فانوسها در «اوتکست» پرتو تازهای بر برخی پیشزمینههای داستانیِ ضروری میتابانند.
خواهش میکنم، یک بسته مداد شمعی به آن کودک بدهید. مطلب «فانوسها پرده از پیشزمینههای داستانی ضروری در «آوتکست» برمیدارند» برای نخستین بار در ریاکتور منتشر شد.
فیلم و سریال
فانوسها (Lanterns)
فانوسها در قسمت «طردشده» (OutKast) پرده از پیشزمینههای داستانی ضروری برمیدارد
خواهش میکنم، یک جعبه مدادشمعی به این بچه بدهید.
نوشتهی اِمِت اشر-پرین
تاریخ انتشار: ۳۱ اوت ۲۰۲۶
ما از ترتیب زمانی خارج شدهایم، اما همچنان در همان سالِ قسمت قبلی هستیم. این بار چه خبر؟ قرار است بفهمیم جان چطور برای این شغل پرزرقوبرق جدیدش انتخاب شد.
خلاصه داستان
جان از چندین طبقه در یک مرکز خرید متروکه سقوط میکند و روی تودهای از تشکها میافتد. فلشی به سمت بالا اشاره میکند و او در نهایت راهش را به یک دفتر پشتی پیدا میکند؛ جایی که لیانا (لورا لینی) منتظر اوست. لیانا به جان میگوید بنشیند و منتظر بماند، سپس آنجا را ترک میکند. جان تمام روز و شب را در دفتر میماند؛ وقتی لیانا صبح روز بعد برمیگردد، از اینکه جان دستور او را تا این حد جدی گرفته، شگفتزده میشود. او یکی از نگهبانان است که برای مصاحبه با جان دربارهی یک موقعیت شغلی جدید در سپاه فانوس سبز آمده است. برای این کار، او به اطلاعات بیشتری دربارهی زندگی و پیشینهی جان نیاز دارد. آنچه در ادامه میآید، میان دو خط داستانی اصلی با فلشبکهایی به خودِ مصاحبه تقسیم میشود: اولی دوران رشد جان در کنار خانوادهاش، و دومی مأموریت تفنگداران دریایی که منجر به اخراج غیرمحترمانهی او شد.
ما میفهمیم که جان استوارتِ پدر، یکی از انسانهایی بوده که در ابتدا برای شغل فانوس سبز در نظر گرفته شده بود؛ وقتی او در نیمهشب از خواب بیدار شد و درون یک حباب بیگانه گیر افتاد، در پاسخ به سوالی گفت که البته ترسیده است و در نتیجه انتخاب نشد. اصرار او بر اینکه این تجربه واقعی بوده، باعث شد همه فکر کنند عقلش را از دست داده، از جمله همسرش برنادت (جاسمین سیفاس جونز). برنادت تقریباً او را از خانه بیرون کرد، اما لیانا به سراغش آمد تا برای فرآیند مصاحبه جبران کند؛ ظاهراً سایر نامزدها نیز دچار عوارض مشابهی شده بودند. برنادت، لیانا را به خاطر بیاطلاعی از روابط نژادی در زمین و انتظارِ «نترسیدن» از یک مرد سیاهپوست در آمریکا سرزنش کرد. لیانا بابت این سوءتفاهم عذرخواهی کرد و اشاره کرد که شاید جانِ پسر در آینده برای به دست گرفتن حلقه مناسب باشد. برنادت به همسرش گفت که این مهمترین پروژهی آنهاست: بزرگ کردن جان به گونهای که هیچ ترسی نشناسد.
