← بازگشت به اخبار

فیلم را دیده‌اید، حالا کتاب را بخوانید: مرد نامرئی اثر اچ. جی. ولز

فیلم را دیده‌اید، حالا کتاب را بخوانید: مرد نامرئی اثر اچ. جی. ولز

کاوش در داستان اصلی و فیلم کلاسیک سال ۱۹۳۳ با بازی کلود رینز. مطلب «فیلمش را دیده‌اید، حالا کتابش را بخوانید: مرد نامرئی اثر اچ. جی. ولز» نخستین بار در ری‌اکتور منتشر شد.

کتاب‌ها

خط مقدم و مرزها

فیلم را دیده‌اید، حالا کتابش را بخوانید: مرد نامرئی اثر اچ. جی. ولز

کاوشی در داستان اصلی و فیلم کلاسیک ۱۹۳۳ با بازی کلود رینز

نوشته آلن براون
منتشرشده در ۱ سپتامبر ۲۰۲۶

در این مجموعه دوهفته‌نامه که به نقد کتاب‌های کلاسیک علمی-تخیلی و فانتزی می‌پردازد، آلن براون نگاهی دارد به خط مقدم و مرزهای این حوزه؛ کتاب‌هایی درباره سربازان و فضانوردان، دانشمندان و مهندسان، کاشفان و ماجراجویان. داستان‌هایی سرشار از آنچه شکسپیر «هیاهو و تکاپو» می‌نامید: نبردها، تعقیب‌وگریزها، برخوردها و هر آنچه هیجان‌انگیز است.

امروز قصد دارم به یکی دیگر از داستان‌های نمادین علمی-تخیلی بپردازم که اولین بار آن را از طریق فیلم و تلویزیون تجربه کردم؛ این بار انتخاب ما داستان کلاسیک «مرد نامرئی» اثر اچ. جی. ولز است.

این کتاب که اثری کوتاه‌تر است و احتمالاً بهتر است آن را در دسته رمان کوتاه طبقه‌بندی کنیم، نخستین بار به صورت پاورقی در مجله «پیرسونز ویکلی» منتشر شد. اولین نسخه کتابی آن در سال ۱۸۹۷ به چاپ رسید و از آن زمان تقریباً همواره در دسترس بوده است. نسخه‌ای که من برای این نقد استفاده کردم، چاپ شومیز «اپل کلاسیکس» از انتشارات «اسکولاستیک» است که تاریخ انتشار ندارد، اما با توجه به قیمت ۲.۹۵ دلاری روی جلد، احتمالاً در سال‌های پایانی قرن بیستم منتشر شده است. نقاشی روی جلد که نام هنرمندش ذکر نشده (و تا حدی کلیشه‌ای است)، قهرمان داستان را در ابتدای ماجرا نشان می‌دهد که در حالی که در لباس‌های زمستانی و باندپیچی‌ها پیچیده شده، مقابل دری ایستاده است.

فیلم، یکی از نخستین فیلم‌های هیولایی استودیو یونیورسال بود؛ داستانی که جلوه‌های ویژه زمان خود را به حد نهایی رساند. این فیلم در سال ۱۹۳۳ به کارگردانی جیمز ویل (که به‌تازگی فیلم بسیار موفق «فرانکشتاین» را کارگردانی کرده بود) و با بازی کلود رینز بی‌همتا در نقش اصلی ساخته شد. من آن را از یک مجموعه دی‌وی‌دی با عنوان «هیولاهای کلاسیک یونیورسال: مجموعه کامل ۳۰ فیلمی» که در سال ۲۰۱۴ منتشر شده، تماشا کردم.

