بادی، ایدهی بارنی را به پایانی بهغایت خندهدار و خونین میکشاند.
تازهترین اثر از خیل فیلمهای فرا-ژانریِ وحشت که تماشایشان واقعاً لذتبخش است. مطلب «بادی» (Buddy) فرضیهی «بارنی» (Barney) را به پایانی خندهدار و خونین میرساند، نخستین بار در «ریاکتور» (Reactor) منتشر شد.
فیلم و تلویزیون
«بادی»؛ برداشتی خندهدار و خونین از ایده «بارنی»
جدیدترین اثر در میان انبوهی از فیلمهای ترسناکِ فراداستانی که تماشایشان واقعاً لذتبخش است.
نوشته لیا شنلباک
منتشرشده در ۲۸ اوت ۲۰۲۶
من در هنر، عاشق آثاری هستم که کاملاً «خودشان» هستند؛ زمانی که کسی ایدهای دارد و آن را تا هر کجا که لازم است، دنبال میکند.
چه بازسازی وسواسگونهی دهها جعبهی «بریلو» برای بیان نکتهای درباره هنر و تجارت باشد، چه نوشتن رمانی که شما را مجبور میکند مدام میان متن «اصلی» و «فرعی» ورق بزنید تا زمانی که مشخص شود اتفاقات متن فرعی، مهمترین بخش ماجراست؛ یا داستان کوتاهی که پایان تمدن آنگونه که میشناسیم را از طریق مجموعهای از اسلایدهای پاورپوینت روایت میکند، یا نمایشی که پایان تمدن را از طریق تلاش مردم برای به یاد آوردن یک قسمت از «سیمپسونها» به تصویر میکشد.
من دوست دارم وقتی آدمها پای یک ایده میایستند و تا تهش میروند.
یکی از بهترین نمونههای پایبندی به یک ایده در حافظه اخیر، «آشپزهای زیاد» (Too Many Cooks) اثر کسپر کلی بود؛ یک طرح سورئال و طولانی از شبکه «ادالت سوییم» که پس از انتشار در یوتیوب در سال ۲۰۱۴، غوغا کرد. این ویدیو ویرال شد، بخشی به این دلیل که مردم آن را نیمهشب و احتمالاً در حالتهای غیرعادی تماشا کرده و وحشتزده شده بودند، و بخشی هم به این خاطر که خورههایی مثل من آنقدر هیجانزده بودند که کسی به قلب تاریک تلویزیون نفوذ کرده و با یک کابوس بازگشته است. اگر یادتان نیست: «آشپزهای زیاد» با یک پارودی شاد و سرخوشانه از سیتکامهای سبک «تیجیآیاف» دهه ۹۰ شروع میشود، با خانواده دوستداشتنی «کوک» (پدری کاریکاتوریست، مادری خانهدار، دختر نوجوان، پسر خردسال، خواهر کوچک، مادربزرگ، نوزادی که توسط دوقلوها بازی میشود، یک دختر جذاب تصادفی که در اتاق خواهر کوچک ظاهر میشود و نوزاد دومی که توسط یک نوزاد دیگر بازی میشود) و رنگبندیهای بیش از حد روشن، خانهای بهطور غیرمنطقی بزرگ و نورپردازی وحشتناک و اشباعشدهای که تمام دکورهای سیتکام داشتند. در طول ۱۱ دقیقه، این ویدیو شخصیتهای بیشتری را (سرآشپزها، گربهای عروسکی به نام «اسمارف» که میتوانست حرف بزند، همسایههای فضولی که با دوربین دوچشمی به داخل خانه نگاه میکردند) به عنوان بخشی از چیزی که ظاهراً تیتراژ آغازین است معرفی میکند، تا اینکه با ورود یک قاتل خندان با قمه که شخصیتهای دیگر را تعقیب میکند، به سمت وحشت میرود. (بازیگری که نقش قاتل را بازی میکرد، بعد از اینکه همکار عزیزم ناتالی زاتر درباره این طرح نوشت، او را در فیسبوک اد کرد! تصور کنید آن روز در دفتر چه جیغ و فریادی به پا شد!). سپس ویدیو به پارودی تقریباً هر ژانر تلویزیونی که فکرش را بکنید (سریال پلیسی، کارتون نظامی کودکان، سریالهای آبکی سبک «دالاس»، درام پزشکی، پادآرمانشهر علمی-تخیلی و غیره) تبدیل میشود و بازیگران نمایش اصلی را در نقشهای جدید بازسازی میکند، در حالی که قاتل همچنان به تعقیب، کشتن و خوردن آنها ادامه میدهد، تا اینکه در نهایت خودش را کاملاً واسازی میکند.
بینقص است.
