزیکی، این تسلیم ناگزیر و تدریجی مردم در برابر اعمال بیمنطق و پوچ حاکمیت است که اتمسفری کاملا کافکایی و کابوسوار را بر جزیره حاکم میکند.
حتی اگر حالا میتوانستم فرار کنم، میدانستم که برای این کار دیگر دیر شده بود. دیگر مدتها بود که تباه شده بودم. اگر قدم به دنیای بیرون میگذاشتم جسمم به میلیونها تکه تجزیه میشد.
یوکو اوگاوا تعمدا به پرسشهای اساسی داستان پاسخ نمیدهد؛ ما هرگز نمیفهمیم فرایند ناپدید شدنها چگونه هدایت میشود، ماهیت واقعی پلیس حافظه چیست و چه کسی پشت پرده این تصمیمات ایستاده است. هدف داستان در واقع ارائه روایتی بیواسطه و ملموس از زاویه دید انسانی است که خود به اندازه مخاطب، بیخبر و مرعوب از واقعیت اتفاقات جهان پیرامونش است.
پایان کتاب بسیار سوررئال است. در نهایت میتوان دید که این سازمان، نه تنها جغرافیا و قوانین، بلکه مرزهای وجودی، بدن و روح انسانها را نیز تسخیر و متلاشی میکند؛ رادیکالترین شکل از توتالیتاریسم که در آن از انسان چیزی جز یک پوسته خالی باقی نمیماند.
نظرات (0)
او��ین نظر را برای این مقاله شما ثبت کنید.
برای ارسال نظر، لطفاً وارد شوید یا از دکمه شناور استفاده کنید.