← بازگشت به اخبار

وولکان‌ها، رویاپردازان و من — پیشتازان فضا: دنیاهای جدید و عجیب: «حادثه تله‌پورت سطح پنج»

وولکان‌ها، رویاپردازان و من — پیشتازان فضا: دنیاهای جدید و عجیب: «حادثه تله‌پورت سطح پنج»

آیا واقعاً به آن پایان کلیشه‌ای نیاز داشتیم؟ مطلب «ولکان‌ها، رویاپردازان و من — پیشتازان فضا: دنیاهای عجیب: حادثه تله‌پورت سطح پنج» نخستین بار در ری‌اکتور منتشر شد.

فیلم و تلویزیون

پیشتازان فضا: دنیاهای جدید و عجیب — «حادثه سطح پنج دستگاه انتقال‌دهنده»

آیا واقعاً به آن پایان کلیشه‌ای نیاز داشتیم؟

نوشته کیت آر. ای. دِکاندیدو
تاریخ انتشار: ۲۰ اوت ۲۰۲۶

من متولد سال ۱۹۶۹ هستم و در دهه‌های ۱۹۷۰ و ۱۹۸۰ بزرگ شدم؛ دو مورد از تأثیرگذارترین عوامل در شکل‌گیری شخصیت من، «ماپت‌های» جیم هنسن و «پیشتازان فضا» (استار ترک) جین رادنبری بودند. دومی را البته در تمام دوران کودکی‌ام در بازپخش‌ها می‌دیدم و سریال انیمیشنی، فیلم‌ها و نسخه‌های فرعی‌اش را هم‌زمان با انتشار دنبال می‌کردم. اولی، یعنی «سسمی استریت» که در سال تولدم پخش شد و «نمایش ماپت‌ها» که در هفت‌سالگی‌ام به روی آنتن رفت، بخش بسیار سازنده‌ای از کودکی‌ام را تشکیل می‌دادند.

بخش بزرگی از فلسفه زندگی من — خوش‌بینی‌ام، حس طنز، اعتقادم به انجام بهترین کار ممکن فارغ از کاستی‌ها، و ترجیحم به گفتگو به جای جنگیدن — در این دو فضا شکل گرفت. (به یاد دارم گیتس مک‌فادن — که نقش دکتر بورلی کراشر را در «نسل بعدی»، «پرودیژی»، «پیکارد» و چهار فیلم سینمایی بازی کرد و طراح رقص «هزارتو» و «ماپت‌ها منهتن را تسخیر می‌کنند» بود — یک بار گفت که چقدر خوش‌شانس بوده که با هر دو، یعنی هنسن و رادنبری، کار کرده است.)

در نتیجه، وقتی اعلام شد که قرار است قسمتی از «دنیاهای جدید و عجیب» (SNW) ساخته شود که در آن خدمه به ماپت تبدیل می‌شوند، بسیار هیجان‌زده شدم.

حالا که این قسمت را دیده‌ام، احساسات متناقضی نسبت به آن دارم. ضمناً: در این قسمت به آن‌ها «ماپت» نمی‌گویند، احتمالاً به این دلیل که حق امتیاز آن نام در حال حاضر متعلق به شرکت والت دیزنی است. بنابراین، آن‌ها خودشان را به عنوان کسانی که به عروسک تبدیل شده‌اند، توصیف می‌کنند.

احساسات متناقض من مشخصاً به پایان‌بندی مربوط می‌شود و از آنجا که این یک افشای داستانی (اسپویلر) واقعی است، در ادامه نقد به آن خواهم پرداخت.

