← بازگشت به اخبار

بخشی از «راهنمای کارگرانِ سیاهی‌لشکر برای تشکیل اتحادیه» نوشته‌ی مارشال جی. مور را بخوانید

بخشی از «راهنمای کارگرانِ سیاهی‌لشکر برای تشکیل اتحادیه» نوشته‌ی مارشال جی. مور را بخوانید

ایگور، به عنوان دستیار آزمایشگاهِ دکترِ نابغه اما سخت‌گیر، شب‌هایش را به نبش قبر و به‌هم‌دوختن اعضای بدن می‌گذراند... مطلب «بخش‌هایی از کتاب راهنمای اتحادیه‌سازی برای دستیاران شرور اثر مارشال جی. مور را بخوانید» نخستین بار در ری‌اکتور منتشر شد.

گزیده‌ها

فانتزی

خواندن گزیده‌ای از کتاب «راهنمای اتحادیه‌سازی برای دستیاران شرور» نوشته مارشال جی. مور

ایگور، به عنوان دستیار آزمایشگاهِ دکتری نابغه اما پرتوقع، شب‌هایش را به نبش قبر و به‌هم‌دوختن اعضای بدن می‌گذراند...

نوشته مارشال جی. مور
تاریخ انتشار: ۳ سپتامبر ۲۰۲۶

لطفاً از خواندن این گزیده از کتاب «راهنمای اتحادیه‌سازی برای دستیاران شرور» اثر مارشال جی. مور لذت ببرید؛ یک رمان فانتزی طنز که در ۲۲ سپتامبر توسط انتشارات بانتام منتشر می‌شود.

ایگور، به عنوان دستیار آزمایشگاهِ دکتری نابغه اما پرتوقع، شب‌هایش را به نبش قبر، به‌هم‌دوختن اعضای بدن و اطمینان از اینکه اربابش خودش را (خیلی شدید) دچار برق‌گرفتگی نکند، می‌گذراند.

وقتی گروهی از روستاییان خشمگین با مشعل و چنگک آن‌ها را (دوباره) از شهر بیرون می‌رانند، ایگور و دکتر به عمارت دورافتاده «ریون‌والد» نقل‌مکان می‌کنند تا آزمایش‌های خود برای خلق حیات از گوشت مرده را از سر بگیرند. اما ایگور و دکتر تنها کسانی نیستند که در دیوارهای ریون‌والد به دنبال پناهگاه می‌گردند. این عمارت پیش از این خانه یک کنت خون‌آشام و عروسِ به‌شدت ناراضی‌اش، کورنلیا، بوده است؛ و یک جادوگر مرموز به همراه گربه آشنایش، گریمالکین، قصد دارند از آن به عنوان محل اجرای یک آیین جادویی استفاده کنند.

به پیشنهاد ایگور، این سه زوج به توافقی ناپایدار برای هم‌زیستی در ریون‌والد می‌رسند تا مبادا توجه روستای مجاور را جلب کنند. در پی این آتش‌بس، ایگور، کورنلیا و گریمالکین به‌زودی درمی‌یابند که شاید بیش از آنچه با اربابانشان اشتراک دارند، با یکدیگر وجه اشتراک داشته باشند. وقتی این سه نفر کشف می‌کنند که ناخواسته درگیر نقشه‌ای هولناک برای نابودی جهان آن‌گونه که می‌شناسند شده‌اند، باید با هم متحد شوند تا جلوی اربابانشان را برای به پا کردن آخرالزمان بگیرند... و همچنین مانع از آن شوند که روستاییانِ به‌شدت مشکوک، دوباره به سراغ چنگک‌ها و مشعل‌هایشان بروند.

خرید کتاب

راهنمای اتحادیه‌سازی برای دستیاران شرور
مارشال جی. مور

خرید کتاب

فصل اول

زنده است

طبق تجربه قابل‌توجه ایگور، «سوژه» یکی از بهترین جسدهایی بود که تا به حال سرهم کرده بود.

