باز هم کشتیشکسته: جزیرهی دکتر مورو اثر اچ. جی. ولز (بخش دوم)
وقتی همه اطرافیانت دیوانههایی خشمگین هستند، دور ماندن از دردسر کار دشواری است... مطلب «باز هم کشتیشکسته: جزیره دکتر مورو اثر اچ. جی. ولز (بخش دوم)» نخستین بار در ریاکتور منتشر شد.
کتابها
خواندنِ «عجیب»
کشتیشکستهای دیگر: «جزیرهی دکتر مورو» اثر اچ. جی. ولز (بخش دوم)
وقتی اطرافیانت مشتی دیوانهی خشمگیناند، سخت میتوان از دردسر دور ماند...
نوشتهی روثانا امریس، آن ام. پیلزوری
منتشرشده در ۱۹ اوت ۲۰۲۶
به «خواندنِ عجیب» خوش آمدید؛ جایی که ما با نگاهی زنانه به سراغ ادبیات عجیب، وحشت کیهانی و آثار لاوکرفتی میرویم؛ از ریشههای تاریخیاش تا شاخههای نوپای آن. این هفته، با فصلهای ۴ تا ۶، به سراغ «جزیرهی دکتر مورو» اثر اچ. جی. ولز میرویم. این کتاب نخستین بار در سال ۱۸۹۶ منتشر شد. هشدار: خطر لو رفتن داستان!
فصل چهارم: کنار نردههای کشتی. شبِ پس از آنکه پرندیک مانع درگیری میان کاپیتان دیویس و مونتگومری میشود، خشکی در افق پدیدار میگردد: مقصد مونتگومری. دو مسافر کنار نردهها ایستادهاند و سیگارهای مونتگومری را دود میکنند. مونتگومری با «لحنی نیمهدردناک و خاطرهانگیز» از زندگی پیشینش در لندن میگوید و دربارهی وضعیت کنونی آن میپرسد. وقتی گفتگو به پایان میرسد، تنها صداهای گاهبهگاهِ «باغوحش» مونتگومری سکوت را میشکند. یوزپلنگ در قفسش چمباتمه زده و با چشمانی درخشان به مردان خیره شده است.
پرندیک درگیرِ رازهای مردی است که جانش را نجات داده و فردا قرار است او را برای همیشه ترک کند. او سعی میکند از مونتگومری تشکر کند، اما مونتگومری اصرار دارد که دیدار آنها صرفاً اتفاقی بوده، همانطور که همهچیز در زندگی اتفاقی است. مثلاً چرا او «راندهشده از تمدن» است؟ تبعید او تنها نتیجهی این بود که یازده سال پیش، «در یک شب مهآلود، ده دقیقه عقلش را از دست داد.»
پرندیک از مونتگومری میخواهد داستانش را ادامه دهد، اما او تردید میکند. در همین حین، پرندیک متوجه همراهِ عجیبِ همسفرش میشود که آن نزدیکی ایستاده است. چشمان آن موجود در نور فانوس به رنگ سبزِ غیرانسانی میدرخشد و پرندیک را به یاد وحشتهای دوران کودکیاش میاندازد. خواب او ناآرام و آکنده از کابوس است.
فصل پنجم: مردی که جایی برای رفتن نداشت. صبح زود، پرندیک با هیاهو از خواب میپرد. روی عرشه، قفس یوزپلنگ را با جرثقیل به سمت قایق موتوری که کنار کشتی بسته شده، میبرند. کاپیتان دیویس که هنوز مست است، خدمهاش را وادار میکند تا هرچه زودتر باغوحش مونتگومری را از کشتیاش بیرون ببرند. او سپس به پرندیک میتازد؛ همان کسی که دیروز در کشتیِ خودِ کاپیتان به او گفته بود «خفه شو»! دیگر خبری از «پرندیک» نیست؛ نام آن خاطی حالا «آقای خفه-شو» است. او به پلکان کشتی اشاره میکند، جایی که مونتگومری در حال گفتگو با تازهواردی است: «مردی تنومند با موهای خاکستری و لباسهای فلانلِ آبیِ کثیف.» دیویس فریاد میزند که آقای خفه-شو هم باید همراه بقیهی آشغالها به دریا انداخته شود.
