← بازگشت به اخبار

کتابخانه‌ها، سفر در زمان و لذت پژوهش: کرونووایزر

کتابخانه‌ها، سفر در زمان و لذت پژوهش: کرونووایزر

اما کِی پژوهش به وسواس بدل می‌شود؟ مطلب «کتابخانه‌ها، سفر در زمان، و لذتِ پژوهش: کرونووایزر» نخستین بار در «ریاکتور» منتشر شد.

فیلم و تلویزیون

نقد فیلم

کتابخانه‌ها، سفر در زمان و لذت پژوهش: کرونووایزر (Chronovisor)

اما پژوهش کجا به وسواس بدل می‌شود؟

نوشته‌ی لیا شنل‌باک
تاریخ انتشار: ۴ سپتامبر ۲۰۲۶

گاهی فکر می‌کنم توانایی دسترسی آنی به هر اطلاعاتی که می‌خواهیم، ما را نابود کرده است.

زمانی نگران بودم که با چنین فکری، دارم شبیه پیرمردهایی می‌شوم که به ابرها فریاد می‌زنند، اما حالا بیش از پیش متقاعد شده‌ام که حق با من است. یا دست‌کم تا حدی حق با من است. از جهاتی، آن زمان که بچه‌ها باید پول‌هایشان را روی هم می‌گذاشتند تا تنها دوستِ دارای ماشین، آن‌ها را سه شهر آن‌طرف‌تر به تنها ویدیوکلوپ یا فروشگاه موسیقیِ درست‌وحسابی ببرد تا به هنری دسترسی پیدا کنند که فقط شایعات مبهمی از آن شنیده بودند، اوضاع بهتر بود. نه به خاطر انحصارطلبی در دسترسی—و مشخصاً بچه‌های زیادی بودند که به دلیل همین موانع نمی‌توانستند به هنر مورد نیازشان برسند و نمی‌خواهم آن‌ها را فراموش کنم، و همین‌ها هستند که باعث می‌شوند بدانم فقط تا حدی حق دارم—اما در «به‌دست آوردنِ دانش با زحمت»، ارزشی نهفته بود.

اگر مجبور باشید سه شهر را رانندگی کنید تا به فیلم‌ها، صفحه‌های موسیقی، کتاب‌ها، موزه‌ها یا سالن‌های تئاتر برسید، آن‌وقت است که یاد می‌گیرید چطور لعنتی، قدرشان را بدانید.

یکی از لذت‌های «تریلر پژوهشی» جذاب و جدید «کرونووایزر»، ستایشِ سفر کردن تا هر کجا که لازم است برای یافتن اطلاعات است. حتی اگر این به معنای سفر در زمان باشد.

این فیلم همچنین ستایشگر آن دسته از فیلم‌های دهه‌ی ۸۰ و ۹۰ میلادی است که در آن‌ها یک استاد دانشگاه، کارآگاه یا باستان‌شناسِ جهان‌گرد، حلقه‌های فیلم گران‌قیمتی را صرفِ زیر و رو کردنِ کشوهای بایگانی، کتاب‌های غبارگرفته و میکروفیلم‌ها در جستجوی حقیقت می‌کرد. این فیلمی است که بیشترِ کنش‌هایش، در واقع تقریباً تمام کنش‌هایش، در کتابخانه یا پشت تلفن رخ می‌دهد.

شخصیت اصلی ما، دکتر بئاتریس کورت، استاد دانشگاه کلمبیا است که حوزه‌ی اصلی مطالعاتش مکانیسم حافظه‌ی انسان است. او در مطالعاتش به اشاراتی مرموز درباره‌ی دستگاهی به نام «کرونووایزر» و مخترعش، کشیش بندیکتی به نام پلگرینو ارنتی برمی‌خورد. طولی نمی‌کشد که او برای یافتن کتاب‌های فیزیکی به چهار زبان مختلف و شکار هرگونه اشاره‌ای به این دستگاه، منهتن را زیر و رو می‌کند و به کتابخانه‌های پژوهشی مختلف سر می‌زند. این اتاق‌ها تاریک‌اند، با قفسه‌هایی پوشیده شده‌اند و با نورهای طلاییِ کوچک یا مستطیل‌های سبزِ چراغ‌مطالعه‌های قدیمی روشن می‌شوند. می‌توانید بوی چرم، غبار و کاغذهای کهنه را حس کنید.

