← بازگشت به اخبار

درخت سحرآمیز دوردست، اثری ناهمگون اما اغلب دلرباست.

درخت سحرآمیز دوردست، اثری ناهمگون اما اغلب دلرباست.

(با دست روی سقف «درخت جادویی دوردست» می‌کوبد) این کوچولو کلی خیال‌پردازی تو خودش جا می‌ده! مطلب «درخت جادویی دوردست؛ نابرابر اما اغلب دلربا» نخستین بار در «رآکتور» منتشر شد.

فیلم و تلویزیون

درخت سحرآمیز دوردست: اثری ناهمگون اما اغلب دلربا

(ضربه زدن به بالای درخت سحرآمیز دوردست) این کوچولو می‌تواند این‌همه «افسون» را در خود جای دهد!

نوشته لیا شنل‌باک
تاریخ انتشار: ۲۴ اوت ۲۰۲۶

گمان می‌کنم وقتی فیلم‌سازان مشغول کار روی «درخت سحرآمیز دوردست» بودند، در مقطعی شخصی که سطلی به‌طور مضحکی بزرگ و رنگارنگ با برچسب «افسون» حمل می‌کرد، پایش گیر کرد و سطل در هوا پرواز کرد و تمام قطرات آن افسون مستقیماً درون فیلم ریخت.

این روشِ شاید کمی اغراق‌آمیز من برای گفتن این است که این فیلم، حداقل برای من، گاهی بیش از حد بود؛ هرچند حدس می‌زنم کودکان آن را همان‌طور که هست می‌پذیرند.

«درخت سحرآمیز دوردست» اقتباسی از کتاب‌های بسیار محبوب (و گاه بحث‌برانگیز) «اِنید بلایتون» است که بین سال‌های ۱۹۳۹ تا ۱۹۵۱ منتشر شدند. کارگردانی این اثر بر عهده بن گرگور و نویسندگی آن با سایمون فارنابی است که پیش‌تر در «پدینگتون ۲» و «وانکا» حضور داشته و نقش کوتاهی هم در این فیلم ایفا می‌کند. اندرو گارفیلد و کلر فوی در نقش تیم و پالی تامپسون ظاهر می‌شوند؛ والدینی جدی که از زندگی مدرن، اعتیاد به نمایشگرها و این حس فزاینده که دوران کودکی فرزندانشان خیلی سریع در حال گذر است، کلافه‌اند. فرزندان آن‌ها عبارتند از: بث (دلایلا بنت-کاردی) که شاید همین حالا هم یک اینفلوئنسر باشد؛ جو (فینیکس لاروش) که هیچ آرزویی جز زندگی در بازی ویدیویی محبوبش که شبیه ماینکرفت است ندارد؛ و فرنی (بیلی گادسدون) که مدت‌هاست لب به سخن نگشوده است. پیش از آنکه کلمه‌ای بیشتر بگویم، باید تأکید کنم که هر سه بازیگر فوق‌العاده‌اند. بنت-کاردی نقش دشوار بثِ غرق در نمایشگر را بر عهده دارد، اما او بدخلقی‌های بث را به‌شکلی کاملاً آزاردهنده به تصویر می‌کشد و در عین حال، وقتی دخترک به‌تدریج با جادوی جنگل خو می‌گیرد، عمق واقعی به شخصیت او می‌بخشد. لاروش فرصت کمتری برای درخشش دارد، اما بسیار بامزه است. و گادسدون که باید بار اصلی احساسی فیلم را به دوش بکشد، این کار را بدون ذره‌ای لوس‌بازی یا تصنع انجام می‌دهد.

