اهمیت خواندن (و تدریس) سایبرپانک در عصر هوش مصنوعی
در جستوجوی پاسخها — و یافتن امید — در سایبرپانکِ گذشته، حال و آینده. مطلب «اهمیت خواندن (و تدریس) سایبرپانک در عصر هوش مصنوعی» نخستین بار در ریاکتور منتشر شد.
جستارهای ویژه
سایبرپانک
اهمیت خواندن (و تدریس) سایبرپانک در عصر هوش مصنوعی
در جستجوی پاسخها — و یافتن امید — در سایبرپانکی که از گذشته، حال و آینده میگوید.
نوشتهی جوانا نیلیوس-فری
|
منتشرشده در ۲۶ اوت ۲۰۲۶
تصویر از استیو ای. جانسون [از طریق آنسپلش]
یک سال پس از آنکه روزنامهنگاری حوزهی فناوری را رها کردم تا حرفهی معلمی را بهطور تماموقت دنبال کنم، کلاسی دربارهی سایبرپانک برگزار کردم. نزدیک به یک دهه است که به دانشآموزان دبیرستانی، نویسندگی خلاق و ادبیات تدریس میکنم؛ بنابراین این دومین باری بود که سایبرپانک درس میدادم، اما نخستین باری بود که همان مطالب را به شکلی وهمآور و پیشگویانه میدیدم. این بار دیگر نمیتوانستم ارتباطات نگرانکنندهی میان دلایل ترک روزنامهنگاری فناوری، دیدگاههای تیرهی دانشآموزانم نسبت به آینده و دنیای شیفتهی تکنولوژی که اکنون در آن زندگی میکنیم را نادیده بگیرم؛ دنیایی که همگی تحت تأثیر این احساس است که غولهای فناوری، بهجای نجات بشریت که زمانی وعدهاش را داده بودند، در حال نابودی تدریجی آن هستند.
همچنین نمیتوانستم آنچه لوئیس شاینر، از بنیانگذاران سایبرپانک، در مقالهی سال ۱۹۹۱ خود در نیویورکتایمز دربارهی این ژانر گفته بود را نادیده بگیرم: اینکه سایبرپانک مرده است. شاینر نوشت: «سایبرپانک در تجسم جدیدش، فناوری را به هدفی در خود تبدیل کرده و انگیزهی اصلیاش را از دست داده است.» این ژانر به کلیشه تبدیل شد و زیباییشناسیاش به مجموعهای از نمادهای تکراری. اگر داستانی چراغهای نئون، هکرها و شخصیتهایی داشت که هرگز عینک آفتابیشان را برنمیداشتند، «سایبرپانک» نامیده میشد. اگرچه موافقم که بسیاری از آثار ادبی و رسانهای سطحی بهراحتی راه خود را به بازار انبوه باز کردهاند، اما با این نظر که سایبرپانک مرده است، موافق نیستم.
چالش من این بود: چگونه میتوانم تاریخ و معنای سایبرپانک را به دانشآموزانم بیاموزم و در عین حال ابزارهای لازم برای تحلیل داستانهایی که میخوانند را در اختیارشان بگذارم؟ اما چالش واقعی من این بود که نگذارم دانشآموزانم — و خودم — در ناامیدیای که بسیاری از داستانهای سایبرپانک در صفحات خود حمل میکنند، غرق شویم. دیدن بازتابهای متعدد دنیایی که در آن زندگی میکنید در متونی که ۱۰، ۳۰ یا حتی ۱۰۰ سال پیش نوشته شدهاند، میتواند تجربهای تکاندهنده باشد. بنابراین، باید حداقل یک داستان پیدا میکردم که برعکس عمل کند؛ داستانی که ترسهای ما از آینده را بگیرد و آنها را به شکل امید به ما بازگرداند.
سایبرپانک عصر ویکتوریا
بیشتر داستانهایی که به دانشآموزانم دادم بخوانند، فاقد زیباییشناسی پرزرقوبرق سایبرپانکی هستند که در ۳۰ سال گذشته در فیلمها و بازیهای ویدیویی دیدهایم. در آنها چند اصلاح زیستی، یک کامپیوتر با هوش مصنوعی و گاهی توهماتی وجود دارد، اما این عناصر بهجای اینکه صرفاً تزئینی باشند، در تار و پود داستان تنیده شدهاند. یکی از این داستانها «ماشین متوقف میشود» اثر ای. ام. فورستر است.