جسد روی تخت سنگی بزرگی قرار داشت که بر اتاق برج، جایی که ارباب ایگور آن را به آزمایشگاه تبدیل کرده بود، مسلط بود. سوژه که جز ملافه‌ای که بر نیمه پایینی‌اش کشیده شده بود، چیزی به تن نداشت، بیش از شش فوت عضله سفت و اعضایی بود که کمی با هم ناهمخوان بودند. ایگور تمام تلاشش را کرده بود تا آن‌ها را با هم جفت‌وجور کند، اما اگر یک چیز بود که مطالعه طولانی و غیررسمی‌اش در علم آناتومی به او آموخته بود، این بود که تقریباً هیچ دو انسانی دقیقاً شبیه یکدیگر نیستند.

البته استثناهای طبیعی، دوقلوها هستند، اما همان‌طور که دکتر با ناامیدی در بیش از یک موقعیت گفته بود، دوقلوها به‌ندرت این نزاکت را دارند که همان‌طور که هماهنگ وارد دنیا شده‌اند، آن را ترک کنند. بنابراین، مانند بسیاری از صنعتگران دیگر، ایگور با مواد موجود بهترین کار را انجام داده بود.

حداقل بخیه‌ها به‌سختی دیده می‌شدند. هیچ‌کس هرگز نمی‌توانست آن خدمتکارِ کوتاه و قوزکرده‌ای را که لنگ‌لنگان دور تخت سوژه می‌چرخید به داشتن ظرافت بیش‌ازحد متهم کند، اما ایگور با سوزن دست‌فرمان بسیار ماهری داشت. باید خیلی دقیق نگاه می‌کردی تا خطوط ظریف نقطه‌چینی را تشخیص دهی که نشان می‌داد سوژه کجا باز شده تا مجموعه‌ای از اندام‌های تازه‌تر از آنچه با آن دفن شده بود، در بدنش جای‌گذاری شود.

دکتر از طبقه بالای آزمایشگاه، جایی که ایستاده بود و برای آخرین بار به مجموعه نقشه‌های عجیب و نمودارهای آناتومیکیِ پخش‌شده روی میز کارش نگاه می‌کرد، فریاد زد: «ایگور، آیا سوژه آماده است؟» پشت سر او، رساناهای الکتریکی مخروطی‌شکل مانند ستون‌هایی که به سمت آسمان بازِ بالای سر کشیده شده بودند، قد علم کرده بودند.

ایگور درست در لحظه‌ای که یک جرقه صاعقه دنیا را در سفیدی خیره‌کننده‌ای غرق کرد و صدای رعدی مهیب پاسخش را در خود بلعید، فریاد زد: «تقریباً، ارباب!» ایگور به‌سرعت پلک زد تا اثرات نور صاعقه از چشمانش پاک شود.

دکتر فریاد زد: «وقتی از تو سوالی می‌پرسم جواب بده!»

«ببخشید، ارباب.» ایگور دور میز چرخید و قبل از اینکه آزمایش واقعاً شروع شود، برای آخرین بار سوژه را بررسی کرد. او برای اولین بار نبود که خودش را در حال حسادت به عضلات صاف ساق پای سوژه می‌یافت؛ عضله‌ای که زمانی متعلق به یک دونده استقامت قهرمان بود. پاهای خود ایگور بسیار ناهمگون‌تر از پاهای آن جسدِ وصله‌پینه شده بود، به‌طوری که یکی از آن‌ها تقریباً دو اینچ بلندتر از دیگری بود. این موضوع در کنار قوز کمرش باعث می‌شد گام‌های ناموزون و لنگ‌لنگانی داشته باشد که هرگز آن‌قدر سریع نبود که بتواند صبرِ محدود اربابش را راضی کند. «تقریباً آماده است. فقط باید...»

