← بازگشت به اخبار

نویسندگان ژانر وحشت بدترین کابوس‌ها را می‌بینند: «کودک و شب‌گردها» اثر مارلی یومنز

نویسندگان ژانر وحشت بدترین کابوس‌ها را می‌بینند: «کودک و شب‌گردها» اثر مارلی یومنز

پرتره‌ای به‌یادماندنی و شبه‌زندگی‌نامه‌ای از هنرمند در هیئت کودکی آسیب‌دیده. مطلب «نویسندگان ژانر وحشت بدترین کابوس‌ها را می‌بینند: کودک و شب‌گردها اثر مارلی یومنز» نخستین‌بار در ری‌اکتور منتشر شد.

کتاب‌ها

خواندنِ امر غریب

نویسندگانِ وحشت بدترین کابوس‌ها را می‌بینند: «کودک و شب‌گردها» اثر مارلی یومنز

پرتره‌ای شبه‌زندگی‌نامه‌ای و به‌یادماندنی از هنرمند در هیئت کودکی آسیب‌دیده.

نوشته‌ی روثانا امریس، آن ام. پیلزورث

تاریخ انتشار: ۲۷ اوت ۲۰۲۶

به «خواندنِ امر غریب» خوش آمدید؛ ستونی که در آن به سراغ ادبیات گمانه‌زن، وحشت کیهانی و لاوکرفت‌وار می‌رویم و از ریشه‌های تاریخی تا شاخه‌های نوپدید آن را می‌کاویم. این هفته به سراغ داستان «کودک و شب‌گردها» اثر مارلی یومنز می‌رویم که نخستین بار در سال ۲۰۱۵ در مجموعه‌داستان «رویاهایی از خانه‌ی جادوگر» به ویراستاری لین جمنک منتشر شد. هشدار: این متن حاوی افشای داستان است، اما حتماً آن را بخوانید (کل این مجموعه‌داستان از آثار محبوب این ستون و سرشار از قصه‌های عالی است)!

۱. کودک همچون قایقی زرین. کودک که در دریای رویا غرق شده، قایقی است با روکش طلا که موجوداتی بی‌چهره هدایتش می‌کنند. قایق به سمت پایین می‌خزد تا آنکه زیر نور سرخ ماگمای زیردریایی، در لبه‌ی آخرین مغاک آرام می‌گیرد. شاید دوباره به سمت خورشید بالا بیاید، اما در عوض با تکان نهاییِ نوری طلایی، در مغاک فرو می‌رود.

۲. کودک و دانه‌ی سیاه. کودک در خواب، دانه‌ی سیاهی را که در مشت فشرده، می‌بلعد. دانه در درون او ریشه می‌دواند و از میان رگ‌هایش برگ می‌زند. شب‌گردها که با بوی خون و برگ‌های کبود جذب شده‌اند، بر ستون‌های تختش چنبره می‌زنند. کودک در میان ملافه‌ها می‌دود، اما نمی‌تواند از چنگ دم‌های خاردار و سرهای بی‌چهره‌شان بگریزد. تنها کاری که از دستش برمی‌آید این است که ناگهان سیخ بنشیند و جیغ بکشد.

دست‌ها و صداهای آشنا نمی‌توانند آرامش کنند. شب‌گردها ذهن پدرش را چیده و در مغاک انداخته‌اند.

۳. کودکِ اخترشناس در سرزمین‌های رویا. استاد اخترشناسی، تلسکوپی دست‌دوم به کودک هدیه می‌دهد. این تلسکوپ او را به یک کاوشگر، یک دانشمند و یک کاشفِ ستاره‌های نو بدل خواهد کرد. او در خواب تلسکوپ را در آغوش می‌گیرد؛ در سرزمین‌های رویا، با تلسکوپی که بر دوش انداخته، گام برمی‌دارد.

او به دنبال ستاره‌ها می‌گردد اما چیزی نمی‌بیند. سرانجام به دریاچه‌ای عظیم می‌رسد، سوار قایقی بادبانی می‌شود و به سمت جزیره‌ای دوردست می‌رود. از جزیره کوهی سر برآورده که پرندگانی با دم‌های بلند و بال‌های پرده‌مانند دورش می‌چرخند.

کودک نور بیشتری می‌خواهد. با این حال، دور کوه می‌گردد و گیاهان و جانوران عجیبی کشف می‌کند. سرانجام در قله‌ی کوه نوری کم‌سو می‌بیند و با تلسکوپش نگاه می‌کند. آنچه امیدوار بود ستاره باشد، مادرش است که در چنگ هیولاهای شاخ‌دار و چنگال‌به‌دست گرفتار شده؛ همان شب‌گردهای هولناک. آن‌ها که پدرش را دزدیده‌اند، حالا می‌خواهند حافظه و ذهن مادرش را نیز بربایند. ضربان قلبِ وحشت‌زده‌اش او را به تخت و دست‌های آشنا بازمی‌گرداند، اما او می‌خواهد حقیقتی را که در دنیای رویا دیده به یاد بسپارد: اینکه شب‌گردها چگونه مرگ و جنون را به ارمغان می‌آورند.