پرندیک تصور میکند قرار است با مونتگومری برود که به نظر بهتر از ماندن با دیویس است. اما آن مرد موخاکستری میگوید که «نمیتوانند او را بپذیرند.» پرندیک که میان استیصال و خندههای از سرِ ناچاری سرگردان است، منتظر سرنوشتش میماند. وقتی مونتگومری و مرد موخاکستری با بارشان در قایق مستقر میشوند، ملوانان پرندیک را به زور به همان قایق پاروییِ نیمهغرقشدهای برمیگردانند که چند روز پیش از آن نجات یافته بود. او بیهوده تقلا میکند. دقایقی بعد، او در قایق کوچک چمباتمه زده و رفتنِ کشتی و قایق موتوری را تماشا میکند که او را تنها میگذارند.
او فقط میتواند هقهق کند، به لبهی قایق لگد بزند و با صدای بلند از خدا بخواهد که بگذارد بمیرد.
فصل ششم: قایقرانانِ بدسیمایِ جزیره. اما وقتی میبینند که دیویس واقعاً پرندیک را رها کرده، اهالی جزیره مسیرشان را برمیگردانند و قایق او را به قایق موتوریشان میبندند. در قایق آنها جایی برای پرندیک نیست. فضای خالیِ قایق توسط همراهِ مونتگومری و سه «مردِ ددمنش» اشغال شده که سگهای شکاری با خشم به آنها پارس میکنند. وقتی پرندیک آبِ قایقش را خالی میکند، میتواند خدمهی قایق موتوری را دقیقتر ببیند. مرد مویسفید، بدنی ورزیده و «پیشانیِ زیبایی» دارد، اما سایر اجزای صورتش زمخت است و گوشههای افتادهی دهانش «حاکی از عزمی ستیزهجویانه» است.
آن «مردان ددمنش» دست و پاهایی دارند که «به شکلی عجیب» با پارچههای کثیف پیچیده شده است. زیر عمامههایشان، موهای سیاه و زبرِ اسبمانند و چهرههایی «جنزده» با فکهای بیرونزده دیده میشود. وقتی نشستهاند، قدشان بیش از حدِ انسانی به نظر میرسد، اما بعداً پرندیک میبیند که قدشان با او یکی است؛ فقط بدنشان بهطور غیرعادی بلند است، در حالی که رانهایشان کوتاه و بهطرز عجیبی پیچخورده است.
جزیره پست است و با پوشش گیاهی انبوه پوشیده شده. بالای ساحلِ شنیِ خاکستری و پرشیب، محوطهای چهارگوش با دیوارهای مرجانی و سنگهای گدازهای قرار دارد. دو سقفِ کاهگلی از بالای دیوارها بیرون زده است. موجوداتی عجیب به درون بیشهها میخزند، اما موجودی که به آب نزدیکتر است، همانجا میماند. او جثهای متوسط دارد، با دهانی بزرگ و تقریباً بدون لب، بازوهایی آویزان، پاهایی بلند و زانوهایی پرانتزی.
مونتگومری قایق را به گودالی در شنها هدایت میکند. به دستور او، مردِ پاپرانتزی به مردان عمامهدار کمک میکند تا بار قایق را خالی کنند. آن سه نفر طوری حرکت میکنند که انگار اعضای بدنشان تغییر شکل یافته و «در جای اشتباهی مفصلبندی شده است.» مرد پاپرانتزی با هیجان با آنها حرف میزند، به زبانی که برای پرندیک بیگانه است.
مرد مویسفید در ساحل به پرندیک خوشآمد میگوید و بابت نحوهی ملاقاتشان عذرخواهی میکند. پرندیک مهمان آنهاست و باید از او پذیرایی کنند، هرچند ناخوانده است. مونتگومری، پرندیک را به عنوان مردی تحصیلکرده و آگاه به علوم معرفی میکند که به نظر میرسد میزبان را آرام میکند. پرندیک تأیید میکند که در کالج سلطنتی علوم تحصیل کرده و تحقیقات زیستشناسی با هاکسلی انجام داده است. میزبان تحت تأثیر قرار میگیرد. جزیره یک ایستگاه زیستشناسی است، آنقدر دورافتاده که نمیتواند بگوید پرندیک چه زمانی میتواند آنجا را ترک کند.
