بورمن و شیطان، شما را به خلق هنر وامیدارند
و شاید باعث شود در مورد «جنگیر ۲» تجدیدنظر کنید. «پس از بورمن و شیطان، شما را به خلق هنر وامیدارد» برای نخستین بار در «ریاکتور» منتشر شد.
برداشت شما از «بورمن و شیطان»، مستند جدیدی درباره فیلم «جنگیر ۲: مرتد» ساخته جان بورمن در سال ۱۹۷۷، ممکن است به نظر شخصیتان درباره آن فیلم بستگی داشته باشد.
اگر «جنگیر ۲» را صرفاً فیلمی بهطور تاریخی بد میدانید که باعث شد جیمز ارل جونز، پس از نامزدی جایزه اسکار، لباس ملخ به تن کند، شاید حالا بد نباشد در نظر بگیرید که جونز تنها یکی از بازیگران و عوامل فوقالعادهای بود که در این فیلم حضور داشتند و به این دلیل پروژه را پذیرفتند که فرصتی منحصربهفرد به نظر میرسید.
اگر آن را صرفاً یک دنباله شکستخورده در ژانر وحشت میدانید، شاید تعجب کنید اگر بدانید که نویسندگان و کارگردان هرگز قصد نداشتند فیلمی در ژانر وحشت یا حتی یک دنباله بسازند.
اگر فکر میکنید این فیلم صرفاً برای پولسازی ساخته شده، تا زمانی که تیتراژ پایانی بالا بیاید، این تصور کاملاً از ذهنتان پاک خواهد شد.
و اگر همیشه فکر میکردید که این فیلمی سوءتفاهمشده اما استثنایی است، باید بگویم که احتمالاً همین حالا فیلم محبوب امسالتان را پیدا کردهاید.
(باید اعتراف کنم که خودم در دسته اول بودم، اما بعداً به آن بازخواهم گشت. همچنین باید بگویم که اکران این مستند بهانهای شد تا بالاخره تیشرت «جنگیر ۲: مرتد» خودم را که یک ملخ غولپیکر روی آن نقش بسته بپوشم و از این بابت بسیار خوشحالم.)
«بورمن و شیطان» حاصل عشق و تلاش است. دیوید کیتریج، فیلمساز، که پیش از این آثاری چون نویسندگی و کارگردانی «پورنوگرافی: یک تریلر» (که میتوانید در توبی تماشا کنید) و تهیهکنندگی و تدوین سریال عالی «کوییر فور فیر» را در کارنامه دارد، از سال ۲۰۱۸ روی این فیلم کار کرده است. او مصاحبهها، تصاویر و انیمیشنهای متعددی را گردآوری کرد تا نسخهای ۱۹۶ دقیقهای بسازد و سپس آن را به نسخه ۱۱۲ دقیقهای فعلی تبدیل کرد که از همین هفته در سینماها اکران شده است. خوشبختانه، تمام این عشق و علاقه به پرده سینما منتقل شده و «بورمن و شیطان» روایتی خندهدار و بهطرز شگفتآوری تأثیرگذار از دشواریهای خلق هنر است.
چرا که باز هم تأکید میکنم، «جنگیر ۲: مرتد» برای پولسازی ساخته نشده بود.
جان بورمن یکی از گزینههای کارگردانی قسمت اول «جنگیر» بود. او مانند مایک نیکولز، به این دلیل که از نحوه برخورد با شخصیت «ریگان» خوشش نمیآمد، آن را رد کرد و قطعاً نمیخواست بازیگر جوانی را درگیر صحنههای آن فیلمنامه کند. اما وقتی پیشنویس ویلیام گودهارت برای دنباله احتمالی را دریافت کرد، لحن و قصد متفاوتی در آن دید؛ فیلم قرار بود درباره نبرد مداوم خیر و شر باشد و در این نسخه، ریگان نیرویی برای خیر میبود. این فیلم به بورمن فرصت میداد تا ایدههایی درباره تلهپاتی و هیپنوتیزم را بررسی کند و پرسشهای جدی درباره اخلاق و کیهانشناسی مطرح سازد. پیشنویس اول بهشدت از آثار الهیدان یسوعی، «تیار دو شاردن» الهام گرفته بود؛ کسی که معتقد بود زندگی در حال تکامل مداوم است و انسانها در نهایت با خدا در یک آگاهی روشنبینانه ابدی ادغام خواهند شد. «مرتد»، که عنوان اولیهاش بود، درباره گامی رو به جلو در این تکامل بود؛ گامی که توسط ریگان تسهیل میشد؛ کسی که در اصل از تمام وحشتی که در کودکی بر او تحمیل شده بود فراتر میرفت و به یک رهبر معنوی تبدیل میشد.