سقوط در لانه‌ی خرگوش (غرق شدن در یک ماجرا) قبلاً این‌گونه بود و با تماشای آن، مغزم به شکلی آرام گرفت که سال‌ها تجربه نکرده بود.

بخش عظیمی از این فیلم صرفِ خواندن می‌شود. همان‌طور که بئاتریس پژوهش می‌کند، دوربین روی صفحات مکث می‌کند، گاهی متن را برای ما برجسته می‌کند و گاهی ترجمه‌ی انگلیسیِ متون لاتین، آلمانی، ایتالیایی یا فرانسوی را ارائه می‌دهد. وقتی کتاب‌ها به کارش نمی‌آیند، بئاتریس به تلفن متوسل می‌شود. او با هر کسی که کوچک‌ترین ارتباطی با پدر ارنتی داشته تماس می‌گیرد و آنچه می‌فهمد این است که خیلی‌ها از حرف زدن می‌ترسند.

می‌بینید، کرونووایزر که اساساً یک تلویزیون CRT معمولی بود که با یک اسیلوسکوپ و چند قطعه تکنولوژی قدیمی دیگر سرهم‌بندی شده بود و آنتن‌های زیادی داشت، می‌توانست پژواک رویدادهای گذشته و صدای مردگان را دریافت کرده و آن‌ها را برای زندگانِ امروز پخش کند. با توجه به اینکه مخترع و توسعه‌دهندگان اولیه‌ی آن مردانی با روحیات خاص معنوی و دانشگاهی بودند، زمان زیادی صرفِ یافتنِ نسخه‌هایی از نمایشنامه‌های گمشده‌ی دنیای باستان و طبیعتاً، سندی از مصلوب شدن عیسی مسیح شد—تا اینکه واتیکان دخالت کرد و دستور نابودی دستگاه را داد. اینکه آیا این به خاطر فشارهای سیاسی بود یا به این دلیل که دستگاه می‌توانست پیام‌های مردگان را ضبط و پخش کند، کسی حاضر نیست بگوید.

آنچه بئاتریس با دنبال کردن هر تکه‌ی کوچک اطلاعات کشف می‌کند این است که این دستگاه ممکن است واقعی باشد، ممکن است کار کند و ممکن است پیش از آنکه مقامات واتیکان به آن دست یابند، دزدیده شده باشد. آیا او می‌تواند پیدایش کند؟ اگر پیدایش کند، چه چیزی را برملا خواهد کرد؟

فیلم‌سازان، کوین واکر و جک آئن، که با نام گروه «کازمیک سالون» با هم کار می‌کنند، فکر و دقت زیادی صرفِ خلقِ لحنی کرده‌اند که جای خالی‌اش حس می‌شد. (آن‌ها در مصاحبه‌ای درباره‌ی تمرکز فیلم گفتند: «ما عملِ پژوهش و دانش‌پژوهی را به خودیِ خود یک ماجراجویی بزرگ می‌دانیم.» دقیقاً همین‌طور است.) نگاتیو فیلم ۱۶ میلی‌متری است؛ دانه‌دانه، گرم و ملموس. نور وزن دارد. سایه‌ها عمق دارند. آن‌ها همچنین با ایده‌ی پژوهش و اینکه غرق شدن در یک ماجرا به کجا می‌تواند ختم شود، درگیر شده‌اند. آن‌ها از آثار خورخه لوئیس بورخس و اومبرتو اکو الهام گرفته‌اند و اگر با خواندن این نام‌ها چشمانتان برق زد (همان‌طور که من هنگام تایپ کردنشان این‌طور شدم)، قطعاً باید به دنبال این فیلم باشید. البته باید بگویم که فیلم آن‌قدرها که پس از دیدن تریلر انتظار داشتم، به یک تریلرِ ماوراءالطبیعیِ پرتعلیق تبدیل نمی‌شود.