نکته دیگری که باید در ابتدا بگویم این است که این فیلم زیباست. خانه اولیه خانواده سرد، خاکستری، فولادی و کرومی است، اما وقتی به حومه شهر می‌روند، همه چیز با رنگ و نور منفجر می‌شود. خودِ درخت حتی پیش از آنکه کسی کلمات جادویی را بر زبان بیاورد، مسحورکننده به نظر می‌رسد و سرزمین‌های فانتزی گوناگونی که بچه‌ها از آن‌ها بازدید می‌کنند، لحن و حال‌وهوای منحصربه‌فرد خود را دارند. تا پایان فیلم، خانه‌ها -چه انسانی باشند، چه پری‌وار یا پیکسی‌وار- گرم و سرزنده به نظر می‌رسند. حتی زمانی که خط داستانی کمی متزلزل می‌شد، دلم نمی‌خواست داستان تمام شود؛ چرا که در دورانی که بسیاری از فیلم‌ها گویی از پشت لنزهایی آغشته به آبِ ظرف‌شوییِ کثیف فیلم‌برداری می‌شوند، این فیلم حس یک در آغوش گرفتن گرم را دارد.

در مورد داستان: وقتی پالی پس از پی بردن به اینکه رؤسایش در یخچال هوشمندی که خودش اختراع کرده، جاسوس‌افزار نصب کرده‌اند، به‌طور ناگهانی از شغل فنی‌اش استعفا می‌دهد، او و تیم این را فرصتی برای شروعی دوباره در حومه شهر می‌بینند. دو فرزند بزرگ‌تر از این تصمیم راضی نیستند، اما فرنی بلافاصله با سرعتِ آرام‌تر و ساکت‌تر زندگی جدید خو می‌گیرد. درست در مسیر رسیدن به خانه جدیدشان (یک انبارِ نیمه‌ویران که به وحشتِ بث و جو، نه آب لوله‌کشی دارد و نه برق)، فرنی توجه یک پری را جلب می‌کند و به‌زودی دنیایی کاملاً جادویی را درون درخت سحرآمیز دوردست کشف می‌کند.

این درخت خانه «سیلکی» (نیکولا کاکلن) است؛ پری‌ای که به خاطر موهای طلایی ابریشمینش به این نام خوانده می‌شود؛ «مون‌فیس» (نونزو آنوزی) که از انسان‌ها متنفر است و نمی‌خواهد هیچ ارتباطی با آن‌ها داشته باشد؛ «دیم واشالوت» (جسیکا گانینگ) که مدام در حال شستن چیزهاست؛ «پیکسیِ عصبانی» (هیران آبیسکرا) که هم عصبانی است و هم یک پیکسی؛ «مردِ قابلمه‌ای» (داستین دمری-برنز) که قابلمه‌ها را به عنوان لباس می‌پوشد و در نتیجه خوب نمی‌شنود؛ و «آقای واتز-ایز-نیم» (الیور کریس) که به نظر می‌رسد نوعی شوالیه قرون‌وسطایی باشد، اما نامش را به یاد نمی‌آورد و به همین دلیل «واتز-ایز-نیم» (فلانی) نامیده می‌شود.

اگر خواندن این لیست تا همین‌جا سهمیه افسونِ هفته شما را پر کرده، درکتان می‌کنم؛ اما باید بگویم که شخصیت‌ها سرگرم‌کننده و بازی‌ها عالی هستند و اکثر آن‌ها به جای لوس بودن، کمی تند و تیزند. مشکلات من با فیلم بیشتر به ساختار آن مربوط می‌شود. نیکولا کاکلن در نقش سیلکی عالی است، اما داستان او را کمی با عجله از چیزی که فکر می‌کنم باید یک قوس شخصیتی قوی‌تر می‌بود، عبور داد. (اما از این فرصت استفاده می‌کنم تا بگویم او در نمایش «پلی‌بوی دنیای غرب» اثر جی. ام. سینگ به کارگردانی کاتریونا مک‌لافلین، که سیوبان مک‌سویینی و ایانا هاردویک نیز در آن بازی می‌کردند، بی‌نظیر بود.) نونزو آنوزی در نقش مون‌فیس فوق‌العاده است، اما اینجا هم در پایان، وقتی زمان کافی برای درک انگیزه‌هایش وجود ندارد، چیزهای زیادی درباره محرک‌های او می‌فهمیم. بقیه ساکنان درخت هم عالی هستند و ای کاش زمان بیشتری را با هر کدام از آن‌ها می‌گذراندیم، اما ظاهراً دنباله‌های «درخت سحرآمیز دوردست» از همین حالا چراغ سبز گرفته‌اند، پس شاید آرزوی من به‌زودی برآورده شود.