وقتی جان (جیس ایلند) پنجساله میشود، برنادت و جانِ پدر از این «سرنوشت» برایش میگویند و به جای مدادشمعیهایی که برای تولدش خواسته بود، یک لباس فانوس به او هدیه میدهند. مادرش به او میگوید که پرندگان در حال تماشا هستند و به عنوان پیامرسان برای نگهبانان عمل میکنند، و حتی تجهیزات ماهوارهای در خانه دارد تا با آنها تماس بگیرد. آموزشهای جان به تدریج سختتر میشود؛ از شلیک به سیب روی سرش گرفته تا پیادهروی به خانه از میان محلههای جرمخیز، که تنها پاداشش همبرگر است. او هرگز واقعاً استراحت نمیکند و برادرانش به خاطر رفتارهای متفاوتی که با او میشود، از او دلخورند و به جان میگویند که رفتارش شبیه پسرهای سفیدپوست است. یک روز، برنادتِ کلافه پیشنهاد میدهد که جان دربارهی نترسیدن دروغ گفته و از او میخواهد سیب را از روی سر پدرش هدف بگیرد. جان نمیتواند این کار را بکند و بعداً مادرش او را در حال نقاشی کشیدن میبیند. مادر از او بابت اینکه اجازه نداده علایق دیگرش را دنبال کند عذرخواهی میکند و اعتراف میکند که خودش هم دروغ گفته است؛ پرندگان گوش نمیدهند و او هیچ راهی برای تماس با نگهبانان ندارد، اما معتقد است که آنها در حال تماشا هستند. جان به او میگوید که سیب را هدف میگیرد، اما فقط از روی سر خودش. او موفق میشود و اعتراف میکند که از همبرگر متنفر است.
در مصاحبه، لیانا از جان میپرسد که آیا بابت این رفتارها از والدینش کینه به دل دارد، و جان تأکید میکند که روابط خانوادگی انسانها پیچیده است و قطعاً با هر چیزی که نگهبانان درک میکنند، متفاوت است. با اینکه میگوید والدینش را دوست دارد، اما از فکر اینکه اگر این شغل را بگیرد دیگر به ندرت آنها را میبیند ناراحت نیست و میداند که آنها هم ناراحت نخواهند شد.
در دوران خدمت در تفنگداران دریایی، جان یک تکتیرانداز عالی بود و مأموریت داشت یک تروریست را که در یک مجتمع دورافتاده در روسیه پنهان شده بود، ترور کند. جان با چتر نجات به منطقه فرستاده شد و در راه سقوط توسط شاخهی درختی مجروح شد؛ او مجبور شد خودش را پانسمان کند و بیش از نه ماه در جنگل زنده بماند، از خودش دفاع کند و منتظر شلیک نهایی بماند. ناگهان هال جردن ظاهر شد، مجتمع را بمباران کرد و تروریست را به زندان گوانتانامو برد. از آنجایی که برای دولت آمریکا بد بود که روسیه بفهمد هال این کار را کرده (بعد از اینکه اطلاعات را از یکی از افراد آنها در یک کلاب شبانه در حال مستی گرفته بود)، تفنگداران دریایی تصمیم گرفتند جان را مقصر این حادثه جلوه دهند و او را با بیاحترامی اخراج کنند، هرچند به او گفتند که کار خوبش را فراموش نخواهند کرد.
او نباید هیچکدام از اینها را به لیانا میگفت، اما لیانا اصرار کرد. وقتی جان اشاره کرد که هیچ کینهای از هال به دل ندارد، چون او فقط از دستوراتش پیروی میکرده، لیانا به او گفت که هال اصلاً چنین کاری نمیکرده و نگهبانان اغلب با تمایل او به دخالت در اختلافات زمینی مشکل دارند. او میپرسد جان دربارهی سینسترو چه میداند—فقط آنچه در اخبار بوده—و توضیح میدهد که او مربی هال بوده و هال با این واقعیت که هنوز به کسی که به او خیانت کرده اهمیت میدهد، مشکل دارد. با این حال، جان این موضوع را اصلاً عجیب نمیداند.
پس از اخراج از تفنگداران دریایی، جان مدتی در خانه افسرده بود، اما برنادت او را در کلاس هنر ثبتنام کرد و به او گفت که این کار شانس او را برای سرنوشتی که برایش برنامهریزی کردهاند خراب نمیکند و باید برای آن آماده باشد. جان در کلاس هنر موفق است و مردی به سراغش میآید که از او آزمون میگیرد، از او میخواهد با جزئیات دقیق طراحی کند، سپس یک حلقهی فانوس سبز به او پیشنهاد میدهد و از او میخواهد ساعتی که متعلق به پدرش بوده را با جزئیات کامل بازسازی کند. او در این آزمون قبول میشود و به او گفته میشود از سوراخی در کف زمین بپرد، که او را به همان تودهی تشکهای ابتدای قسمت میرساند.