این داستان که در سال ۱۹۰۹ منتشر شد، تنها تجربهی فورستر در ژانر علمی-تخیلی بود. آنچه آن را به یک اثر کلاسیک در ادبیات پادآرمانشهری تبدیل میکند، این است که نخستین اثری بود که فناوری را بهعنوان خالق و کنترلکنندهی بشریت بررسی کرد. این داستان مفهوم «ذهن کندویی» را به علمی-تخیلی هدیه داد. عناصر و مضامین تکنولوژیک آن اغلب بهعنوان سایبرپانک شناخته نمیشوند، با این حال شباهتشان بسیار زیاد است؛ فورستر میترسید که انقلاب صنعتی، کنجکاوی، خلاقیت و عاملیت را از بشریت سلب کند.
در داستان فورستر، همه در اتاقهای کوچک زیرزمینی زندگی میکنند که هر کدام شبیه به خانههای کندوی عسل است. هر اتاق به ماشینی مجهز است که عملاً هر کاری از دستش برمیآید. اگر کسی احساس ناخوشی کند، ماشین دمای بدنش را میسنجد. اگر کسی بخواهد معاشرت کند، با فشردن دکمهای با دوستی تماس میگیرد. اگر کسی به ایده یا الهام نیاز داشته باشد، ماشین برایش ادبیات تولید میکند.
دانشآموزان دبیرستانی من که اکثرشان بین سالهای ۲۰۱۱ تا ۲۰۱۲ متولد شدهاند، شباهتهای میان فناوری خیالی فورستر و تکنولوژی واقعی امروز را نگرانکننده یافتند. انزوای سکونتگاههای کندوییشکل، آنها را به یاد دوران قرنطینه در اوج همهگیری کووید-۱۹ انداخت. شخصیتهایی که از طریق دستگاهی آینهمانند با هم صحبت میکردند، آنها را به یاد فیستایم اپل انداخت. توانایی ماشین در تولید هنر به درخواست کاربر، آنها را به یاد چتجیپیتی انداخت.
به اندازهی خودِ ماشین، آنچه فورستر «کتاب ماشین» نامیده بود نیز در داستان اهمیت داشت؛ کتابی با بیش از ۱۰۰۰ صفحه که توضیح میداد چگونه در هر موقعیت ممکنی از ماشین استفاده کنند: «اگر گرمش بود یا سردش بود یا سوءهاضمه داشت یا کلمهای را فراموش کرده بود، به کتاب مراجعه میکرد و کتاب به او میگفت کدام دکمه را فشار دهد.»
از دانشآموزانم پرسیدم آیا این کتاب آنها را به یاد چیزی میاندازد؟ یکی از آنها دستش را بلند کرد و گفت: «گوگل.»
تمام موتورهای جستجو برای انجام یک کار طراحی شدهاند: یافتن اطلاعات در اینترنت. «کتاب ماشین» فورستر، همان اینترنت ماست. ما وقتی بیماریم، برای مسیریابی، یافتن متن آهنگ مورد علاقهمان یا یادگیری نحوهی باز کردن گرفتگی دوش حمام از آن استفاده میکنیم. با ظهور خلاصههای جستجوی هوش مصنوعی، اینترنت حتی به «کتاب ماشین» فورستر نزدیکتر شده است: یک متن، همان اطلاعات (معمولاً) که با فشردن چند دکمه در دسترس همه قرار میگیرد.
این داستان باعث شد بفهمم که دوران فعالیتم بهعنوان روزنامهنگار فناوری، مرا بهطرز عجیبی نسبت به برخی ملاحظات سنتی عصر ویکتوریا دربارهی تکنولوژی پذیرا کرده است: درست مثل فورستر، شروع کردم به پرسش از اینکه فناوریهایی که دربارهشان مینوشتم، چگونه بر نیازهای اجتماعی و معنوی، استقلال فردی و توانایی تفکر مستقل ما تأثیر میگذارند. من بخشی از خودم را در «کونو»، یکی از دو شخصیت اصلی داستان، دیدم که ناامیدانه به دنبال فرار از سیستم کنترل بود و بهخوبی میدانست که نشریهی تکنولوژیمحوری که برایش مینوشتم، پرسشهای مرا دوست ندارد — بهویژه وقتی نوبت به زیر سؤال بردن هوش مصنوعی مولد میرسید.
وعدههای شکستخوردهی آینده
نخستین اثر حرفهای ویلیام گیبسون، «پیوستار گرنسبک»، دعوتی بود برای اینکه علمی-تخیلی جهتگیری جدیدی پیدا کند؛ اینکه دیگر امیدوار نباشد وعدههای نیمهی قرن بیستم دربارهی اکتشافات فضایی و آیندههای بینقص به حقیقت بپیوندند. همانطور که بروس استرلینگ، همعصر گیبسون، در گلچین سایبرپانک خود در سال ۱۹۸۶ با نام «آینهسیاهها» اشاره میکند، این داستان «درکی دقیق و سرد از عناصر نادرست گذشته» است. این داستان راه را برای ژانری که بعدها سایبرپانک نام گرفت، هموار کرد.