داستان دیگری در حاشیه وجود دارد، جایی که تهدیدها کمی واقعی‌ترند، جایی که ممکن است نیروهای شروری در آن سایه‌های عمیق کمین کرده باشند، جایی که هر بار بئاتریس هدفون می‌گذارد به نظر می‌رسد صداهای عجیبی خارج از قاب شنیده می‌شود، جایی که دوربین کمی بیش از حد روی صحنه‌ها مکث می‌کند تا اگر مثل من طرفدار ژانر وحشت باشید، چشمانتان برای دیدن ارواح خسته شود. این به ایجاد لحنی شوم کمک می‌کند، هرچند تا آنجا پیش نمی‌روم که آن را یک فیلم ترسناک کامل یا حتی یک تریلر واقعی بنامم—جنبه‌ی گمانه‌زنانه‌ی آن در خودِ پرسشِ مربوط به کرونووایزر نهفته است. اگر دستگاه واقعی باشد، پس واقعیت بسیار عجیب‌تر از آن چیزی است که فکر می‌کنیم.

اگرچه کرونووایزر ستایشگر پژوهش و اندیشه است، اما ستایشِ بی‌فکرِ عقلِ محض نیست. وقتی می‌بینیم بئاتریس با همکارانش ملاقات می‌کند، هیچ‌کدام واقعاً با هم حرف نمی‌زنند یا ارتباط برقرار نمی‌کنند—آن‌ها سخنرانی می‌کنند در حالی که طرف مقابل منتظر نوبتِ حرف زدن خودش است. ما دیدگاهی از آنچه من یکی از کارهای واقعیِ زندگی دانشگاهی می‌دانم نمی‌بینیم؛ یعنی وقتی افراد واقعاً ایده‌ها را مثل توپ‌های ساحلی در یک نمایش، به سمت هم پرتاب می‌کنند. کارِ واقعیِ اندیشیدن شامل مقدار زیادی پژوهش و مطالعه‌ی مستقل است، بله، اما بخشی هم هست که در آن با دیگران درگیر می‌شوید و می‌گذارید ایده‌ها کمی با هم برخورد کنند تا ببینید چه پیش می‌آید. همچنین آموزشِ ایده‌ها به دیگران به شکلی است که آن‌ها بفهمند، تا بتوانند آن مشعل را به جلو ببرند.

و حالا نکته‌ی جالب‌تر: کرونووایزر واقعی است. یا خب، شاید در دهه‌ی ۱۹۷۰، تا حدی، یک‌جورهایی واقعی بوده است. بعدها، پدر ارنتیِ واقعی حرفش را پس گرفت—اما فیلم با این ایده پیش می‌رود که پاپ او را تحت فشار قرار داده تا در توطئه‌ای که تا بالاترین سطوح نفوذ دارد، چنین کند. (خب، اگر پای پاپ در میان باشد، فکر کنم باید همین‌طور باشد.) نقش بئاتریس کورت را یک بازیگر بازی نمی‌کند، بلکه یک پژوهشگر واقعی به نام آن-لور سلیر بازی می‌کند که واقعاً در زمینه‌ی درکِ انسان از زمان مطالعه می‌کند. کتابخانه‌هایی که او در فیلم به آن‌ها می‌رود واقعی هستند؛ من در چندتایشان بوده‌ام. فقط اینکه وقتی او به آن‌ها می‌رسد، با آن‌ها طوری رفتار می‌شود که انگار حداکثر سال ۱۹۹۵ است. ما می‌بینیم که او از کتاب‌های فیزیکی، صفحه‌های گرامافون و نوارهای ویدئویی استفاده می‌کند. حتی مطمئن نیستم که هیچ DVDای در فیلم وجود داشته باشد، و با وجود اینکه فیلم در زمان حال می‌گذرد، به‌ندرت از کامپیوتر یا تلفن همراه استفاده می‌شود.