دکتر انگشت دستکش‌پوشش را به سمت جسد نشانه رفت. نیم‌کره بالایی جمجمه از استخوان پس‌سری باز شد و کاسه سر خالی را نمایان کرد. «شاید تو بتوانی بدون مغز کار کنی، احمق، اما بعید می‌دانم نمونه ایده‌آل بشر هم بتواند. مگر نه؟»

ایگور که داشت به سمت درهای بلوطی بزرگ آزمایشگاه می‌رفت، گفت: «نه، ارباب!» او می‌دانست که نباید توهین‌های اربابش را شخصی تلقی کند. دکتر هم مانند بیشتر نوابغ، طبعی دمدمی‌مزاج داشت و با نزدیک شدن به پایان آزمایش، بی‌قراری‌اش به‌طور اجتناب‌ناپذیری افزایش می‌یافت.

ایگور با ناله‌ای درهای سنگین را هل داد و تا جایی که گام‌های لنگ‌لنگانش اجازه می‌داد، از پله‌های مارپیچ پایین دوید. این اولین بار نبود که در سکوت از حکمت یا هوسِ اربابش که باعث شده بود آن‌ها در قلعه‌ای مخروبه ساکن شوند، گله می‌کرد. یک کلیسای متروکه بیشتر مورد پسند ایگور بود. آن‌ها در طول سال‌ها آزمایشگاه را در چندین کلیسا برپا کرده بودند و ایگور همیشه از نحوه انعکاس و تشدید صدا در چنین فضاهایی لذت می‌برد؛ از اینکه چگونه تکه‌های شکسته شیشه‌های رنگی، کف‌های غبارآلود را در رنگ‌های عجیب و شگفت‌انگیز غرق می‌کردند.

بهتر از همه اینکه، هیچ‌کدام از آن‌ها به اندازه این قلعه نفرین‌شده پله نداشتند.

ایگور در حالی که بالاخره به پاگردی رسید که برج را به دژِ مخروبه قلعه متصل می‌کرد، خودش را دلداری داد: «ارباب می‌داند چه کار می‌کند.» ایگور که حالا از دید اربابش دور بود، به نزدیک‌ترین طاقچه پنجره تکیه داد و در حالی که نفسش را تازه می‌کرد، به صدای برخورد باران به شیشه گوش سپرد. با خودش گفت: «فقط برای یک دقیقه.»

سپس زمان بازگشت به کار بود.

جرقه صاعقه‌ای دیگر، به دنبالش صدای رعدی که شیشه‌های پنجره را لرزاند. ایگور به بیرون خیره شد، به این امید که شاید بتواند جرقه بعدی صاعقه را که در آسمان کمانه می‌کرد، ببیند.

در عوض، ردیفی از نورهای کوچکِ دوردست در امتداد مسیر کوهستانیِ پرشیب و پرپیچ‌وخمی که به قلعه منتهی می‌شد، سوسو می‌زدند. حتی از این فاصله و از میان باران، اشتباه گرفتن آن شعله‌های رقصانِ قرمز و زرد ممکن نبود.

مشعل‌ها.

ایگور در حالی که از پنجره رو برمی‌گرداند و به سمت پله‌های منتهی به سیاه‌چال‌ها می‌دوید، زیر لب گفت: «شرط می‌بندم چنگک هم دارند.»

حالا وقت تنگ بود.

***

زمانی پیش از متروکه شدن قلعه، اما پس از آنکه استحکامات دیگر ارزش نظامی نداشتند، صاحبش تصمیم گرفته بود که سیاه‌چال‌های آن به عنوان انبار شراب کارایی بهتری دارند. آن‌ها خنک و تاریک بودند، ایده‌آل برای نگهداری شراب‌های کمیاب یا مواد آزمایشگاهی حساس به گرما و نور.