«پیوستار گرنسبک» برخلاف شخصیتهای خیابانی و مجهز به تراشههای زیستی در دنیاهای «تکنولوژی بالا، زندگی پست» در آثار بعدی گیبسون است. بیشتر داستان گیبسون در بربنک کالیفرنیای دههی ۸۰ میگذرد و بر عکاسی متمرکز است که از ساختمانهای قدیمی با روکش کروم و مجسمههای بالدار عکس میگیرد — درست شبیه به طرح روی جلد بسیاری از مجلاتی که هوگو گرنسبک ویرایش یا منتشر میکرد. سردبیری که او برایش کار میکند، در حال آمادهسازی کتابی تصویری از تاریخ به نام «آیندهشهر ایرستریم: فردایی که هرگز نبود» است.
پیش از خواندن این داستان، پرسشی را با دانشآموزانم مطرح کردم: «آیا ممکن است نسبت به یک وعدهی شکستخوردهی آینده، حس نوستالژی داشت؟»
یکی از دانشآموزان گفت: «فکر میکنم میتوان شیفتهی گذشته بود.»
این قطعاً درست است. من شیفتهی فناوریهای اوایل قرن بیستم هستم، اما همچنین برای جمعآوری گجتهای دههی ۹۰، یعنی تکنولوژی دوران کودکیام، از هیچ تلاشی دریغ نمیکنم. مطمئن نیستم گیبسون قصد داشت «پیوستار گرنسبک» اینگونه خوانده شود یا نه، اما بحث کلاسی که در پی آن آمد، به بررسی چیزی پرداخت که ما آن را هم شیفتگی و هم نوستالژی نسبت به گذشته میدیدیم، و تفاوت کلیدی میان این دو را واکاوی کرد. هر کسی میتواند شیفتهی گذشته باشد، اما نوستالژی نیازمند پیوندی عاطفی با یک تجربهی شخصی و گذشته است. اما آیا ممکن است کسی نسبت به یک چیز، همزمان هر دو حس را داشته باشد؟ قطعاً.
من از «خانهی رویایی نوآوریها» در دیزنیلند بهعنوان مثال استفاده کردم. این جاذبهای در «تومارولند» از سال ۲۰۰۸ تا ۲۰۱۵ بود که تصویری از یک خانهی هوشمند را ارائه میداد. آشپزخانه صحبت میکرد و دستور پخت پیشنهاد میداد. میشد روی صفحات لمسی میز ناهارخوری بازیهای کارتی انجام داد یا عکسها را تماشا کرد. آینهی اتاق خواب نشان میداد که بدون پوشیدن لباسها، با آنها چه شکلی میشوید. سپس گوشیهای هوشمند فراگیر شدند و ناگهان همه توانستند تمام آن کارها را با دستگاهی جیبی انجام دهند.
«خانهی رویایی نوآوریها» هنوز هم بخشی از مغز مرا که شیفتهی گذشته است قلقلک میدهد، اما با ۴۵ سال فاصله از فضای «پیوستار گرنسبک»، نمیتوانم حس نکنم که زمان حال من از جهاتی بدتر از پایان داستان است. به همین دلیل است که آن جاذبهی دیزنیلند که مدتهاست از بین رفته، باعث میشود نسبت به همان گذشته حس نوستالژی داشته باشم. آن گذشته، چیزی بهتر از آنچه اکنون وجود دارد را وعده داده بود.
تکنو-استعمارگری
در گلچینِ پیشگفتهی بروس استرلینگ، داستانی وجود دارد که نام کتاب از آن گرفته شده است: «موتسارت در آینهسیاهها»، نوشتهی استرلینگ و لوئیس شاینر. برخلاف «پیوستار گرنسبک» که یک تذکر آرام و تأملبرانگیز دربارهی آرمانهای تکنولوژیکِ ازدسترفته است، «موتسارت در آینهسیاهها» تفسیر پرهرجومرج و بیپردهی موسیقی پانک دههی ۸۰ — و وسواس آن دوران به آمادئوس موتسارت — را به تصویر میکشد.