باید اعتراف کنم که از تمام جنجال‌های آنلاین درباره ساخت یک قسمت عروسکی/ماپتی، انگار که این کار خلوص «پیشتازان فضا» را لکه‌دار می‌کند، سرگرم شده‌ام — یا شاید هم حیرت‌زده‌ام؟ همان «پیشتازان فضایی» که (با نگاهی به یادداشت‌ها) کاپیتانش سوار بر افسر اول مثل اسب می‌تازد، «اینترپرایز» با آبراهام لینکلنِ شناور در فضا، یک آمیب فضایی غول‌پیکر و یک ماشین روز قیامت که شبیه شاخِ وفور نعمتی است که در یک دعوای میخانه‌ای شکست خورده روبرو می‌شود؛ کاپیتانی که صدها «تریبل» روی سرش ریخته می‌شود، پزشک کشتی که با یک شمع رابطه جنسی با دود سبز دارد، «اینترپرایز» که از سیاره نازی‌ها، سیاره امپراتوری روم، سیاره خدایان یونان، سیاره گانگسترها و سیاره معتادان جنسی آریایی بازدید می‌کند، «وویجر» که موتور وارپی می‌سازد که شما را به یک سمندر شهوت‌ران تبدیل می‌کند، سگ کاپیتان که روی یک سیاره ادرار می‌کند و زیست‌کره‌اش را آلوده می‌سازد، خدمه‌ای که بازی‌ای شبیه «جنگا» اما بدون عمق روشنفکرانه انجام می‌دهند، خدمه‌ای که «واپس‌گرایی تکاملی» پیدا می‌کنند (بیش از یک بار!)، رئیس امنیتی که توسط یک لکه نفتی سادیست کشته می‌شود، «اینترپرایز» که ماهی‌انسان‌ها و هیپی‌های فضایی را جابه‌جا می‌کند و غیره.

آنچه درباره این قسمت به‌ویژه جذاب (و این انتخاب کلمه عمدی است) به نظر می‌رسد، این است که در درجه اول بستری برای رشد شخصیت اسپاک است. در ابتدای قسمت، «اینترپرایز» در مسیر ولکان است تا اسپاک بتواند مطالعات منطقی‌اش را برای مهار احساساتش انجام دهد. برای این منظور، او با تی‌پِرینگ تماس می‌گیرد و از او کمک می‌خواهد. تی‌پِرینگ در سیاره‌ای بین موقعیت فعلی «اینترپرایز» و ولکان است و موافقت می‌کند که اگر آن‌ها او را سوار کنند، کمکش کند.

علاوه بر این، اسکاتی در حال آزمایش برای افزایش برد دستگاه انتقال‌دهنده است. فاصله ایمن فعلی ۲۰ هزار کیلومتر و رکورد ۲۷ هزار کیلومتر است. (این نکته ظریفی است — در «نسل بعدی» که یک قرن در آینده رخ می‌دهد، فاصله ایمن ۴۰ هزار کیلومتر است، همان‌طور که در قسمت «مسئله افتخار» تعیین شد.) اسکاتی فکر می‌کند می‌تواند با موفقیت تا ۲۹ هزار کیلومتر انتقال انجام دهد و قصد دارد از یک عروسک به نام «ریکی کوچولو» که برادرانش برای آزار دادن او استفاده می‌کردند، به عنوان نمونه آزمایشی برای ثبت رکورد استفاده کند. اسپاک در یک شاتل خارج از کشتی است که حادثه سطح پنج دستگاه انتقال‌دهنده رخ می‌دهد؛ چرا که الگوی عروسک باعث اختلال شده و همه افراد کشتی را به یک ماپ... ببخشید، به عروسک تبدیل می‌کند.

این اتفاق مشکلات لجستیکی زیادی ایجاد می‌کند. کنترل‌ها به بیومتریک پاسخ می‌دهند و حالا تمام خدمه از نمد ساخته شده‌اند. این یعنی اسپاک باید تقریباً همه کارها را انجام دهد، که هیچ کمکی به تلاش‌های او برای رسیدن به تعادل روانی نمی‌کند.

مشکل زمانی حادتر می‌شود که یک کشتی دزدان دریایی اوریونی ظاهر شده و به دلیل ناتوانی خدمه در مبارزه در وضعیت عروسکی‌شان — آن‌ها نمی‌توانند سلاح‌ها را به کار بگیرند و نمی‌توانند دفاع کنند (خیلی کوچک هستند و به‌راحتی می‌توان آن‌ها را برداشت و به گوشه‌ای پرت کرد) — کنترل «اینترپرایز» را به دست می‌گیرند.

با این حال، خدمه کدهای فرماندهی را لو نمی‌دهند. کاپیتان اوریونی — که توسط ریچل هریس بزرگ به شکلی باشکوه بازی شده — با پرت کردن پایک به بیرون از دریچه هوا نشان می‌دهد که شوخی ندارد. (این صحنه با ادای احترامی به «خشم خان» همراه است که بیشتر باعث تهوع من شد؛ جایی که پایک و اسپاک درست قبل از اینکه کاپیتان به فضا پرتاب شود، دست‌هایشان را از پشت شیشه دریچه هوا به هم می‌رسانند.) اما پایک یک عروسک است. او دستگاه گردش خون، سیستم قلبی-عروقی یا ریه ندارد. او از نمد و الیاف پلی‌فیل ساخته شده است. این موضوع زمانی برجسته می‌شود که اوریونی‌ها پلیا را به دو نیم می‌کنند و اِم‌بِنگا و چپل (با کمک اسپاک و دست‌های پنج‌انگشتی‌اش) با دوختن ساده او، وی را درمان می‌کنند و او کاملاً بهبود می‌یابد. این همچنین به این معناست که وقتی پایک به بیرون از دریچه هوا پرتاب می‌شود، هیچ اثر منفی‌ای حس نمی‌کند و می‌تواند به کشتی بازگردد.