ایگور لنگ‌لنگان از میان ردیف قفسه‌هایی که برچسب‌هایی مثل «کیانتی» و «مرلو» داشتند عبور کرد، هرچند بیشتر آن‌ها خط خورده و با دست‌خط نامرتب ایگور جایگزین شده بودند. با وجود مهارتی که در سوزن و نخ داشت، دست‌خطش به‌سختی خوانا بود. او از کنار کبدها و دندان‌ها گذشت، وارد راهروی جمجمه‌ها (ناقص) شد و سپس به ردیفی که به دنبالش بود، خزید.

ایگور در حالی که ردیف شیشه‌های مقابلش را بررسی می‌کرد، با صدای بلند گفت: «مغزها.» هر شیشه حاوی توده‌ای از ماده خاکستری بود که در محلول نمکیِ کیمیاگریِ دست‌سازِ دکتر شناور بود.

در شرایط بهتر، ایگور در انتخابش محتاط‌تر عمل می‌کرد، اما نه طوفان خروشان و نه گروه خشمگینی که بی‌وقفه در حال بالا آمدن از کوه بودند، به او اجازه اتلاف وقت نمی‌دادند. او نزدیک‌ترین مغز را برداشت: مغزِ مامور مالیات.

«وضعیت عالی.» ایگور شیشه را با اطمینان زیر بغلش زد. در حالی که به درِ شیشه ضربه می‌زد، با تمام سرعتی که پاهایش اجازه می‌داد، از انبار خارج شد و از پله‌ها بالا رفت.

***

ایگور در حالی که درهای بلوطی آزمایشگاه را با لرزشی تأثیرگذار هل می‌داد و باز می‌کرد، فریاد زد: «ارباب! یک گروه خشمگین در راه است!»

دکتر زیر لب گفت: «مگر کی نیست؟ حدس می‌زنم مشعل و چنگک دارند؟»

ایگور که هنگام بالا رفتن از پله‌ها در پاگرد نفسی تازه کرده بود و از پنجره دیده بود که گروه به بالای کوه رسیده است، تأیید کرد: «ادوات کشاورزی از هر نوعی که فکرش را بکنید.» لحظاتی دیگر آن‌ها به دروازه جلویی قلعه می‌کوبیدند؛ دروازه‌ای که ایگور شک داشت در برابر حمله‌ای مداوم دوام بیاورد.

دکتر در حالی که توده‌ای از موهای سفید استخوانی‌اش را از روی صورتش کنار می‌زد، با تمسخر گفت: «عوام و لودیت‌ها. بعید است اجازه دهیم چنین ساده‌لوحانی سد راه پیشرفت علمی شوند. مغز؟»

ایگور به شیشه اشاره کرد: «اینجاست، ارباب. پس قصد دارید آزمایش را ادامه دهید؟»

دکتر در حالی که دور میز کارش می‌چرخید، با تندی گفت: «البته که قصد دارم. بیش از یک مشت دهقان بی‌سواد لازم است تا مرا از تحقق چشم‌اندازم بازدارند. نه وقتی که تکمیل "کار بزرگ" این‌قدر نزدیک است، اسرار بنیادین طبیعت در برابر...»

بقیه مونولوگ دکتر زمانی قطع شد که پایش روی یکی از ویال‌های شیشه‌ای متعددی که کف آزمایشگاه ریخته بود، رفت. بازوهای بلندش در هوا تکان خورد و پاهایش از زیرش در رفت. ایگور به سمت اربابش حرکت کرد، اما تنها چند قدم لنگ‌لنگان برداشته بود که دکتر خودش را با نرده میز کار گرفت. او به‌آرامی صاف ایستاد، لب‌هایش با حالتی شبیه به مردی که سعی دارد پس از فهمیدن اینکه شلوارش تمام صبح باز بوده، وقارش را بازیابد، به سمت پایین جمع شده بود.

ایگور که از این وقفه استفاده می‌کرد، گفت: «ارباب، گروه خشمگین خیلی بزرگ است. به نظر صد نفر می‌رسند. شاید هم بیشتر.»

دکتر پلک زد. برای اولین بار در آن شب، چشمانش که پشت عینک‌های برنزی‌اش به‌شدت بزرگ‌نمایی شده بود، رگه‌ای از تردید را نشان داد. «این تقریباً نصف روستاست.»