برای فیلم «بادی»، کسپر کلی و نویسنده همکارش جیمی کینگ، بر یک ژانر بهخصوصِ ترسناک تمرکز کردهاند: برنامههای آموزشیِ بیش از حد روشنِ کودکان. دیانای «دورا»، «توماس و دوستان»، «فرد راجرز»، «خانه بازی پی-وی»، «خرسهای مهربان» و «هاودی دودی» به نوعی در آن دیده میشود، اما بزرگترین مرجع، «بارنی دایناسور» است.
چون من همان کسی هستم که هستم، بیشتر عمرم از بارنی متنفر بودم. از ظاهرش، آهنگش، درسهایش، طراحی صحنهاش و باز هم همان نورپردازیِ میگرنآورش متنفر بودم. از لوس بودنش متنفر بودم. از نداشتنِ هیچگونه جسارتی در آن متنفر بودم. به عنوان کسی که اهل پیتسبورگ است، وفاداری من باید به فرد راجرز باشد، اما این برایم پیچیده است، چون باید اعتراف کنم که «لیای کودک» از خوبیِ ساطعشده از آن مرد عقبنشینی میکرد. (اصلاً خوب نبود، لیای کودک!) الگوی من لِوار برتون بود؛ درسهایش کمی فراداستانی بود، از میان هر کتابی که آن هفته خوانده میشد عبور میکرد و در نتیجه هضمش آسانتر بود، و با اینکه نمایش غرق در اخلاقیاتی زیبا بود، برای من سنگینتر از آقای راجرز به نظر میرسید.
احتمالاً باید روزی درباره این بنویسم. اما صرفنظر از همه اینها، بارنی شیطانی بود که از جهنم فرستاده شده بود. و «بادی» این را میفهمد.
فیلم ما را مستقیماً به دنیای «بادی» میبرد. گروهی از کودکان شاد در حیاطی محصور هستند، با یک خانه، یک صندوق پستی سخنگو، یک خانه درختی، چاه آرزوها، دفتر پرستار و یک زمین بازی. وقتی آنها فریاد میزنند «اوه، بادیییی!»، آن تکشاخِ پولیشی که همیشه به نظر میرسد در نزدیکی نشسته، جان میگیرد تا به بچهها درسهایی مثل چطور کارهای خانه را سرگرمکننده کنند، چطور بر اضطراب اجتماعی غلبه کنند یا چطور با ترس کنار بیایند، بدهد. اما وقتی یک بچه از بازی کردن امتناع میکند چون فقط میخواهد کتابش را بخواند، اوضاع شوم میشود.
در یکسوم ابتدایی فیلم، ما با بچهها در دنیای بادی گرفتاریم؛ یک برزخ کلاستروفوبیک که به نظر میرسد تکامل طبیعی «آشپزهای زیاد» باشد. تصویر، به همان شکل خاصی که تلویزیونهای ارزانقیمت اغلب دارند، بیمارگونه است؛ جایی که رنگها بیش از حد روشناند و همه چیز تا حد عجیبی سست به نظر میرسد، انگار اگر فشار کافی وارد کنید، خودِ واقعیت فرو میریزد. که این تا حدی موضوع اصلی فیلم است: در نقطهای، خط داستانی دیگری وارد میشود و فیلم به نوعی ماجراجویی-وحشتِ «پیکارسک» تبدیل میشود. از یک دیدگاه، این کار لحن دیوانهکنندهای که کلی در ابتدا ایجاد کرده بود را به هم میزند. از دیدگاهی دیگر، این کار طرحی اضافه میکند که به فیلم اجازه میدهد در مسیری جدید حرکت کند که کمی متعارفتر، اما پایدارتر است. فکر میکنم هر دو دیدگاه درست باشند. هنوز نمیدانم آیا این تغییر واقعاً انتخاب درستی برای فیلم بود یا نه، اما این را هم میدانم که اگر تغییر نمیکرد، ممکن بود در سالن سینما بالا بیاورم.
اما «بادی» در شکل فعلیاش کاملاً برای من کار میکند. خندهدار، تاریک و واقعاً خونین است و فکر میکنم هر کسی که مغزش با شنیدن عبارت «قسمت خونین بارنی» روشن میشود، باید آن را در شلوغترین سالن سینمایی که پیدا میکند، ببیند. با این حال، هنوز کنجکاوم درباره آن فیلم دیگر بدانم؛ فیلمی که هرگز اجازه نمیداد هیچ واقعیت دیگری به آن نفوذ کند.