البته باید پذیرفت که بخش بسیار کمی از این ایده در نسخه نهایی «جنگیر ۲» باقی ماند. اما به نظرم جذاب است که این مضامین دلیل اصلی تلاش بورمن برای ساخت فیلم بودند و من عاشق این هستم که کیتریج فیلمش را به عنوان داستانی از تلاش بورمن برای مقابله با چیزی که او یأسِ فیلم اول میدانست، روایت میکند.
(شاید باید بگویم که «جنگیر» یکی از فیلمهای آرامشبخش من است و من آن را مأیوسکننده نمیدانم! اما خب، ابرقهرمان محبوب من هم «دردویل» است، پس شاید نباید به قضاوت من اعتماد کنید.)
«بورمن و شیطان» زمان زیادی را به حواشی پشت صحنه و نگرانیها درباره نفرینشده بودن فیلم اختصاص میدهد. بله، ریچارد برتون هوشیار سر صحنه آمد؛ نه، او هوشیار نماند. بله، بورمن به تب «سنواکین» مبتلا شد، بیماری خطرناکی که تولید فیلم را برای پنج هفته متوقف کرد. بله، هم کیتی وین و هم لوئیز فلچر مجبور به جراحی فوری کیسه صفرا شدند که عملاً ابتدا و انتهای تولید را در بر گرفت. بله، پس از اکرانهای آزمایشی فاجعهبار، تلاشهای دیوانهواری برای تدوین مجدد صورت گرفت. بله، روایت بیرحمانه و خندهدار ویلیام فریدکین از یکی از همین اکرانهای آزمایشی در اینجا گنجانده شده است. و بله، جین سیسکل آن را «بدترین فیلم سینمایی مهمی که در هشت سال کارم دیدهام» نامید. مستند کیتریج تمام اینها را پوشش میدهد و اگر از مستندهای پشت صحنه با پیچشهای داستانی لذت میبرید، در اینجا به خواستهتان میرسید.
اما داستان بسیار جذابتری که پدیدار میشود، روایت گروهی از هنرمندان ماهر است که به رهبری کارگردانی پرشور و صاحبسبک، گرد هم آمدند تا چیزی خاص خلق کنند؛ و آنچه پس از طرد شدن فیلم توسط دنیا رخ داد.
کیتریج با فیلمسازانی چون جو دانته، کارین کوساما و مایک فلاناگان (که در حال حاضر مشغول تولید «جنگیر: شهدا» است و هنگام صحبت درباره آنچه باید یک اثر هنری «موفق» را تعریف کند، احساساتی میشود) و منتقدانی چون بیلگه ابیری، سایمون آبرامز و استفانی زاکارک گفتگو میکند که دیدگاههای ارزشمندی را به دور از حواشی تولید «جنگیر ۲» ارائه میدهند. بخش عمده فیلم شامل مصاحبههای عمیق با لیندا بلر است که تنها به این دلیل بازگشت که ریگان در این فیلم یک انسان بود تا یک قربانی؛ لوئیز فلچر که نقش درمانگر ریگان را بازی میکند، نقشی که در ابتدا برای یک بازیگر مرد نوشته شده بود؛ روسپو پالاندار، کسی که بورمن برای بازنویسی فیلمنامه اولیه گودهارت آورد و ایدههای عجیب و غریب خودش را برای روایت داستان داشت؛ گرت براون، مخترع «استدیکم» که اپراتور استدیکم این فیلم بود و باید با جدیت به خلق دیدگاه یک ملخ فکر میکرد؛ و بسیاری دیگر، از منشی صحنه گرفته تا «مسئول ملخها»، که به داستان فیلمی که بیش از حد به خورشید نزدیک شد، رنگ و بوی بیشتری میبخشند.