او میرود. مونتگومری به پرندیک میپیوندد و او کمک میکند تا قفسی پر از خرگوش را آزاد کنند؛ او توضیح میدهد که برای تأمین گوشت، باید تکثیر شوند. پرندیک شاید بابت نجاتش از او تشکر کند، اما نه بابت آوردنش به این جزیره. اینجا «مکانی بهغایت عجیب و جهنمی» است که بهتر است در آن «مراقب رفتوآمدش باشد.» او میخواهد چیزی دربارهی مرد مویسفید بگوید—«او»، همانطور که مونتگومری صدایش میزند—اما حرفش را قطع میکند. مرد مویسفید از محوطه با برندی و بیسکویت برای پرندیک برمیگردد و با لحنی صمیمانهتر آنها را تعارف میکند و سپس به مونتگومری کمک میکند تا قفس دوم را آزاد کند. سه قفس دیگر را هم به همراه یوزپلنگ به داخل محوطه میفرستد.
پرندیک با اشتیاق بیسکویتها را میخورد، اما به برندی دست نمیزند، چرا که همیشه از نوشیدن پرهیز کرده است.
هلندیهای منحط: پرندیک این هفته دچار «تشنجهای عجیب» انزجار و گروتسک شده است. او همچنین دربارهی ویژگیهای چهره به شکلی نظر میدهد که آشکارا تحت تأثیر جمجمهخوانی است.
کتابشناسی: استاد زیستشناسی پرندیک، توماس هنری هاکسلی است که به خاطر حمایت از داروین در مناظرات مشهور است. او عمیقاً به پرسشهای مربوط به رابطهی انسان و حیوان علاقهمند بود و آثارش شامل «شواهدی دربارهی جایگاه انسان در طبیعت» است.
جهانسازی عجیب: ولز مبدعِ دورگههای انسان-حیوان نیست—این موضوع به ریشههای هنر بازمیگردد—اما قطعاً آن را در ادبیات گمانهزن مدرن شکل داده است. لاوکرفت چند سال بعد، نگرانی بسیار بیشتری نسبت به دورگههای انسان-میمون ابراز خواهد کرد.
تفسیر آن
بین فصل پنجم و ششم باید اتفاق وحشتناکی برای دکتر مورو افتاده باشد. یا اینکه هنگام سوار شدن به قایق برای بازگشت به جزیره، پایش لغزیده و سرش را در سطلِ وایتکسِ غلیظ فرو کرده است! در فصل پنجم، از او مدام به عنوان «مرد موخاکستری» یاد میشود. تا زمانی که پرندیک در فصل ششم نگاهی دقیق به او میاندازد، او به «مرد مویسفید» تبدیل شده است.
این تناقض در نسخهی کتاب من، نسخهی «پروژهی گوتنبرگ» و حتی نسخهی دیجیتالِ باکیفیتِ چاپ اول سال ۱۸۹۶ در «آرشیو اینترنت» نیز دیده میشود. بنابراین نتیجه میگیرم که ولز قصد داشته دکتر این تغییر رنگدانه شگفتانگیز را تجربه کند و این موضوع اهمیت تماتیک عمیقی دارد. به دنبال مقالات علمی دربارهی این تغییرِ خاکستری به سفید گشتم، اما چیزی نیافتم.
آنچه به اندازهی موضوع بالا توجهم را جلب کرد، تغییر نگرش مورو نسبت به پرندیک پس از اطلاع از دانش علمی اوست. شاید همین توصیهی علمی بود که مورو را متقاعد کرد به «آقای خفه-شو» اجازهی پا گذاشتن به جزیرهاش را بدهد. پرندیک خیلی مختصر اعتبارنامهاش را ارائه میدهد، اما دو نام قدرتمند را به میان میآورد: تحصیل در کالج سلطنتی علوم و انجام تحقیقات زیستشناسی زیر نظر هاکسلی.
واکنش مورو—برای کسی مثل او—شدید است؛ ابروهایش را کمی بالا میبرد و میپذیرد که مدارک پرندیک «اوضاع را کمی تغییر میدهد.» کسی که کمتر خویشتندار بود، شاید یک «لعنتی!» از دهانش میپرید. احتمال اینکه در میان تمام کشتیشکستگانِ تمام اقیانوسهای جهان، مونتگومری شاگرد سابق توماس هنری هاکسلی را نجات دهد، چقدر است؟
عجیب است که اچ. جی. ولز و قهرمان داستانش دقیقاً پیشینهی تحصیلی یکسانی دارند. در سال ۱۸۸۴، ولز بورسیهی «مدرسهی عادی علوم» (که در سال ۱۸۹۰ به کالج سلطنتی علوم تغییر نام داد) را برد و زیر نظر توماس هنری هاکسلی، کالبدشناس تطبیقی و «بولداگِ داروین» (مشهور یا بدنام، بسته به دیدگاه افراد) زیستشناسی خواند. ولز همچنین با هاکسلی در این زمینه مشترک است که مجبور شد تحصیلات رسمی را زود رها کند و سپس تا زمان ورود به آموزش عالی، خودآموز باشد.