گویی خودِ درخت برای یک جنگل سحرآمیز کافی نبود، هر روز یک «سرزمین» جدید در ابری بالای درخت فرود می‌آید؛ مثلاً سرزمین خوراکی‌ها، سرزمین تولدها، سرزمین طلسم‌ها و غیره. دیم واشالوت چرخی را می‌چرخاند تا ببیند کدام سرزمین پارک شده است و فرنی و بقیه می‌توانند از نردبانی نسبتاً ترسناک بالا بروند و هر آنچه آن بالاست را کشف کنند، به شرطی که پیش از چرخش دوباره چرخ برگردند، وگرنه ممکن است برای مدتی نامعلوم در آن سرزمین گیر بیفتند. سرزمین‌ها همگی سرگرم‌کننده هستند و احتمالاً بخش‌هایی از فیلم‌اند که همان جادویی را خلق می‌کنند که فیلم همیشه در پی آن است؛ «افراطی‌ها» در سرزمین خوراکی‌ها علیه قند و شکر تظاهرات می‌کنند، الف‌های تولد با لباس‌های سرهمی نئونی و اسکیت‌برد ظاهر می‌شوند و وقتی بچه‌ها به سرزمین «همه چیز دان‌ها» می‌روند، برخی از آن‌ها از نوعِ کمدی‌های کلاسیک بریتانیایی هستند. ماجراجویی‌های بچه‌ها در این سرزمین‌ها در کنار پیچیدگی‌های انسانی در خانه پیش می‌رود؛ جایی که تیم سعی دارد تجارت سس گوجه‌فرنگی خود را راه بیندازد و هر دو والدین نگران پرداخت هزینه‌های مزرعه جدید و دور نگه داشتن مادرِ مستبدِ پالی هستند.

من هرگز رمان‌های انید بلایتون را نخوانده‌ام، اما طبق تحقیقاتم به نظر می‌رسد که آن‌ها داستان‌ها را تا حد زیادی به‌روز کرده‌اند که فکر می‌کنم به نفع کار بوده است. تقابل درخت و جادوی آن با وسوسه نمایشگرها، باعث شده همه‌چیز کمی فوری‌تر از آنچه ممکن بود به نظر برسد و بچه‌ها شبیه کودکان مدرن قرن بیست و یکمی هستند که در شهر بزرگ شده‌اند و حالا سعی دارند با سبک زندگی جدید سازگار شوند. تیم و پالی خط داستانی واقعی خودشان را دارند که من آن را دوست داشتم؛ فیلم به این ایده زمان می‌دهد که آن‌ها از دوران دانشگاه با هم بوده‌اند و رویاهای زیادی را برای ساختن زندگی خانوادگی فدا کرده‌اند، تنها برای اینکه بفهمند همه‌چیز در جایی اشتباه پیش رفته و هیچ‌کدام واقعاً خوشحال نیستند.

همچنین باید به دو شخصیت منفی اشاره کنم. دیم اسنپ با بازی ربکا فرگوسن و مادر پالی با بازی جنیفر ساندرز، هر دو به عنوان شخصیت‌های منفی فیلم‌های کودک، فوق‌العاده‌اند. رویارویی مادربزرگ با بقیه اعضای خانواده شاید بهترین صحنه فیلم باشد و همه بازیگران در آن سنگ تمام گذاشته‌اند. فیلم در مورد نحوه به‌روزرسانی شخصیت دیم اسنپ نسبت به کتاب‌ها نیز کارهای جالبی انجام داده است؛ او در گذشته «دیم اسلپ» (سیلی) بود، زمانی که کتک زدن کودکان از نظر اجتماعی قابل قبول بود و فکر می‌کنم می‌توان گفت که او دلتنگ آن روزهای خوب قدیمی است.

اما با وجود همه این‌ها، باید درباره نقاط ضعف فیلم صحبت کنم و امیدوارم در دنباله‌ها بهبود یابد.

