بازگشت به خانه
نقد کتاب تنها کسی که باقی ماند | عمارتی در آستانه سقوط و خانواده‌ای از هم گسسته.
جنایی

نقد کتاب تنها کسی که باقی ماند | عمارتی در آستانه سقوط و خانواده‌ای از هم گسسته.

عمارت هوپ در آستانه‌ی سقوط به اقیانوس است و لنورا به دقایق پایانی عمر خود نزدیک می‌شود. آن‌چه اهمیت دارد رازی است که سال‌ها در سینه‌اش مدفون مانده و حالا قصد دارد آن را به زبان بیاورد. | این نقد همچنین شامل نکاتی برای نویسنده‌هاست.

نقد کتاب تنها کسی که باقی ماند 

1. معرفی کتاب

تنها کسی که باقی ماند نوشته‌ی رایلی سیجر، رمانی معمایی است. داستان از شرکت مراقبت از سالمندان آقای گرلین آغاز می‌شود. جایی که کیت درمی‌یابد چاره‌ای جز مراقبت از لنورا هوپ، مظنون شماره یک قتلی خانوادگی، ندارد. او باید از زنی مراقبت کند که در سال 1929 به کشتن تمام خانواده‌اش متهم شده، اما به دلیل عدم وجود مدارک کافی، به مجازاتی جز زندانی‌شدن در بدنی از کار افتاده، محکوم نشده است. لنورا هوپ پیر جز تکان دادن دست چپش، قادر به انجام هیچ کاری نیست و کیت نیز جز مراقبت از او، راهی برای خلاص‌شدن از خانه‌ی پدری ندارد؛ خانه‌ای که پس از مرگ مادرش دچار سکوتی مرگبار شده است. کیت گرچه با ترس و تردید، اما قبول می‌کند که به عمارت هوپ نقل مکان کرده و کارش را شروع کند.

2. تحلیل

عمارت درست مثل آن‌چه از خانواده هوپ باقی مانده، در آستانه‌ی سقوط است. فرسایش خاک، صخره‌ای که عمارت هوپ روی آن بنا شده را به سمت اقیانوس اطلس می‌کشاند. سطح شیب‌دار طبقات دوم و سوم عمارت نخستین چیزی است که توجه کیت را جلب می‌کند. می‌توان گفت که استفاده‌ی سیجر از این تمثیل به جا و خلاقانه است. عمارت مثل شخصیتی زنده در دل داستان نفس می‌کشد و با نزدیک‌شدن به نقطه‌ی اوج رمان، بیشتر به سمت اقیانوس کشیده می‌شود. 

1-2. شخصیت‌پردازی (آغاز اسپویل)

کیت وسوسه می‌شود از رازهای این عمارت سر در بیاورد. هم به این دلیل که تصور مراقبت از یک قاتل به اندازه‌ی کافی منزجرکننده است و بیشتر به این خاطر که اگر بی‌گناهی لنورا را ثابت کند، شاید بتواند بی‌گناهی خودش را نیز اثبات کند. در واقع سیجر تلاش می‌کرد نشان دهد که انگیزه‌ی کیت از کندوکاو گذشته‌ی لنورا بیش از آن‌که کشف حقیقت باشد، اثبات بی‌گناه‌بودنش به خودش است. کیت برای فرار از عذاب‌وجدانش و زندگی ملالت‌باری که گرفتارش شده بود، دست به حل این معما زد. تلاش او برای باز کردن گره‌ی معمای قتل خانواده هوپ بیشتر برای تسلی خودش بود. 

در کنار این‌ها با شخصیت‌های دیگری مثل کارتر روبه‌رو هستیم که معتقد است نوه‌ی لنوراست. البته مشخص می‌شود که کارتر کاملاً یک‌جور رد گم کنی بوده. می‌توان گفت که گرچه گیج‌کردن خواننده و سرنخ‌های اشتباه می‌توانند رمان را مهیج کنند، اما این فقط در صورتی است که هدفی پشت این سرنخ‌ها باشند. در واقع، پایان‌بندی کارتر را به شخصیتی بیهوده تبدیل کرد. هدف از وجود کارتر در داستان بهتر بود چیزی بیش از اطلاع دادنِ باز شدن درهای عمارت باشد. و اینکه مشخص نیست کارتر چرا و از کجا می‌دانست ممکن است نوه‌ی لنورا باشد؟ این مسائل خوب تبیین نشدند. اگر بین کارتر و کیت پیوند عشقی وجود داشت، بهتر می‌شد. حتی می‌توان گفت که در رویارویی اول این دو، شاهد جرقه‌ای بودیم، اما این جرقه به چیزی بیشتر تبدیل نشد.

