← بازگشت به اخبار

مهمان‌نوازیِ یک‌ستاره تلافی می‌کند: جزیره‌ی دکتر مورو اثر اچ. جی. ولز (بخش سوم)

مهمان‌نوازیِ یک‌ستاره تلافی می‌کند: جزیره‌ی دکتر مورو اثر اچ. جی. ولز (بخش سوم)

در جایی که پندریک نشانه‌های هشداردهنده‌ی آزاردهنده‌ی بیشتری را کشف می‌کند... مطلب «بازگشت مهمان‌نوازیِ یک‌ستاره: جزیره‌ی دکتر مورو اثر اچ. جی. ولز (بخش سوم)» نخستین بار در ری‌اکتور منتشر شد.

کتاب‌ها

خواندنِ امر غریب

مهمان‌نوازیِ تک‌ستاره تلافی می‌کند: جزیره‌ی دکتر مورو اثر اچ. جی. ولز (بخش سوم)

در جایی که پرندیک پرچم‌های قرمزِ نگران‌کننده‌ی بیشتری را کشف می‌کند...

نوشته‌ی روثانا امریس، آن ام. پیلزورث
منتشرشده در ۲ سپتامبر ۲۰۲۶

به «خواندنِ امر غریب» خوش آمدید؛ جایی که ما با نگاهی زنانه به سراغ ادبیات گمانه‌زن، وحشت کیهانی و آثار لاوکرفتی می‌رویم—از ریشه‌های تاریخی‌اش تا شاخه‌های نوپدید آن. این هفته، به سراغ فصل‌های ۷ تا ۹ از کتاب «جزیره‌ی دکتر مورو» اثر اچ. جی. ولز می‌رویم. این کتاب برای نخستین بار در سال ۱۸۹۶ منتشر شد. هشدار: خطر لو رفتن داستان!

فصل هفتم: درِ قفل‌شده. پرندیک که از ساحل به سمت محوطه‌ی سنگی—تنها پناهگاه آشکار جزیره—قدم می‌زند، چنان غرق در بیگانگی است که نمی‌تواند تشخیص دهد چه چیزی نسبت به دیگری غریب‌تر است. مونتگومری از او می‌خواهد وارد محوطه نشود. مرد مو‌سفید به آن‌ها می‌پیوندد و از مونتگومری می‌پرسد که با این مهمان ناخوانده چه کنند. او «بی‌تاب است که دوباره کارش را شروع کند—با این مواد جدید.» آن‌ها نمی‌توانند پرندیک را «به آن‌طرف» بفرستند، یا وقتی برای ساختن کلبه‌ای برای او صرف کنند، یا هنوز او را در جریان اسرارشان بگذارند. آن‌ها یکی دو راز دارند؛ رازهایی که برای یک مرد عاقل چندان هولناک نیست، اما آن‌ها پرندیک را نمی‌شناسند...

پرندیک می‌گوید: «من در دستان شما هستم.» مونتگومری پیشنهاد می‌کند که پرندیک در اتاقش بماند؛ اتاقی که از طریق دری در دیوار بیرونی قابل دسترسی است. درِ داخلی که به محوطه راه دارد، فعلاً می‌تواند قفل بماند. مرد مو‌سفید موافقت می‌کند.

اقامتگاه جدید پرندیک با یک ننو، یک میز و یک صندلی کنار پنجره‌ای نرده‌دار و بدون شیشه مبله شده است. قفسه‌ای هم کتاب‌های قدیمی را در خود جای داده. وقتی مونتگومری از درِ بیرونی به دنبال مرد مو‌سفید می‌رود، پرندیک می‌شنود که او فریاد می‌زند: «مورو!» پرندیک این نام را کجا شنیده است؟ حافظه‌اش یاری نمی‌کند و افکارش به سمت «عجیب بودنِ تعریف‌ناشدنی» دیگر ساکنان جزیره می‌رود. نگاه‌های دزدکی آن‌ها «اصلاً شبیه خیره شدنِ صریحِ یک وحشیِ ساده‌دل نیست» و صدایشان که به‌ندرت از آن استفاده می‌کنند، وهم‌آور است.