درست پس از گله کردن از فیلم «آخرین خانه» به خاطر محصول سبزیجاتِ زودرسِ معجزه‌آسایش، باید بگویم که اینجا هم سبزیجات «بیش از حد سریع» رشد می‌کنند. اما حداقل اینجا آن‌ها در یک مزرعه واقعی رشد می‌کنند و ما می‌بینیم که مردم در حال ساخت سیستم آبیاری و گلخانه هستند و جادو هم در کار است.

اندرو گارفیلد طبق انتظار، واقعاً خوب است، اما این بار شخصیتِ به‌شدت احساساتی او، گاهی برای این فیلمِ سبک و لطیف، کمی بیش از حد است. نسخه‌ای از «درخت سحرآمیز دوردست» وجود دارد که داستان تیم در آن بیشتر با داستان بچه‌ها تنیده شده تا تعادل ایجاد شود، و در آن نسخه بازی او بی‌نقص است (و فکر می‌کنم خود فیلم هم وزن بیشتری دارد)، اما در نسخه فعلی، داستان آن‌قدر به سمت بچه‌ها متمایل است که سر زدن به بزرگسالان گاهی کمی ناشیانه به نظر می‌رسد، هرچند من همه کارهای آن‌ها را دوست دارم.

من همچنین در مورد میزان واقع‌گرایی در افسون‌گری سخت‌گیر هستم. خانواده تامپسون به یک انبار نقل‌مکان می‌کنند، شبیه انبار است، به آن انبار می‌گویند، اما بعد معلوم می‌شود که چندین اتاق‌خواب دارد که شبیه اتاق‌خواب‌های معمولی در یک خانه عادی هستند. (ما اتاق جو را نمی‌بینیم اما اتاق فرنی و بث را می‌بینیم.) اما تیم و پالی در چیزی شبیه به یک گاری اسب با تشکی روی آن می‌خوابند (؟؟؟) که در مرکز بخش اصلی انبار قرار دارد. گمان می‌کنم آن‌ها ترجیح دادند اتاق خودشان را نداشته باشند تا اینکه بچه‌ها مجبور شوند اتاق مشترک داشته باشند، اما من می‌خواستم درباره چیدمان خانه بیشتر بدانم. همچنین وضعیت لوله‌کشی چیست؟ چون آن‌ها در جایی از نداشتن آب لوله‌کشی شکایت می‌کنند، اما همه تمیز به نظر می‌رسند، هیچ‌کدام از بچه‌ها از استفاده از توالت صحرایی شکایت نمی‌کنند (که قطعاً باید می‌کردند) و یال باشکوه اندرو گارفیلد، بله، باشکوه است، اما خودش خودبه‌خود شسته نمی‌شود.

مشکلات بزرگ‌تر، ساختاری هستند.

اول از همه، تعداد مضامین و نقاط داستانی بیش از حد است؛ نمی‌خواهم داستان را لو بدهم، اما من یازده موتور داستانی مجزا شمردم، در حالی که فیلم باید سه یا چهار مورد را انتخاب می‌کرد و به آن‌ها می‌پرداخت.

«درخت سحرآمیز دوردست» مشکلی را دارد که بسیاری از فیلم‌ها و سریال‌های تلویزیونی امروزه با آن مواجه‌اند: یک شخصیت مشکلی را بیان می‌کند، ما مشکل را می‌بینیم و پنج دقیقه بعد مشکل حل می‌شود. این کار تنش را به‌طور کامل از داستان می‌گیرد، به‌ویژه در فیلم کودک که باید اجازه داد تنش باقی بماند تا کودکانِ تماشاگر احتمالِ اینکه همه‌چیز خوب پیش نرود را حس کنند. مضحک است که فکر کنیم فیلمی که صراحتاً درباره نیاز به کنار گذاشتن نمایشگر و بیرون رفتن است، ممکن است از قانونِ «عصر استریم» استفاده کند که در آن داستان به‌طور متناوب بازگو می‌شود تا اگر مخاطب سرش در گوشی است، چیزی را از دست ندهد.