اینکه جسی نوه‌ی لنورا باشد در واقع به بهترین بیان ممکن از ناکجاآباد آمده. وقتی نویسنده می‌خواهد در انتهای داستان پرده از حقیقتی بردارد، باید پیش از نمایش آن سرنخ‌هایی به مخاطب داده باشد. درباره جسی هیچ سرنخی وجود نداشت. جسی یک موجود بی‌آزار به نظر می‌رسید که در آن عمارت کار می‌کند. نه صحبت‌هایش در مورد روح ویرجینیا و نه در مورد گرفتن عکس هیچ نشانه‌ای وجود نداشت که نشان دهد جسی همه چیز را می‌داند. نه حتی اخمی یا پریدن پلکی هم وجود نداشت. 

از طرفی، قضیه‌ی اینکه ریکی ریکادو میهو نیست و پاتریک، پدر کیت است و ریکاردو گی و با آرچی است هم که دیگر می‌توان گفت ته مسخره بودن است. حقیقتاً پایان‌بندی منطقی و درستی نبود. جم تی‌وی هم این‌قدر روابط را پیچیده نمی‌کند. پدر کیت هیچ‌جای داستان وجود نداشت و ناگهان در سی صفحه آخر تبدیل به مهره‌ی اصلی شد. این‌طور پلات‌تویست‌های آبکی توهین به شعور مخاطب‌اند، نه خلاقیت. همیشه باید نشانه‌هایی باشند تا بتوان پس از آشکار شدن حقیقت، به آن‌ها اشاره کرد. بدون سرنخ، پایان‌بندی سرهم‌بندی‌شده و آبکی به نظر می‌رسد.

2-2. تم و درون‌مایه

مهم‌تر این‌که هیچ مفهوم عمیق، پیام روشن و هدف خاصی پشت این ماجراها نبود. دختری عاشق یک پسر عوضی شده، باردار شده و بعد خانواده‌اش به او پشت کرده بودند. پسر رهایش کرده بود. مادرش پدرش را کشت و عشقش مادرش را کشت. خودش هم خودکشی کرد، اما زنده ماند و تازه در طول سال‌ها توانایی‌اش را به دست آورد و دیگر فلج نبود، اما از همه آن‌ها مخفی کرد. و ما در طول داستان جز راه رفتن در اتاق که می‌توانست هم جسی هم آرچی باشد، هیچ نشانه‌ای نداشتیم که نشان دهد دست و پای لنورا یا همان ویرجینیا کار می‌کند. لنورا هم خواهرش را حبس کرده بود. 

(پایان اسپویل)

3. الگوبرداری

قبل از اینکه یه پلات تویست ایجاد کنی یا حقیقتی را آشکار کنی سرنخ‌هایی در داستان به جا بگذار.

هیچ شخصیتی را بی‌هدف وارد داستان نکن. شخصیت‌ها باید زنده باشند، نه ابزاری برای پیش‌برد داستان.

گاهی یک پاسخ نسبتاً ساده بهتر از پاسخ پیچیده‌ای است که منطقی نیست.

برای برخی رمان‌ها می‌توان مکان‌ها را زنده توصیف کرد. مثل عمارت هوپ که نقشی تمثیلی داشت.

4. امتیاز

چهار از ده

نظرات (0)

او��ین نظر را برای این مقاله شما ثبت کنید.

0

نظرات (0)

ارسال نظر جدید

هنوز نظری ثبت نشده است.

جهان ادبیات فانتزی

اینجا «فراگُمان» است؛ جایی که خیال نفس می‌کشد.

ما دور هم جمع شدیم چون یک چیز مشترک داریم: عطش کشف ناشناخته‌ها. ما عاشق قصه‌ها هستیم، که دنیا رو وارونه می‌کنن، سوال می‌پرسن، و مرز واقعیت رو به بازی می‌گیرن.

اینجا فقط یک مجله نیست؛ یه پاتوقه برای کسایی که خیال براشون جدیه. برای آدم‌هایی که وقتی یک درِ تازه به ذهنشون باز می‌شه، حس می‌کنن زنده‌ان.

ما داستان می‌نویسیم، نقد می‌کنیم، بحث می‌کنیم، می‌خونیم و با همدیگه جهان‌های تازه می‌سازیم. چون می‌دونیم ادبیات گمانه‌زن فقط سرگرمی نیست؛ یه راهه برای دیدن، برای پرسیدن، برای عمیق‌تر شدن.

اگه تو هم دنبال اینی که از روزمرگی بزنی بیرون و با تخیل پرواز کنی، خوش اومدی.

فراگُمان خونه‌ی آدم‌های خیال‌بازه. خونه‌ی تو.