و بعد خودِ جان بورمن. با او در خانهاش در ویکلو، ایرلند مصاحبههای مفصلی انجام شده است؛ جایی که با خوشحالی باید بگویم او میان سرِ مجسمه «زاردوز» و شمشیر «اکسکالیبور» نشسته است. (اوه، و جام مقدس هم روی قفسهای در گوشه اتاق است. چیز مهمی نیست!) صحنههای او در ابتدا لذتبخش هستند، تا زمانی که اوضاع رو به وخامت میگذارد و میبینید که حتی پس از گذشت دههها، صحبت کردن درباره این فیلم چه درد عمیقی برای او به همراه دارد.
همه آنها با جزئیات درباره نقشهایشان و تولید فیلم به طور کلی صحبت میکنند و مستند به روایتی کاملاً جذاب از فیلمسازی تبدیل میشود، حتی پیش از آنکه به چیزی متعالیتر بدل شود.
از آنجا که کیتریج مستند را با ترسیم مسیر شغلی اولیه بورمن آغاز میکند، میبینیم که او چگونه بهطور مداوم ایدههای ساده ژانری را میگرفت و منفجرشان میکرد: «ما را بگیر اگر میتوانی»، که میتوانست صرفاً یک فیلم موزیکال معمولی باشد، به هجویهای تند و تیز درباره تبلیغات تبدیل شد؛ «شلیک به هدف» میتوانست یک تریلر انتقامی استاندارد باشد، اما بورمن آن را به اثری سوررئالیستی تبدیل کرد که با کاتهای سریع و رنگهای تکفام، داستانی شبیه به رویا روایت میکرد. و بعد «زاردوز» را ساخت. من از «زاردوز» لذت نمیبرم، اما باید به آن احترام بگذارم. «رهایی»، که باز هم میتوانست یک فیلم استاندارد «انسان در برابر طبیعت» باشد، به فیلمی پیشرو در ژانر اسلشر تبدیل شد، با پایانی شوکهکننده که دستی زنده از دل آبهای آرام بیرون میآید. «رهایی» یکی از پرفروشترین فیلمهای سال ۱۹۷۲ بود، برای بورمن نامزدی اسکار بهترین فیلم و کارگردانی را به ارمغان آورد و بونگ جون-هو در مصاحبهای با لترباکسد، آن را به عنوان یکی از چهار فیلم محبوبش معرفی کرد. او انتخاب آشکاری برای کارگردانی دنباله یک اثر کلاسیک وحشت بود.