خدمتکارِ مونتگومری صبحانه را می‌آورد. وقتی او روی میز خم می‌شود، پرندیک می‌بیند که گوش‌هایش نوک‌تیز است و پوششی از موهای قهوه‌ای دارد. این منظره، جزوه‌ای را که ده سال پیش خوانده بود به یادش می‌آورد: «وحشت‌های مورو». جزوه‌ای که توسط یک روزنامه‌نگار نوشته شده بود؛ کسی که با جعل هویت به عنوان دستیار آزمایشگاه، پرده از آزمایش‌های هولناکِ زنده‌شکافیِ یک فیزیولوژیست برجسته برداشته بود. سپس سگی پوست‌کنده و مثله‌شده به‌طور تصادفی (یا به شکلی دیگر) از خانه‌ی مورو فرار کرد. خشم اخلاقیِ عمومی چنان بالا گرفت که مردم مورو را از کشور «بیرون کردند».

«بارِ» این مورو نشان می‌دهد که او همان مرد است. زنده‌شکافی به‌خودی‌خود لزوماً نباید یک مرد علمی را رسوا کند، اما تکلیفِ آن مردان «فلج و بدشکل» که محققان را احاطه کرده‌اند چیست؟

فصل هشتم: فریادِ پوما. مونتگومری برای ناهار به پرندیک می‌پیوندد. می‌گوید مورو آن‌قدر سرش شلوغ است که نمی‌تواند بیاید. پرندیک می‌گوید که این نام را می‌شناسد. مونتگومری بابت این لغزشِ زبانی به خودش بد و بیراه می‌گوید؛ همان الکل لعنتی است که او را به وضعیت فعلی‌اش کشانده. پرندیک که مانع از ادامه‌ی خودسرزنش‌گری او می‌شود، مستقیماً می‌پرسد چرا خدمتکار مونتگومری گوش‌های نوک‌تیز دارد. مونتگومری وانمود می‌کند که هرگز متوجه آن نشده است.

صدای «درد حیوانی» از محوطه‌ی پشتِ درِ قفل‌شده به گوش می‌رسد؛ صدای یک پومای رنج‌کشیده. مونتگومری چهره در هم می‌کشد و می‌گوید خدمتکارش، حیوانی زشت و کم‌هوش است که در سان‌فرانسیسکو به او ملحق شده. او نمی‌تواند منشأ آن مرد را به یاد بیاورد. پرندیک اصرار می‌کند: آن مرد به نظر او غیرطبیعی و حتی شیطانی می‌رسد. و تکلیفِ مردانِ داخل قایق و ساحل چیست؟ اما زوزه‌های فزاینده‌ی پوما بازجویی او را قطع می‌کند و مونتگومری می‌گریزد. پرندیک که با این «تجلیِ نابِ رنج» تنها مانده، از آنجا دور می‌شود و به سمت جنگلِ پشت محوطه می‌رود.

فصل نهم: موجودِ جنگل. سرانجام فاصله و پوشش گیاهی، ناله‌های پوما را خفه می‌کند. پرندیک بالای نهری می‌نشیند که درختان و گیاهان رونده بر آن سایه افکنده‌اند. صدای خش‌خشی در ساحل مقابل، او را از حضور کسی آگاه می‌کند: مردی با لباس آبی، اما چهار دست و پا حرکت می‌کند و برای نوشیدن آب از نهر، مانند حیوانات خم شده است. وقتی آن مرد متوجه پرندیک می‌شود، با حالتی گناهکارانه به سرعت بلند می‌شود و به درون جنگل می‌خزد.

پرندیک که با زوزه‌های (احتمالاً پومای) دوباره برانگیخته شده، در همان جهت راه می‌افتد. زیر چند سرخس، یک خرگوشِ سربریده پیدا می‌کند. این منظره، وحشت مبهمی را که از آن موجودِ چهارپا در دلش افتاده بود، تشدید می‌کند. چه حماقتی بود که به نقاط ناشناخته و میانِ مردمان ناشناخته قدم بگذارد! او با خشونت از میان بوته‌ها می‌گذرد، به این قصد که به ساحل برگردد. با این حال، سه موجودِ عجیب و غریبِ انسانی در یک فضای باز حواسش را پرت می‌کنند؛ موجوداتی با رنگ «صورتیِ چرکین»، صورت‌های چاق، بدون چانه، که با زبانی نامفهوم و شل‌ول آواز می‌خوانند. آن‌ها در عین حال کاملاً غریب و به‌طرز عجیبی آشنا هستند، که هم انسانیت و هم خوک‌صفتی را به عنوان «نشانِ جانور» در خود دارند.