بازیگران همگی فوقالعادهاند. تمام همبازیهای بادی، ترکیب دقیق «بازیگر لوسِ برنامههای کودک» و «کسی که در یک بُعد جهنمی گیر افتاده» را به درستی اجرا میکنند. کریستین میلیوتی به عنوان یکی از همبازیهای بادی که به شخصیتی محوری تبدیل میشود به فیلم میپیوندد و همچنان یکی از بهترین بازیگرانی است که در حال حاضر داریم. سرگئی ژوراوسکی و جاناتان یورکو، هم رنج و هم تهدید را از طریق فرمهای مختلف بدنِ ناشیانه و سنگین بادی ابراز میکنند. و کیگان-مایکل کی، که صدای بادی است و شاید بتوان گفت روح او، به زیبایی میان شادی، خشمِ قاتلانه و وحشتی که با فروپاشی واقعیتش به سراغش میآید، تغییر لحن میدهد؛ آن هم در حالی که صدای تودماغی و جیکجیکمانندِ یک شخصیت کودکانه را حفظ میکند. بازی او هر بار که به آن فکر میکنم، مرا به وجد میآورد.
این فیلم با بازیگران کودک خود اوج میگیرد و سقوط میکند و آنها همگی بینقص هستند. دلانی کوئین نقش فردی گاردنر را بازی میکند که به رهبر ظاهری گروه تبدیل میشود (با کمک کولهپشتیِ جسورش، استراپی، با صدای پتن اسوالت). کیلب ویلیامز در نقش وید لاینز و تریستان برودرز در نقش الیور براونلی، اولین همبازیهای او هستند که متوجه میشوند در دنیای بادی همه چیز آفتابی نیست. مدیسون اسکای پولان نقش هانا هارتبک را بازی میکند که دیرتر به جمع بازیگران میپیوندد و باید سریع خودش را با شرایط وفق دهد، توری جکی مالون نقش شخصیتی را بازی میکند که حتی دیرتر اضافه میشود به نام تایلر، و لوک اسپیکمن نقش خواننده شورشی، جاش را بازی میکند. آنها همگی در ابتدا «بازیگریِ کودکانه تلویزیون دهه ۹۰» را با ترکیب درستی از کنایه، ناله، ستیزهجویی و آسیبپذیری به تصویر میکشند. با شروع وحشت، همه اینها از بین میرود و هر کدام بازیهای ظریفی از کودکانِ جوان و ترسیدهای ارائه میدهند که در خطرند، سعی میکنند شجاع باشند اما مرتکب همان اشتباهاتی میشوند که کودکان وحشتزده واقعاً انجام میدهند، در حالی که داستان هر یک از مضامین و نقاط داستانیاش را تا نتیجهگیریهای اجتنابناپذیر و هولناک خود دنبال میکند.
امسال سالی باورنکردنی برای کسانی بوده که با وحشتی که در جوانیشان در ذهنشان حک شده و چیزهایی که به عنوان «سالم» به کودکان فروخته شده، دستوپنج نرم میکنند: «معبد استخوان» با تلهتابیها و جیمی سویل، «سکس و مرگ نوجوانانه در کمپ میاسما» با ادای احترامش به جیسون و «کمپ خواب» و «پروندههای ایکس» در کنار کلی چیزهای دیگر، «بکرومز» که به معنای واقعی کلمه درباره زبالههای دهه ۹۰ است، «کمپ» با ترکیب تکنولوژیهای فعلی و قدیمیاش و تعهدش به نوع خاصی از فضای گوتیک/جادوگری اواخر دهه ۹۰ و اوایل دهه ۲۰۰۰، حتی «وسواس» و «خلیج بیوه»؛ آنها داستانهای مدرنی میگویند، اما تا حد زیادی از شبکههای اجتماعی و تکنولوژی مدرن جدا هستند.
با اینکه تکتک این آثار را دوست داشتم یا تحسین کردم، فکر میکنم «بادی» خالصترین لذتی است که امسال در سینما تجربه کردهام. این فیلم چیزی را که میتوانست یک ایده تکجملهای باشد، به تفسیری درباره رسانه، تنهایی، فریبکاری و اینکه چطور از داستانها برای قدرت بخشیدن به خودمان استفاده میکنیم تبدیل میکند، اما در هیچکدام از اینها زیادهروی نمیکند. در «بادی» هم برای ارجاعات تلویزیونیِ چشمکزن جا هست، و هم برای داستانی درباره مادران و دخترانی که به یکدیگر شجاعت میبخشند. کلی و کینگ به این ایده شوخطبعانه عمق میدهند بدون اینکه آنقدر همهچیز را جدی بگیرند که لذتِ خالصِ تماشای یک کولهپشتیِ دارای شعور که دچار بحران وجودی شده را از دست بدهیم. من «بادی» را دوست دارم و تقریباً مطمئنم که «بادی» هم مرا دوست دارد.
منبع اصلی: https://reactormag.com/movie-review-buddy/