و این بخشی از مشکل بود؛ اثر سوررئالیستی، امیدوارانه و علمی-تخیلی بورمن اصلاً آن چیزی نبود که مخاطبان انتظار داشتند، و اینجاست که به این پرسش میرسیم که آیا هنرمندان موظفند مخاطب را در نظر بگیرند؟ هنر برای کیست؟ برای هنرمند است تا بخشی عمیق از وجودش را ابراز کند، یا برای کسی که با آن مواجه میشود؟ و آیا یک فیلم ترسناک استودیویی با بودجه کلان اصلاً میتواند هنر باشد؟
با طرح این پرسش، مستند به چیزی فراتر از مجموع مصاحبهها و انیمیشنهای خندهدارش تبدیل میشود. این فیلم پرترهای از بورمن به عنوان یک هنرمند میسازد و حتی با اینکه او میگوید فیلمسازی احتمالاً زندگیاش را نابود کرده، نمیتوانید سپاسگزار نباشید که او همچنان به این کار ادامه داد. فکر میکنم اکثر مردم پس از تماشای این فیلم، برای خلق چیزی ترغیب خواهند شد. من اخیراً زیاد به فرآیند هنری فکر کردهام؛ اینکه چه چیزی لازم است تا ادامه دهی، چه چیزی لازم است تا شکست را هضم کنی، چه کسی حق دارد شکست را تعریف کند و آیا اصلاً این مزخرفات ارزشش را دارد یا نه. «بورمن و شیطان» بخش آخر را جدی میگیرد. این فیلم با جزئیاتی دردناک به ما نشان میدهد که خلق هنر چقدر دردناک است و طرد شدن آن چقدر طاقتفرساست. اما همچنین لذتِ خلق کردن را به ما نشان میدهد. یک مثال: صحنهای که در آن ریگان و شیطان بر سر دکتر توسک میجنگند، با استفاده از افکت «شیشه ارواح» ساخته شده است؛ صحنهای که امروز فقط با CGI ساخته میشد، زیبایی و ملموس بودن خیرهکنندهای دارد. خودِ صحنه شاید به آن احساسی که مد نظرش بوده نرسد، اما خودِ افکت یک اثر هنری بصری است. بارها و بارها میبینیم که چقدر دقت در هر لحظه از این فیلم به کار رفته است. در مورد فیلمنامه؛ آیا بازنویسیهای زیادی وجود داشت؟ قطعاً، اما بورمن در حالی که در بیمارستان با آن بیماری بسیار نادر که تقریباً او را کشت بستری بود، روی بازنویسیها کار میکرد. آنها فقط برای رسیدن به لحظهای مبهم از وحشت کیهانی انجام میشدند تا او بتواند ریگان و خیرخواهیاش را نشان دهد که بر آن پیروز میشود، و در نهایت تمام آن کارها به این دلیل کنار گذاشته شد که بودجه سرسامآور شده بود و ضربالاجل، تهدیدکنندهتر از خودِ شیطان شده بود.
همانطور که گفتم، من یکی از کسانی بودم که در برابر این فیلم جبهه گرفتم؛ من سالها پیش در مقالهای که درباره نحوه برخورد سریال با زنان نوشته بودم، به موج انتقادات پیوستم، چون استدلال میکردم که سریال تلویزیونی جرمی اسلیتر، پاسخی به سایر فیلمهای این مجموعه است. (هنوز هم بر سر حرفم هستم، آن سریال فوقالعاده است و ما باید بیش از دو فصل از آن میداشتیم.) اما به لطف «بورمن و شیطان»، حالا میبینم که «جنگیر ۲» هم یک پاسخ بود، و پاسخی متفکرانه، حتی اگر همیشه جواب نداده باشد. همچنین درک کاملاً جدیدی از آثار جان بورمن پیدا کردهام. (در جلسه پرسش و پاسخ، کیتریج اشاره کرد که هر کسی یک فیلم محبوب از بورمن دارد، و لحظهای طول کشید تا یادم بیاید که وقتی حدوداً ۱۱ ساله بودم، فیلم «امید و افتخار» را تقریباً هر روز به مدت شش ماه تماشا میکردم و فکر میکنم میتوانم کل آن را از حفظ بگویم، پس بله، گمان میکنم حق با اوست.)
مستند دیوید کیتریج برای هر کسی که به فیلمسازی، ژانر وحشت یا فرآیند هنری علاقهمند است، دیدنی است؛ زیرا فکر میکنم نشان میدهد که خودِ این فرآیند ارزشش را دارد، حتی وقتی مخاطب آن را رد میکند، حتی وقتی تقریباً تو را میکشد، حتی وقتی شیطان در تاریکی منتظر است تا در اکرانهای آزمایشی به تو بخندد.
«بورمن و شیطان» هماکنون در سینماهای منتخب اکران شده و اکران گستردهتر آن برای ۴ سپتامبر برنامهریزی شده است. امیدوارم «پازوزو» صدای التماسهای مرا بشنود و روزی تمام ۱۹۶ دقیقه این فیلم را روی دیسک بلوری ببینیم.
منبع اصلی: https://reactormag.com/boorman-and-the-devil-will-make-you-want-to-create-art/