درباره نویسنده

اچ. جی. ولز (۱۹۴۶-۱۸۶۶) نویسنده پرکار انگلیسی بود که در طول دوران حرفه‌ای طولانی‌اش، بیش از چهل رمان، داستان‌های کوتاه بسیار و کتاب‌های غیرداستانی متعددی در موضوعات گوناگون از جمله تاریخ و علم نوشت. بسیاری او را «پدر علمی-تخیلی» می‌دانند، زیرا آثار بسیاری از او مانند «ماشین زمان» (۱۸۹۵)، «جزیره دکتر مورو» (۱۸۹۶)، «مرد نامرئی» (۱۸۹۷) و «جنگ دنیاها» (۱۸۹۸) از نخستین آثاری بودند که به موضوعاتی پرداختند که اکنون به ارکان اصلی این ژانر تبدیل شده‌اند. با این حال، ولز از اینکه با این عنوان برچسب بخورد بیزار بود و با اصطلاح «علمی-تخیلی» نیز احساس راحتی نمی‌کرد. او شخصیتی عمیقاً سیاسی و سوسیالیستی پرشور بود و بسیاری از آثارش حاوی نقدهای اجتماعی است. او آینده‌پژوهی بصیر بود که بسیاری از پیش‌بینی‌های تکنولوژیک و اجتماعی‌اش به شکلی محقق شدند. ولز همچنین از پیشگامان بازی‌های جنگی بود و کتاب‌های مرجعی درباره هدایت نبردهای واقع‌گرایانه با سربازان مینیاتوری نوشت.

مرد نامرئی — فیلم

امتیاز: یونیورسال پیکچرز

اگرچه در جوانی با شخصیت مرد نامرئی در فیلم‌های تلویزیونی آشنا شدم که گاهی در کنار دیگر هیولاهای استودیو یونیورسال قرار می‌گرفت، اما مطمئنم که نسخه اصلی را تا زمانی که مجموعه فیلم‌های هیولایی یونیورسال را نخریده بودم، ندیده بودم. تنها نسخه‌ای که به‌وضوح از دوران جوانی به یاد دارم، فیلم «ابوت و کاستلو با مرد نامرئی ملاقات می‌کنند» (۱۹۵۱) است که در آن، این مفهوم دستمایه طنز قرار گرفته بود.

وقتی بالاخره در دهه گذشته نشستم تا فیلم اصلی را تماشا کنم، با اثری شگفت‌انگیز روبرو شدم. نقش قهرمان داستان، جک گریفین، را کلود رینز (۱۹۶۷-۱۸۸۹) بازی می‌کند که یکی از بازیگران محبوب من است. اگرچه او اغلب نقش شخصیت منفی یا ضدقهرمان را بازی می‌کرد، مانند نقش شاه‌جان در نسخه ارول فلین از «رابین هود»، یا سناتور فاسد در «آقای اسمیت به واشینگتن می‌رود» و یا نقش لوئیس رنو (فاسد اما نه کاملاً فاقد وجدان) در «کازابلانکا» در کنار هامفری بوگارت، اما همیشه با شدت و قدرت بازی‌اش بر پرده سینما فرمانروایی می‌کرد.

فیلم با تلاش گریفین برای عبور از میان کولاک به سمت یک مسافرخانه انگلیسی آغاز می‌شود؛ چهره‌ای مرموز که در لباس‌های زمستانی و باندپیچی‌ها پیچیده شده است. او با تکبر تقاضای اتاق می‌کند و اهالی کافه گمان می‌کنند که او یا قربانی حادثه‌ای است و یا جنایتکاری که از دست قانون گریخته است. او به‌زودی در اتاقش آزمایشگاهی برای انجام آزمایش‌هایش برپا می‌کند. همسر صاحب‌مسافرخانه که با کمی اغراق توسط اونا اوکانر بازی شده، از او خوشش نمی‌آید و وقتی گریفین در پرداخت اجاره‌بها عقب می‌افتد، شوهرش را برای بیرون کردن او می‌فرستد. گریفین مرد را از پله‌ها به پایین پرتاب می‌کند و وقتی کلانتر به همراه اهالی شهر برای رویارویی با گریفین می‌آیند، او لباس‌هایش را درمی‌آورد و وضعیت نامرئی خود را آشکار می‌کند. پس از رقصیدن در اتاق تنها با یک پیراهن که به نظر می‌رسد در هوا معلق است، پیراهن را می‌اندازد و با نامرئی بودن کامل به خیابان‌ها می‌دود، جایی که شروع به انجام شوخی‌های شرورانه با مردم می‌کند.