۴. کودک و نفرین. مدت‌ها پیش، نیایِ کودک، تئوبالد لاوکرفت، خطای بزرگی مرتکب شد. او از جهان کناره گرفت و خود را وقف مطالعه‌ی شب‌گردها کرد. حتی یکی از آن‌ها را در قفسی آهنین حبس کرد. به طریقی با آن جفت‌گیری کرد و صاحب فرزندی نیمه‌بیگانه با بال‌های کوتاه و پرده‌مانند شد. تمام نوادگانش تاوان آن جنایت را پس داده‌اند.

۵. وحشتِ شبانه. کودک خواب می‌بیند که شب‌گردها تاج بر سر دارند و گرز به دست، همچون شاهان و ملکه‌ها. همه جز کودک آن‌ها را می‌پرستند؛ کودکی که پاهایش هنوز زیر پتو در تلاش بیهوده برای فرار می‌دوند. شب‌گردها رو برمی‌گردانند تا درباره‌ی امور خودشان مشورت کنند. آن‌ها از لذتِ تهیِ فراموشیِ آرام‌بخش، با خنده‌های بی‌دهان می‌لرزند. هر یک به جای روح، پاره‌ای از مغاک را در خود دارد که آن‌ها را به حرکت وامی‌دارد.

کودک در برابر شب‌گردها سر خم نمی‌کند، هرچند آن‌ها با چنگال‌هایشان ذهن‌ها را می‌چینند. در عوض، او شب‌ها حقیقت را خواب می‌بیند و روزها آن را در دفترچه‌اش می‌نویسد.

۶. کودک مرگش را خواب می‌بیند. مرگی که آن را می‌پذیرد؛ پایانِ قریب‌الوقوعِ رنج‌های طولانیِ یک مرد بزرگسال.

کودک می‌خواهد خوابِ پدر و مادرش را ببیند که او را به زندگیِ پس از مرگ خوش‌آمد می‌گویند، رها از فقر، جنون و درد. اما شب‌گردها سد راهش می‌شوند. می‌خواهد خوابِ روز کریسمس و کودکیِ خدا را ببیند، اما کلماتی ندارد که از آن کودک مقدس هدیه‌ای بخواهد. می‌خواهد فرشته‌ای بر سرش پرواز کند تا درختِ رگ‌هایش را با موسیقیِ طلایی روشن کند. اما شب‌گردها دیدگانش را مسدود کرده‌اند. همه چیز سیاهی است، چنگال و خار.

شب‌گردها او را به جزیره‌شان می‌برند و در اتاقی «پاراسومنیک» (خواب‌زده) از سنگ بازالت حبس می‌کنند؛ اتاقی با سقف شیشه‌ی یاقوتی، مبله با صندلی سنگی و تکه‌سنگی افتاده به جای تخت. آنجا او چنان قدرتمندانه رویا می‌بیند که شب‌گردها از خواب می‌پرند و عرقِ اشک می‌ریزند. اتاق همچون دریایی که در صدف حبس شده باشد، می‌خواند. سقف شیشه‌ای زمزمه می‌کند. شب‌گردها بی‌قرار برمی‌خیزند و همچون برگ‌های خشک دور جزیره‌شان می‌چرخند.

و سرانجام، آن‌ها شروع به چهره‌دار شدن می‌کنند.

منبع اصلی: https://reactormag.com/horror-writers-have-the-worst-dreams-marly-youmans-the-child-and-the-night-gaunts/

تازه‌ترین اخبار

جهان ادبیات فانتزی

اینجا «فراگُمان» است؛ جایی که خیال نفس می‌کشد.

ما دور هم جمع شدیم چون یک چیز مشترک داریم: عطش کشف ناشناخته‌ها. ما عاشق قصه‌ها هستیم، که دنیا رو وارونه می‌کنن، سوال می‌پرسن، و مرز واقعیت رو به بازی می‌گیرن.

اینجا فقط یک مجله نیست؛ یه پاتوقه برای کسایی که خیال براشون جدیه. برای آدم‌هایی که وقتی یک درِ تازه به ذهنشون باز می‌شه، حس می‌کنن زنده‌ان.

ما داستان می‌نویسیم، نقد می‌کنیم، بحث می‌کنیم، می‌خونیم و با همدیگه جهان‌های تازه می‌سازیم. چون می‌دونیم ادبیات گمانه‌زن فقط سرگرمی نیست؛ یه راهه برای دیدن، برای پرسیدن، برای عمیق‌تر شدن.

اگه تو هم دنبال اینی که از روزمرگی بزنی بیرون و با تخیل پرواز کنی، خوش اومدی.

فراگُمان خونه‌ی آدم‌های خیال‌بازه. خونه‌ی تو.