او با احتیاط از جلب توجه آن‌ها پرهیز می‌کند و به راهش ادامه می‌دهد. به‌زودی می‌فهمد که آن مردِ کنار نهر، تعقیبش می‌کند. با او روبرو می‌شود و فریاد می‌زند: «تو کی هستی؟» تنها پاسخ، «نه!» است، پیش از آنکه مرد عقب‌نشینی کند.

آن مرد—آن موجود—همچنان سایه‌به‌سایه او را تعقیب می‌کند. پرندیک ساحل را پیدا می‌کند، اما می‌داند که آن موجود پشت سرش در تاریکیِ زیر درختان است. او با پیچیدن سنگی در دستمالش، سلاحی می‌سازد. در امتداد شن‌ها به سمت نقطه‌ای دوردست از نور می‌دود، در حالی که آن موجود چهار دست و پا به دنبالش است. موجود به او می‌رسد؛ پرندیک سنگش را به گیجگاه او می‌کوبد و نقش زمینش می‌کند. او با فاصله‌ای زیاد از بدنِ بی‌حرکت، به سمت محوطه، ناله‌های پوما و صدایی که نامش را صدا می‌زند، می‌دود.

هلندی‌های منحط: اشاراتی که پرندیک برای پی بردن به اینکه سوژه‌های مورو انسان نیستند استفاده می‌کند... به‌طرز وحشتناکی به «شواهدی» نزدیک است که بسیاری از معاصران او برای انکار انسانیتِ دیگر انسان‌ها به کار می‌بردند. این یک پژواکِ ناخوشایند است.

کتاب‌نامه: پرندیک در اقامتگاهش مجموعه‌ای از کتاب‌های جراحی، به همراه آثار کلاسیک یونانی و لاتین پیدا می‌کند. وحشتِ واقعی، گیر افتادن در یک جزیره‌ی متروکه بدون هیچ کتابی به زبان مادری‌تان است.

ساختِ امر غریب: اگر خودتان را در حال مقایسه «محل اقامتتان» با «اتاق ریش‌آبی» می‌بینید، شاید باید به معنای آن فکر کنید. نمی‌توانید فقط به بازدیدکنندگان بگویید از اتاق مخفی دوری کنند، بدون اینکه در نظر بگیرید چرا انتظار دارید آن‌ها وحشت‌زده شوند.

جنون تاوان می‌گیرد: مورو اصرار دارد که محتویات «اتاق ریش‌آبی»اش یک «مرد عاقل» را آزار نمی‌دهد. این تعریفی عمیقاً غیراخلاقی از عقلانیت است.

منبع اصلی: https://reactormag.com/reading-the-weird-h-g-wells-the-island-of-doctor-moreau-part-3/

تازه‌ترین اخبار

جهان ادبیات فانتزی

اینجا «فراگُمان» است؛ جایی که خیال نفس می‌کشد.

ما دور هم جمع شدیم چون یک چیز مشترک داریم: عطش کشف ناشناخته‌ها. ما عاشق قصه‌ها هستیم، که دنیا رو وارونه می‌کنن، سوال می‌پرسن، و مرز واقعیت رو به بازی می‌گیرن.

اینجا فقط یک مجله نیست؛ یه پاتوقه برای کسایی که خیال براشون جدیه. برای آدم‌هایی که وقتی یک درِ تازه به ذهنشون باز می‌شه، حس می‌کنن زنده‌ان.

ما داستان می‌نویسیم، نقد می‌کنیم، بحث می‌کنیم، می‌خونیم و با همدیگه جهان‌های تازه می‌سازیم. چون می‌دونیم ادبیات گمانه‌زن فقط سرگرمی نیست؛ یه راهه برای دیدن، برای پرسیدن، برای عمیق‌تر شدن.

اگه تو هم دنبال اینی که از روزمرگی بزنی بیرون و با تخیل پرواز کنی، خوش اومدی.

فراگُمان خونه‌ی آدم‌های خیال‌بازه. خونه‌ی تو.