لیانا از جان میپرسد که آیا با ایدهی آموزش دیدن به عنوان جایگزین هال مشکلی دارد، بهویژه اینکه هال در حین آموزش از این موضوع بیخبر خواهد بود. جان میپرسد که آیا این دستورات اوست، و وقتی لیانا تأیید میکند، به او میگوید که مشکلی نیست. لیانا به او بابت گرفتن شغل تبریک میگوید و جان با هیجان به خانه برمیگردد تا به والدینش خبر دهد، اما هال را سر میز آنها میبیند که قبلاً خبر را داده است. هال از جان میخواهد بیرون با هم صحبت کنند و به او میگوید که علاقهای به داشتن دستیار و نیروی پشتیبان ندارد و سپس به آسمان پرواز میکند. جان به پرندهای در نزدیکیاش میگوید که مطمئن است آن مرد از او خوشش آمده است.
نقد و تحلیل
من: عالیه، این هفته بالاخره پیشزمینهی داستانی جان رو میفهمیم!
من، یک ساعت بعد: ...حالم خوب نیست.
خب، ما اطلاعات زیادی دربارهی جان داریم که همهاش بهشدت دلخراش است. فیلمنامهی ونسا بادن کلی در سطوح مختلفی کار میکند؛ در حالی که برنادت از قبل علیه سختیهای سیاهپوست بودن در آمریکا میجنگد، حالا پسرش را آماده میکند تا برای نگهبانانی کار کند که اولینِ آنها به شکل یک زن سفیدپوست بر او ظاهر شده است. و او از اینکه این لایهی ادراکی چقدر پیچیده است آگاه است؛ اینکه پسرش را آماده کند تا به گروهی خدمت کند که ممکن است هویتهای زمینی و بیعدالتیهای سیستماتیک را درک نکنند، اما همچنان با ظاهری شبیه به طبقهی ستمگر ظاهر شدهاند.
همهی اینها در سطح تمثیلی و روایی جواب میدهد، چون بسیاری از والدین سیاهپوست در این کشور انتخابهای مشابهی مانند برنادت انجام میدهند؛ آنها به فرزندانشان یاد میدهند که در جامعهی «سفید» زندگی کنند به این امید که بتوانند زنده بمانند و بر اساس پتانسیلهایشان به موفقیت برسند، در حالی که میدانند این کار میتواند آنها را از فرهنگ خودشان جدا و بیگانه کند. این قسمت به دلیلی هوشمندانه «طردشده» (OutKast) نامگذاری شده است و استفاده از آهنگهای این گروه به عنوان موسیقی متنِ دوران جوانی جان و بیگانگیاش در خانواده، بسیار گزنده و دقیق است.
چیزی که بیشتر تحسین میکنم این است که این قسمت هرگز جزئیات انسانی را در میان این مسائل فراموش نمیکند؛ راههای بسیاری که در آن افرادِ منحصربهفرد دچار نقص هستند و روابط بینهایت پیچیدهاند. جان والدینش را دوست دارد، اما آن پیوند خانوادگی بهشدت تحت فشار است. او ظاهراً کمی به پدرش نزدیکتر است چون پدر در این میان والدِ مهربانتری بوده است. مادرش کسی بود که بیشترین فشار را وارد میکرد و سختگیرانهترین معیار موفقیت را برای همه در خانوادهاش داشت. این موضوع که برنادت همزمان مایل است همسرش را به خاطر ترسش در آزمون اولیهی نگهبانان ببخشد و هم تا حدی آن را به رخش بکشد، بسیار مرتبط به نظر میرسد. نمیدانیم این خشم ناشی از اختلال استرس پس از سانحه (PTSD) است یا تغییری در مردی که با او ازدواج کرده.
من گمان میکنم که موضوع عمیقتر از این حرفهاست؛ اینکه برای برنادت، همسرش در جایی شکست خورد که او مطمئن است خودش در آن موفق میشد.