سپس با دکتر کرانلی، کارفرمای گریفین و پدر فلورا، نامزد گریفین، آشنا می‌شویم. همچنین با کمپ، همکار گریفین و رقیب احتمالی او در جلب محبت فلورا، ملاقات می‌کنیم. متأسفانه برای بازیگر نقش فلورا (گلوریا استوارت که دوران حرفه‌ای طولانی داشت و شاید بیشتر برای نقشش در «تایتانیک» [۱۹۹۷] شناخته شود)، شخصیت او تنها برای نگران بودن و غمگین بودن وجود دارد و به‌جز برانگیختن کمی همدردی برای گریفین، کاملاً در روند داستان بی‌اهمیت است. کمپ و کرانلی که سعی دارند بفهمند چرا گریفین آنجا را ترک کرده و روی چه چیزی کار می‌کرده، درمی‌یابند که یکی از مواد شیمیایی که او استفاده می‌کرده، باعث جنون در حیوانات آزمایشگاهی می‌شود. گریفین در خانه کمپ ظاهر می‌شود و قصد دارد او را مجبور به همکاری در نقشه‌هایی کند که اکنون شامل قتل و در نهایت سلطه بر جهان است. بعداً، گریفین (البته به صورت نامرئی) در جلسه پلیس که برای هماهنگی جهت جستجوی مرد نامرئی تشکیل شده، ظاهر می‌شود؛ او ابتدا با شوخی‌هایش جلسه را برهم می‌زند، اما وقتی خشمگین می‌شود و رئیس پلیس را به قتل می‌رساند، اوضاع تیره و تار می‌شود.

کمپ با کرانلی و فلورا تماس می‌گیرد و وقتی گریفین می‌رسد، آن‌ها سعی می‌کنند او را از نقشه‌های شیطانی‌اش منصرف کنند. اما وقتی پلیس خانه را محاصره می‌کند، گریفین پس از وعده قتل کمپ به خاطر خیانتش، فرار می‌کند. سپس گریفین دست به کشتار می‌زند، جستجوگران را از صخره‌ها به پایین پرتاب می‌کند و با لذت باعث تصادف قطارها می‌شود. با وجود تلاش‌های پلیس برای مخفی کردن کمپ، گریفین او را با بستن به یک ماشین و فرستادن آن به پایین صخره به قتل می‌رساند (یادآوری خوبی است که کلیشه سینمایی سقوط ماشین‌ها و انفجارهای بزرگ و غیرمحتمل، از دیرباز وجود داشته است).

گریفین که کاملاً در جنون غرق شده و هیچ متحدی ندارد، در انباری پناه می‌گیرد که توسط کشاورز پیدا می‌شود. پلیس فراخوانده می‌شود، ردپای او را در برف هنگام فرار می‌بیند و او را به رگبار گلوله می‌بندد. در صحنه پایانی، گریفین در تخت بیمارستان دراز کشیده، پشیمان است و با حسرت با فلورا وداع می‌کند. همان‌طور که جان از بدنش خارج می‌شود، برای اولین و تنها بار در فیلم، مرئی می‌شود.

تفسیر همراه فیلم در مجموعه من شامل مشاهدات جالبی بود. اشاره شده بود که جیمز ویل وقتی از او خواسته شد دنباله‌ای برای فیلم بسیار محبوبش «فرانکشتاین» بسازد، نپذیرفت و در عوض پیشنهاد داد داستان علمی-تخیلی مشهور دیگری را اقتباس کند. همچنین ذکر شده بود که کلود رینز، اگرچه انتخاب اول برای این نقش نبود، اما عمدتاً به خاطر صدایش آن را به دست آورد. و فاش شد که لهجه نرم و فرهیخته‌ای که رینز به آن معروف بود، حاصل کار و تمرین سخت بوده، چرا که او در فقر به دنیا آمده و با لهجه غلیظ «کاکنی» بزرگ شده بود. جلوه ویژه نامرئی بودن با پوشاندن بخش «نامرئی» بازیگر با مخمل سیاه، فیلم‌برداری او در برابر پس‌زمینه مخمل سیاه و سپس قرار دادن آن تصویر بر روی پس‌زمینه فیلم‌برداری‌شده ایجاد شد. استودیو در ابتدا نویسندگان متعددی را برای ایده‌پردازی فیلم به کار گرفته بود که برخی از آن‌ها بسیار خیالی بودند، اما در نهایت به یاد آوردند که اچ. جی. ولز، که از اقتباس‌های سینمایی قبلی آثارش راضی نبود، بر تأیید فیلم‌نامه اصرار داشت، بنابراین فیلم تا حد زیادی به داستان مکتوب وفادار ماند.