من «پدینگتون در پرو» را در یک اکران شلوغ صبحگاهی دیدم و با اینکه به اوج دو فیلم اول نمی‌رسد، فیلمی سرگرم‌کننده و تأثیرگذار است. در آن فیلم، پدینگتون و خانواده براون به پرو سفر می‌کنند تا خاله لوسیِ پدینگتون را پیدا کنند که به نظر می‌رسد بدون اطلاع کسی «خانه بازنشستگی خرس‌ها» را ترک کرده است. آن‌ها در ابتدا اشاره می‌کنند که او گم شده، تنش را ایجاد می‌کنند و چند بار به آن سر می‌زنند، اما فیلم عمدتاً به شیطنت‌ها و سکانس‌های اکشن اختصاص دارد. درست در ابتدای پرده آخر، آن‌ها به جایی می‌رسند که پدینگتون انتظار دارد خاله لوسی را ببیند، اما او آنجا نیست. در این لحظه صدای نگران یک کودک در سالن پیچید: «خاله لوسی کجاست؟»

شخصیت‌ها نیازی نداشتند به دوربین نگاه کنند و توضیح دهند که خاله لوسی باید اینجا باشد اما نیست. آن‌ها اکشن را متوقف نکردند تا صحنه‌ای قبل‌تر گفتگو کنند و به همه یادآوری کنند که هدف فیلم پیدا کردن خاله لوسی است. آن‌ها به بچه‌ها اعتماد کردند تا روی نگرانی پدینگتون برای خاله‌اش سرمایه‌گذاری کنند و با وجود اینکه او در بیشتر فیلم حضور ندارد، به او اهمیت دهند؛ و حداقل در سالن من، همین‌طور هم شد. کل سالن با پایان فیلم با اشتیاق تشویق کردند، حتی دو نوجوانی که کنار من نشسته بودند و بخشی از فیلم را با هم حرف می‌زدند و تمام مدت به نظر می‌رسید بیشتر از فیلم، روی کوه تنقلاتشان تمرکز دارند.

این را می‌گویم چون سایمون فارنابی نویسنده مشترک «پدینگتون ۲» بود؛ یک اثر کلاسیک فوری و یکی از بهترین فیلم‌های قرن بیست و یکم. فکر می‌کنم «درخت سحرآمیز دوردست» می‌توانست به آن سطح نزدیک‌تر باشد، اگر اجازه می‌دادند داستان کمی بیشتر نفس بکشد و فقط ساختار را کمی تغییر می‌دادند. در حال حاضر، بخش زیادی از گره‌گشایی در مدت‌زمانی بسیار کوتاه فشرده شده است، بنابراین تنش نمی‌تواند به‌اندازه کافی نفوذ کند. در پایان متوجه می‌شویم که سه داستان کامل دیگر وجود داشته است...

منبع اصلی: https://reactormag.com/movie-review-the-magic-faraway-tree-is-uneven-but-often-charming/

تازه‌ترین اخبار

جهان ادبیات فانتزی

اینجا «فراگُمان» است؛ جایی که خیال نفس می‌کشد.

ما دور هم جمع شدیم چون یک چیز مشترک داریم: عطش کشف ناشناخته‌ها. ما عاشق قصه‌ها هستیم، که دنیا رو وارونه می‌کنن، سوال می‌پرسن، و مرز واقعیت رو به بازی می‌گیرن.

اینجا فقط یک مجله نیست؛ یه پاتوقه برای کسایی که خیال براشون جدیه. برای آدم‌هایی که وقتی یک درِ تازه به ذهنشون باز می‌شه، حس می‌کنن زنده‌ان.

ما داستان می‌نویسیم، نقد می‌کنیم، بحث می‌کنیم، می‌خونیم و با همدیگه جهان‌های تازه می‌سازیم. چون می‌دونیم ادبیات گمانه‌زن فقط سرگرمی نیست؛ یه راهه برای دیدن، برای پرسیدن، برای عمیق‌تر شدن.

اگه تو هم دنبال اینی که از روزمرگی بزنی بیرون و با تخیل پرواز کنی، خوش اومدی.

فراگُمان خونه‌ی آدم‌های خیال‌بازه. خونه‌ی تو.