و اینجاست که نقشه اصلی شکل می‌گیرد. کشتی تسخیر شد چون آن‌ها مثل آدم‌ها رفتار می‌کردند، نه مثل عروسک‌ها. آن‌ها باید از جثه کوچک، قدرت نسبتاً کم و آسیب‌ناپذیریِ نزدیک به مطلق‌شان استفاده کنند. ضربه نهایی، قطع سیستم پشتیبانی حیات است که باعث می‌شود همه اوریونی‌ها (و در نهایت اسپاک) از حال بروند.

به نظر من، اینجاست که این قسمت به عنوان داستانی درباره ماپت‌ها واقعاً می‌درخشد. زیرا چیزی که من به‌ویژه از «نمایش ماپت‌ها» آموختم این است که باید کاری را که دوست دارید انجام دهید، با تمام وجود و با اشتیاق و بدون عذرخواهی انجامش دهید. گانزو بدلکار وحشتناکی است، فازی کمدین افتضاحی است، خانم پیگی خواننده بدی است. اما هر هفته گانزو بدلکاری می‌کند، فازی برنامه کمدی اجرا می‌کند و پیگی آواز می‌خواند. وقتی پایک و دیگران «عروسک‌بودگی» (کلمه‌ای که همین الان از خودم درآوردم) خود را می‌پذیرند، موفق می‌شوند.

البته با کمک اسپاک. ایتن پک در اینجا یکی از بهترین بازی‌های عمرش را ارائه می‌دهد؛ او تلاش‌های اسپاک برای حفظ آرامشی را نشان می‌دهد که پیش از عروسکی شدن خدمه هم با آن دست‌وپنج نرم می‌کرد، و این حالت به آشفتگی کامل تبدیل می‌شود، چرا که او تنها کسی است که به عنوان یک موجود زنده شناسایی می‌شود و باید در سراسر کشتی بدود تا اوضاع را کنترل کند. این همچنین ادامه مسیری است که برای اسپاک از «پیشتازان فضا: داستان‌های کوتاه» (Short Trek) قسمت «پرسش و پاسخ» در نظر گرفته‌اند. آن‌ها پذیرفته‌اند که اسپاک در «قفس» لبخند می‌زد (چون در آن قسمت آزمایشی اصلی، «نامبر وان» دانشمندِ بدون احساس بود و وقتی تصمیم گرفتند دوباره شروع کنند و قسمت «جایی که هیچ انسانی پیش از این نرفته» را ساختند، آن شخصیت به اسپاک منتقل شد) و در چند سال اخیر نشان داده‌اند که چگونه اسپاک از مردی که لبخند می‌زد، به مردی تبدیل شد که در سریال اصلی اصلاً لبخند نمی‌زند. این قسمت گام بزرگی در آن جهت است، زیرا اسپاک از هرج‌ومرج این تجربه با تمایلی حتی شدیدتر برای پذیرش منطق بیرون می‌آید.

اما بعد به پایان‌بندی می‌رسیم. هشداری که این بخش یک افشای داستانی است، پس اگر هنوز این قسمت را ندیده‌اید، خودتان را آگاه بدانید.

من معمولاً در نقدهایم هشدار اسپویلر نمی‌دهم و باید اعتراف کنم که «اسپویلر‌هراسی» که در بیست و پنج سال گذشته ریشه دوانده، برایم خسته‌کننده است. به نظر می‌رسد تعریف بسیاری از افراد از آنچه «اسپویلر» محسوب می‌شود، کاملاً از معنای واقعی فعل «خراب کردن» (To Spoil) جدا شده است. هفته گذشته کسی شکایت کرد چون اشاره کردم که «کور» در آن قسمت حضور دارد، که ظاهراً باعث لو رفتن داستان شده بود. اگر دانستن اینکه یک شخصیت خاص در یک داستان حضور دارد برای خراب کردن لذت شما کافی است، پیشنهاد می‌کنم توانایی‌تان در لذت بردن از هر چیزی به قدری تحلیل رفته که دیگر بی‌فایده است.