ولز به سختی میتوانست نظری بالاتر از این دربارهی هاکسلی داشته باشد. او در «تجربهای در خودزندگینامه» نوشت:
«[هاکسلی] تیزبینترین ناظر، تواناترین تعمیمدهنده، معلمی بزرگ و درخشانترین و شجاعترینِ مناظرهکنندگان بود... آن سالی که در کلاس هاکسلی گذراندم، بدون شک آموزندهترین سال زندگیام بود. این سال مرا با آن نیاز به انسجام و ثبات، و آن بیزاری از فرضیاتِ تصادفی و اظهاراتِ خودسرانه تنها گذاشت که وجه تمایز اصلی ذهنِ تحصیلکرده از ذهنِ تحصیلنکرده است.»
«شنیدم که وقتی هاکسلی سخنرانی میکرد، چارلز داروین عادت داشت گاهی از بالکن پشت سر بیاید و بنشیند و گوش دهد تا زمانی که دوست و متحدش کارش تمام شود... این دو مردان بسیار بزرگی بودند. آنها جسورانه، دقیق و ساده میاندیشیدند، بیباکانه و صریح سخن میگفتند و مینوشتند، متواضعانه و آبرومندانه زندگی میکردند؛ آنها آزادکنندگانِ بزرگِ فکری بودند. حیف که بسیاری از پژوهشگرانِ علمیِ جوانِ امروز، که از شرایط زندگیِ فکری در اوایل قرن نوزدهم بیخبرند و بیشتر بر زمینی ایستادهاند که توسط این غولها فتح و آماده شده، لذتی منحرفانه در کوچک شمردن آنها مییابند... داروین و هاکسلی، در جایگاه و اندازهی خود، به همان اشرافیتی تعلق دارند که افلاطون، ارسطو و گالیله تعلق داشتند، و در نهایت بر ذهنِ کشیشوار و ارتدوکس مسلط خواهند شد، زیرا در هر روح انسانی، پاسخی—هرچند بیمیل، پنهان و خفه شده—به درستی و حقیقتی قاطع وجود دارد.»
انتظار دارم ببینم پرندیک چقدر با دیدگاههای ولز دربارهی این «غولها» همسو است و مورو در زمینی که توسط معاصرانِ برجستهاش فتح شده، چه جایگاهی دارد. هر تیزبینیای که پرندیک در کالبدشناسی تطبیقی در دوران هاکسلی کسب کرده، اگر در این «مکانِ جهنمی» که در آن فرود آمده به کارش نیاید، حداقل باید برایش مفید باشد.
با توجه به روحیهی روشنفکرانهی پرندیک، من با دیدگاه مونتگومری که «همهچیز اتفاقی است» چندان موافق نیستم. ورود این مرد به «ایستگاه زیستشناسی» مورو، برای من بوی سرنوشت میدهد.
تفسیر روثانا
در بسیاری از داستانهای ویکتوریایی، یک «مردِ عمل» کلیشهای وجود دارد: کهنهسرباز یا ماجراجویی که با حس مسئولیت یا ارادهای هوسبازانه هدایت میشود. او مصمم است که قدم پیش بگذارد، رازها را کشف کند و قدرت جسم و ذهن خود را به نمایش بگذارد. او اغلب ابزارِ امپراتوری است و در قضاوتهای خودبینانهاش آزاردهنده است. او عمیقاً روی اعصاب است—و در عین حال قهرمانِ راحتی برای داستان است. به عنوان یک نویسنده، هیچچیز راحتتر از شخصیتی نیست که بیاختیار به سمت دردسر میدود.
پرندیک در هیچ معنای سنتی، چنین شخصیتی نیست. او یک زیستشناسِ سرگردان است، اما آشکارا تختخوابی راحت و کشتیای دوستانه را ترجیح میدهد و—دردناکتر برای نویسنده—او کنترلِ تکانههای خوبی دارد. او بیشتر احتمال دارد با تلاش برای برقراری صلح به دردسر بیفتد تا با دفاع از یک افتخارِ انتزاعی. او نمینوشد. او کنجکاویاش را کنترل میکند، یا...
منبع اصلی: https://reactormag.com/reading-the-weird-h-g-wells-the-island-of-doctor-moreau-part-2/