مرد نامرئی — کتاب

اولین برداشت من از کتاب، احساس تحسین فوری نسبت به نثر ولز بود که بسیار پاکیزه و خواندنی است. او تصویری بسیار زنده از روستایی که گریفین در آن پناه می‌گیرد ترسیم می‌کند و آن صحنه از آرامش شهر کوچک، بنیادی از واقع‌گرایی را بنا می‌نهد که کل داستان را استوار می‌سازد. در حالی که نسخه فیلم از اهالی روستا برای مقاصد کمدی گسترده استفاده می‌کند، طنز در کتاب بسیار ظریف‌تر است. و در کتاب خبری از کارفرمای سابق یا نامزد نیست، نه جنون ناشی از مواد شیمیایی وجود دارد و نه کشتارهای جمعی. داستان اصلی بیشتر در واقعیت ریشه دارد و همین امر آن را بهتر کرده است.

اقامت گریفین در روستا در داستان اصلی بسیار طولانی‌تر به نظر می‌رسد و نامرئی بودن او ابتدا تنها از طریق سرقتی بی‌دلیل در خانه کشیش مطرح می‌شود. همسر کنجکاو صاحب‌مسافرخانه است که برای اولین بار نگاهی (یا بهتر بگوییم، نگاهی نکردن) به نامرئی بودن او می‌اندازد و کلانتر را فرا می‌خواند. آن رویارویی تقریباً همان‌طور که در فیلم است پیش می‌رود؛ گریفین خشمگین می‌شود، نامرئی بودن خود را کاملاً آشکار می‌کند و از دست آزاردهندگانش می‌گریزد. گریفین سپس یک ولگرد سرگردان به نام آقای توماس مارول را پیدا می‌کند و پس از توضیح وضعیتش، از او کمک می‌گیرد. مارول کتاب‌ها و لباس‌های گریفین را از مسافرخانه پس می‌گیرد، در حالی که گریفین به شیطنت می‌پردازد و در نهایت با شلیک تصادفی یک رهگذر وحشت‌زده زخمی می‌شود. مارول با کتاب‌های گریفین فرار می‌کند.

ما با یک دانشمند محلی به نام دکتر کمپ آشنا می‌شویم که مرد نامرئی به دیدارش می‌رود. مرد نامرئی احساس نیاز می‌کند که خود را تخلیه کند و برای کمپ توضیح می‌دهد که چگونه فرمول نامرئی‌اش را توسعه داده است. ولز فرصت می‌یابد تا علم مورد نیاز برای دستیابی به نامرئی بودن را برای خوانندگان توضیح دهد و به آنچه غیرمحتمل است، حداقل ظاهری از امکان ببخشد. در حالی که وحشت کمپ بیشتر می‌شود، گریفین وسواس خود نسبت به آزمایش‌هایش را فاش می‌کند که باعث شد برای ادامه کارش از پدرش پول بدزدد؛ عملی که به خودکشی پدرش منجر شد. به جای جنون ناشی از مواد شیمیایی در فیلم، این جاه‌طلبی وسواس‌گونه گریفین و بیگانگی ناشی از نامرئی بودن اوست که وی را به جنون می‌کشاند. گریفین در پایان اعتراف می‌کند که پانسیونی را که در آن زندگی می‌کرد به آتش کشیده تا ردپای خود را پاک کند.