اما این نظر من است. من نزدیک به چهار دهه است که به صورت حرفه‌ای می‌نویسم و ویرایش می‌کنم و دانستن جزئیات طرح داستان برایم بی‌اهمیت است — آنچه اهمیت دارد اجراست، نه طرح یا جزئیات شخصیت.

نمی‌گویم چیزی به نام اسپویلر وجود ندارد، اما فکر می‌کنم تعریف آن بیش از حد گسترده شده است. با این حال، پایان «حادثه سطح پنج دستگاه انتقال‌دهنده» یک اسپویلر قطعی است. چون قطعاً لذت این قسمت را برای من خراب کرد.

در نهایت، همه‌چیز یک رویا بود.

بله، واقعاً. آن‌ها این کار را کردند. کهنه‌ترین کلیشه موجود در کتاب. و البته، این پایان‌بندی طرفداران دوآتشه‌ای را که فکر می‌کنند تبدیل شدن خدمه به عروسک کفرآمیز است راضی می‌کند، به‌علاوه آن‌ها را از ارائه یک توضیح علمی قابل‌قبول برای این اتفاق نجات می‌دهد. (نه اینکه هر کدام از اتفاقات عجیب‌وغریب دستگاه انتقال‌دهنده که داشته‌ایم، از «دشمن درون» تا «شانس دوم» یا «مواجهه با غریبه»، توضیحات علمی قابل‌قبولی داشته باشند...)

و این اصلاً منطقی نیست! برای شروع، رویدادهایی وجود دارد که بدون اطلاع اسپاک رخ می‌دهند. در واقع، وقتی تی‌پِرینگ به او می‌گوید که پایک هنوز زنده است، اسپاک واقعاً غافلگیر می‌شود، با اینکه بیننده مدتی است این را می‌داند. چطور چنین چیزی در رویای خودِ اسپاک ممکن است؟

این یک پایان‌بندیِ از سر باز کنی است که انگار طراحی شده تا دهان منتقدانِ متعصب را ببندد. اما برای این منتقد، این پایان‌بندی قسمت را کاملاً خراب می‌کند.

این تجربه برای اسپاک آن‌قدر واقعی بود که حداقل تأثیر عمیقی بر او گذاشت، که این خوب است. من دوست دارم وقتی یک سریال تلویزیونی در قسمتی که به نظر می‌رسد یک قسمت فرعی و بی‌اهمیت است، اتفاقات مهمی را رقم می‌زند؛ مثل معرفی «دامینین» در یک قسمت کمدی «فرنگی» در «دیپ اسپیس ناین»، یا رشد شخصیت اسپاک، چپل و لآن در قسمت موزیکال. این گام بزرگی در سفر اسپاک به سوی نسخه‌ای است که لئونارد نیموی شش دهه پیش در تلویزیون بازی کرد.

اما خدای من، آیا واقعاً باید همه‌اش یک رویا می‌بود؟ جدی؟

منبع اصلی: https://reactormag.com/tv-review-star-trek-strange-new-worlds-level-five-transporter-accident/

تازه‌ترین اخبار

جهان ادبیات فانتزی

اینجا «فراگُمان» است؛ جایی که خیال نفس می‌کشد.

ما دور هم جمع شدیم چون یک چیز مشترک داریم: عطش کشف ناشناخته‌ها. ما عاشق قصه‌ها هستیم، که دنیا رو وارونه می‌کنن، سوال می‌پرسن، و مرز واقعیت رو به بازی می‌گیرن.

اینجا فقط یک مجله نیست؛ یه پاتوقه برای کسایی که خیال براشون جدیه. برای آدم‌هایی که وقتی یک درِ تازه به ذهنشون باز می‌شه، حس می‌کنن زنده‌ان.

ما داستان می‌نویسیم، نقد می‌کنیم، بحث می‌کنیم، می‌خونیم و با همدیگه جهان‌های تازه می‌سازیم. چون می‌دونیم ادبیات گمانه‌زن فقط سرگرمی نیست؛ یه راهه برای دیدن، برای پرسیدن، برای عمیق‌تر شدن.

اگه تو هم دنبال اینی که از روزمرگی بزنی بیرون و با تخیل پرواز کنی، خوش اومدی.

فراگُمان خونه‌ی آدم‌های خیال‌بازه. خونه‌ی تو.