داستان در سالزبورگِ دههی ۱۷۰۰ میگذرد و دو شخصیت اصلی را دنبال میکند: رایس، از مقامات ردهبالای شرکتی که برای سرقت آثار هنری و منابع زمینشناختی از گذشته، در زمان سفر میکند؛ و خودِ موتسارت که در پایان داستان هیچ شباهتی به نسخهی تاریخی آهنگساز کلاسیک ندارد (و این شامل موسیقیاش هم میشود).
داستان سرشار از هجویهی سیاسی و تفسیری آشکار از استعمار و استثمار است — روی تاریک سرمایهداری و مادیگرایی. دانشآموزانم بهویژه از حضور کنایهآمیز توماس جفرسون که از دست رایس خشمگین بود، سرگرم شدند:
«شما به ما آزادیِ برابری و حقِ پیگیری خوشبختی را دادید. در عوض، ما ماشینآلات شما را در همه جا میبینیم، کالاهای ارزانقیمت تولیدی شما که مردم کشور بزرگ ما را اغوا میکنند.»
بهعنوان غرامت برای گرفتن فرهنگ گذشته، شرکت رایس به عصر جفرسون رادیو، مجله، نوار کاست و تاپهای پولکدوزیشده داده بود.
یکی از دانشآموزانم فریاد زد: «او دارد میگوید آینده هیچ فرهنگی ندارد!» دیگری اضافه کرد: «مثل هوش مصنوعی است! آنها دارند از هنرمندان دزدی میکنند!»
آنها ارتباطی میان پادآرمانشهرِ آیندهنگرانهی تحت کنترل ماشین در «ماشین متوقف میشود» و «پیوستار گرنسبک» گیبسون برقرار کردند: وقتی به آینده نگاه میکنیم و امیدی نمیبینیم، باید به گذشته نگاه کنیم تا امیدی برای آینده بیابیم — اما نه اینکه آن را استعمار یا تصاحب کنیم. اگر واقعاً به تاریخ گوش دهیم، معلمی شگفتانگیز است.
تکنولوژی: برابرکنندهی بزرگ (نابرابر)
با حرکت از دههی ۸۰ به دههی ۲۰۱۰، داستان «خاطرات لحظهها، درخشان چون ستارگانِ در حال سقوط» اثر کت رمبو، عمیقتر به ذهنیت مادیگرایانهای میپردازد که در «موتسارت در آینهسیاهها» بررسی شد. این داستان نشان میدهد که چگونه دسترسی نابرابر به فناوری، از طریق استفاده از اصلاحات زیستی، بر وضعیت اجتماعی، روابط بینفردی و حس آزادی شخصی تأثیر میگذارد.
وقتی برای اولین بار با شخصیتهای اصلی، جانی و گریزِ نوجوان آشنا میشویم، آنها در یک حیاط بازیافت الکترونیک هستند و سیمهای حافظهی کامپیوتر را باز کرده و به پشت یکدیگر فشار میدهند. گریز میخواهد این ارتقا را داشته باشد تا در امتحاناتش موفق شود. اگر موفق شود، شغل خوبی به دست میآورد. جانی هم همان ارتقا را میگیرد، اما احساسات ضدِ ساختاریاش خیلی زود در داستان بهوضوح نمایان میشود.
در حالی که گریز کل پایگاههای دادهی اطلاعات را در کتابخانه دانلود میکند، جانی دیدگاه تلخ خود نسبت به واقعیت را بهجای درس خواندن برای امتحانات، با مواد مخدر تسکین میدهد. او میگوید بچههای پولدار بیشتر شغلها را میگیرند. این شبیه به یک بازار کارِ مبتنی بر مهارت از لایهای عمیقتر از جهنم است، اما بهجای اینکه برای یک شغل سطح پایین به پنج سال تجربه نیاز داشته باشید، به یک اصلاح زیستی نیاز دارید که توان خریدش را ندارید:
«آنها به تو میگویند که تو هم مثل بقیه تفالهای، اما گاهی اوقات اصلاحات تو با نیازِ کسی جور درمیآید و شانسی پیدا میکنی. هرچه اصلاحات بیشتری داشته باشی، احتمال آن بیشتر است.»
جانی حاضر نیست برای پیشرفت در زندگی «بازی را بازی کند». او میخواهد کارها را به روش خودش و با شرایط خودش انجام دهد، حتی اگر دنیای اطرافش او را ناامید کند. این احساسی است که برخی از دانشآموزانم با آن ارتباط برقرار میکنند، اما بهویژه خودم. هر بار که کسی به من میگفت بهجای یادگیری نویسندگی باید برنامهنویسی یاد بگیرم، عزم مرا برای اثبات...
منبع اصلی: https://reactormag.com/the-importance-of-reading-and-teaching-cyberpunk-in-the-age-of-ai/