گریفین می‌خواهد کمپ در نقشه‌هایش برای ایجاد وحشت در جهان و کسب قدرت از طریق نامرئی بودن به او کمک کند. اما کمپ قبلاً با مقامات تماس گرفته است؛ گریفین می‌گریزد و به‌زودی شکار آغاز می‌شود. درگیری‌ها و قتل‌هایی رخ می‌دهد و در نهایت مرد نامرئی کشته می‌شود و هنگام مرگ مرئی می‌گردد. در پایان، مؤخره‌ای وجود دارد که امکان دنباله‌ها را باز می‌گذارد: اگرچه آقای مارول آن‌ها را نمی‌فهمد، اما هنوز کتاب‌های گریفین را در اختیار دارد و امیدوار است روزی از فرمول مخفی مرد نامرئی سود ببرد.

داستان‌های نامرئی بیشتر

موفقیت فیلم «مرد نامرئی» به یک مجموعه فیلم طولانی منجر شد، چرا که استودیو یونیورسال پس از فیلم اصلی، «بازگشت مرد نامرئی» (۱۹۴۰)، «زن نامرئی» (۱۹۴۰)، «مأمور نامرئی» (۱۹۴۲) و «انتقام مرد نامرئی» (۱۹۴۴) و همچنین «ابوت و کاستلو با مرد نامرئی ملاقات می‌کنند» (۱۹۵۱) را ساخت. این فیلم‌ها همان شخصیت‌ها را بازنگرداندند، بلکه افراد جدیدی را نشان دادند که به فرمول نامرئی بودنِ استفاده‌شده در فیلم‌های قبلی دست یافته بودند.

پروژه‌های رسانه‌ای دیگری نیز با محوریت مفهوم مرد نامرئی وجود داشته‌اند، از جمله فیلم متأسفانه ناامیدکننده «خاطرات یک مرد نامرئی» (۱۹۹۲) به کارگردانی جان کارپنتر، سریال علمی-تخیلی «مرد نامرئی» (۲۰۰۰، که دو فصل ادامه داشت)، فیلم «مرد توخالی» (۲۰۰۰) به کارگردانی پل ورهوفن و فیلم جذاب «مرد نامرئی» (۲۰۲۰) به نویسندگی و کارگردانی لی ونل. حتی امروزه می‌توانید مرد نامرئی را ببینید که در خیابان‌های «دارکمور ویلج» در پارک موضوعی «یونیورسال استودیوز اپیک یونیورس» در اورلاندو پرسه می‌زند.

ایده سربازان و جاسوسان نامرئی، شنل‌های نامرئی و معجون‌های جادویی نامرئی، مضمونی همیشگی در فانتزی و...

منبع اصلی: https://reactormag.com/youve-seen-the-movie-now-read-the-book-the-invisible-man-by-h-g-wells/

تازه‌ترین اخبار

جهان ادبیات فانتزی

اینجا «فراگُمان» است؛ جایی که خیال نفس می‌کشد.

ما دور هم جمع شدیم چون یک چیز مشترک داریم: عطش کشف ناشناخته‌ها. ما عاشق قصه‌ها هستیم، که دنیا رو وارونه می‌کنن، سوال می‌پرسن، و مرز واقعیت رو به بازی می‌گیرن.

اینجا فقط یک مجله نیست؛ یه پاتوقه برای کسایی که خیال براشون جدیه. برای آدم‌هایی که وقتی یک درِ تازه به ذهنشون باز می‌شه، حس می‌کنن زنده‌ان.

ما داستان می‌نویسیم، نقد می‌کنیم، بحث می‌کنیم، می‌خونیم و با همدیگه جهان‌های تازه می‌سازیم. چون می‌دونیم ادبیات گمانه‌زن فقط سرگرمی نیست؛ یه راهه برای دیدن، برای پرسیدن، برای عمیق‌تر شدن.

اگه تو هم دنبال اینی که از روزمرگی بزنی بیرون و با تخیل پرواز کنی، خوش اومدی.

فراگُمان خونه‌ی آدم‌های خیال‌بازه. خونه‌ی تو.