بخشی از مشکلِ کرونووایزر این است که می‌تواند یک حلقه‌ی بازخورد ایجاد کند؛ تواناییِ گم شدن در گذشته به جای زندگی در زمان حال. فیلم این را به عنوان یک مشکل مطرح می‌کند، اما می‌ترسم شخصیت اصلی ما چنان مسحورِ امکانِ کشف شده بود که هیچ پیامدی را در نظر نگرفت. خودِ فیلم به یک حلقه‌ی بازخورد تبدیل می‌شود—فکر می‌کنم این از همان ابتدا برنامه‌ی «کازمیک سالون» بود؟—چون من دلم می‌خواهد ساعت اول فیلم را بارها و بارها تماشا کنم.

همان‌طور که گفتم، فیلم یک فیلم ترسناکِ متعارف یا علمی-تخیلیِ معمول نیست، بنابراین نمی‌خواهم انتظارات نادرستی ایجاد کنم. آنچه هست، کاوشی حقیقتاً منحصربه‌فرد و اغلب گیرا در ایده‌هاست. اگر کرونووایزر واقعی بود، چه معنایی داشت؟ چرا می‌خواهیم واقعی باشد؟ اگر هر کاری که انجام می‌دهیم خاطراتی می‌ساخت که مثل ردِ کشتی در دریا پشت سر ما پخش می‌شد، چه معنایی داشت و اگر کسی می‌توانست آن خاطرات را ضبط و تماشا کند، چه می‌شد؟ (منظورم این است که فیلم همین است، مگر نه؟ آندری تارکوفسکی بیهوده فیلم‌سازی را «مجسمه‌سازی در زمان» نمی‌نامید.) و فراتر از آن، خودِ فیلم حسِ دیوانه‌وارِ غرق شدن در یک ماجرا را به تصویر می‌کشد؛ تعقیبِ هر پاورقی و تکه کاغذ، با این باورِ همیشگی که کتاب بعدی که باز می‌کنید، یا جعبه‌ی بعدیِ اسناد، حاوی جام مقدس است.

منبع اصلی: https://reactormag.com/movie-review-chronovisor-time-travel-thriller/

تازه‌ترین اخبار

جهان ادبیات فانتزی

اینجا «فراگُمان» است؛ جایی که خیال نفس می‌کشد.

ما دور هم جمع شدیم چون یک چیز مشترک داریم: عطش کشف ناشناخته‌ها. ما عاشق قصه‌ها هستیم، که دنیا رو وارونه می‌کنن، سوال می‌پرسن، و مرز واقعیت رو به بازی می‌گیرن.

اینجا فقط یک مجله نیست؛ یه پاتوقه برای کسایی که خیال براشون جدیه. برای آدم‌هایی که وقتی یک درِ تازه به ذهنشون باز می‌شه، حس می‌کنن زنده‌ان.

ما داستان می‌نویسیم، نقد می‌کنیم، بحث می‌کنیم، می‌خونیم و با همدیگه جهان‌های تازه می‌سازیم. چون می‌دونیم ادبیات گمانه‌زن فقط سرگرمی نیست؛ یه راهه برای دیدن، برای پرسیدن، برای عمیق‌تر شدن.

اگه تو هم دنبال اینی که از روزمرگی بزنی بیرون و با تخیل پرواز کنی، خوش اومدی.

فراگُمان خونه‌ی آدم‌های خیال‌بازه. خونه‌ی تو.