نمیدانم آیا دلیل تغییر در خواهر و برادرهای جان، یعنی داشتن برادر به جای خواهر، همین نبوده است؛ اینکه تنها زن در خانوادهای از مردان و پسران باشی و در عین حال کسی باشی که بیش از همه برای موفقیت انگیزه دارد، بسیار متفاوت است. این تفاوت در مواجهه با نژادپرستی سیستماتیک در آمریکا بزرگتر و کجومعوج میشود؛ برنادت میداند که همسر و پسرانش دلیلی برای ترسیدن دارند و تا زمانی که این ترس مانع راهشان نشود، از آنها خرده نمیگیرد. نوع دیگری از تلخی وجود دارد که میتواند ناشی از حضور در چندین تقاطع حاشیهنشینی باشد، بهویژه به عنوان یک زن. اگر بدانی که آنچه برای انجام کارهای باورنکردنی لازم است را داری، اما کسی به تو فرصت نمیدهد—در حالی که آن فرصت به همسرت داده میشود و او در لحظهای از وحشت آن را هدر میدهد—این کار چاقویی را که مدتها در شکمت فرو رفته، میچرخاند.
دلیلی دارد که وقتی برنادت تصمیم میگیرد آزمون را تغییر دهد، جانِ پدر کسی است که باید با سیب روی سرش بایستد. و جان، که کودکی همدل و آگاه است، بعداً مادرش را برای این کار انتخاب میکند، چون بخشی از وجودش به طور ذاتی درک میکند که ماجرا چه بوده است. برنادت از همسرش بابت شکست در تبدیل شدن به فانوس سبز خشمگین است؛ جانِ پسر از مادرش بابت اینکه محرک اصلی این سرنوشت بوده—و همچنین بابت دروغ گفتن به او—خشمگین است.
هیچکدام از این زمینهها، نیشِ دوران رشد جان را کم نمیکند؛ جلوگیری از پیوند واقعی او با برادرانش؛ تحمیل استانداردی متفاوت به او که برای پسرها «سفید» به نظر میرسد و اجازه دادن به اینکه در خانهی خودش به خاطر آن مسخره شود؛ نشان دادن اینکه فقط یکی از فرزندانت انتظارات واقعی را بر دوش میکشد، در حالی که دو تای دیگر عملاً به خاطر اینکه قبل از دانستن این مأموریت به دنیا آمدهاند، شکستخورده محسوب میشوند؛ گفتن اینکه همیشه تحت نظر، آزمایش و قضاوت است بدون اینکه بدانی این حقیقت دارد یا نه؛ و ندادن یک جعبه مدادشمعی به یک پسر کوچک چون نمیخواهی هیچگونه پیگیری یا لذت شخصی را در او تشویق کنی.
نتیجهی اینها البته شخصیتی جذاب است: جان استوارت مردی است که نمیداند چگونه واقعاً خواستههایی داشته باشد که فقط متعلق به خودش باشد. او فقط دستورات، وظیفه و انجام آنچه به او فرمان داده شده را میشناسد. (نشستن در صندلی در تمام طول شب و احتمالاً هرگز تکان نخوردن؟ عجیبترین مصاحبهی تاریخ، اما پسر، او واقعاً قبول شد.) البته، موضوع ترس هم هست که در ادامه به آن میپردازم، اما نتیجهی نهایی تمام این آموزشها این است که جان چیز زیادی برای خودش ندارد—نقاشی هست، اما حتی آن هم به او کمک میکند تا به هدفش برسد، چون توانایی تجسم چیزها در ذهن به قدری که بتوان آنها را طراحی کرد، برای مهارتهای یک فانوس بسیار حیاتی است.
میل به جذب نیروهای بدون ترس، البته تا حدی به این دلیل است که نگهبانان بیگانه هستند و تجربهی ترس در یک موجود ذیشعور را کاملاً درک نمیکنند. با این حال، اگر کودکی را با هدفِ هرگز نترسیدن بزرگ کنید—چیزی که از نظر فنی ممکن نیست—عملاً دارید فرزندتان را طوری بزرگ میکنید که تا حد ممکن کمتر احساس کند. طلب کردن چنین تنظیم هیجانی از کودکی که مغزش هنوز به طور کامل رشد نکرده، منجر به یادگیری زودهنگام آن نمیشود، بلکه منجر به بیحسی میشود.
منبع اصلی: https://reactormag.com/tv-review-lanterns-sheds-light-on-some-essential-backstory-in-outkast/