ایگور موافقت کرد: «ممکن است کل روستا باشد. زن‌ها و بچه‌ها هم هستند. کوچولوهایی که چنگک‌های مینیاتوری و مشعل‌های کوچک حمل می‌کنند.»

دکتر به سوژه روی تخت نگاهی کرد و چهره در هم کشید. «گمانم باید احساس افتخار کنم.» او با احتیاط از پله‌های منتهی از میز کار به کف آزمایشگاه پایین آمد تا مبادا روی ویال‌های سرگردان دیگری پا بگذارد. «اگر می‌دانستم قرار است میزبان چنین جمعیتی باشیم، شاید به فکر گرفتن ورودی می‌افتادم. حالا که این‌طور شده، ورودشان باید برنامه زمانی ما را تسریع کند.»

دکتر بدون اینکه وقتی تلف کند، به پایین پله‌ها رسید، جایی که ایگور منتظر بود، و شیشه مغز را از دستان دستیارش گرفت. درِ شیشه با صدای تقِ محسوسی باز شد و بوی نمکیِ متصاعد از آن، اشتهای ایگور را برای خوردن خیارشور تحریک کرد.

ایگور در حالی که به دنبال او می‌رفت، اعتراض کرد: «اما ارباب، آن گروه...»

دکتر شیشه را زمین گذاشت و با دقت مغز را بیرون آورد: «شکستن دروازه جلویی کمی طول می‌کشد. وقت خواهم داشت آزمایش را کامل کنم، اگرچه فقط همین‌قدر. در این فاصله، خودت را به کالسکه برسان.»

احساسی گرم اما گیج‌کننده در قلب ایگور جوشید. قطعاً اربابش نمی‌توانست به او دستور دهد که برای نجات جانش فرار کند در حالی که خودش پشت سر می‌ماند... می‌توانست؟

در تمام مدت با هم بودنشان، در ده‌ها آزمایش و روستاهای بی‌شماری که پر از دهقانان خرافاتی و متخاصم بودند، دکتر همیشه کارش را بر امنیت هر دوی آن‌ها مقدم می‌دانست. همچنین، از آنجا که فردی غیر‌احساساتی بود، هرگز نگرانی زیادی برای سلامت ایگور نشان نداده بود. اما ایگور، که از لکنت زبانی رنج می‌برد که تا پیش از مداخله دکتر، او را تقریباً غیرقابل‌فهم کرده بود...

منبع اصلی: https://reactormag.com/excerpts-the-henchpersons-guide-to-unionizing-by-marshall-j-moore/

تازه‌ترین اخبار

جهان ادبیات فانتزی

اینجا «فراگُمان» است؛ جایی که خیال نفس می‌کشد.

ما دور هم جمع شدیم چون یک چیز مشترک داریم: عطش کشف ناشناخته‌ها. ما عاشق قصه‌ها هستیم، که دنیا رو وارونه می‌کنن، سوال می‌پرسن، و مرز واقعیت رو به بازی می‌گیرن.

اینجا فقط یک مجله نیست؛ یه پاتوقه برای کسایی که خیال براشون جدیه. برای آدم‌هایی که وقتی یک درِ تازه به ذهنشون باز می‌شه، حس می‌کنن زنده‌ان.

ما داستان می‌نویسیم، نقد می‌کنیم، بحث می‌کنیم، می‌خونیم و با همدیگه جهان‌های تازه می‌سازیم. چون می‌دونیم ادبیات گمانه‌زن فقط سرگرمی نیست؛ یه راهه برای دیدن، برای پرسیدن، برای عمیق‌تر شدن.

اگه تو هم دنبال اینی که از روزمرگی بزنی بیرون و با تخیل پرواز کنی، خوش اومدی.

فراگُمان خونه‌ی آدم‌های خیال‌بازه. خونه‌ی تو.