← بازگشت به اخبار

شباهت‌های شگفت‌انگیز میان پرین آیبارا و ولورین در انیمیشن «ایکس-من ۹۷»

شباهت‌های شگفت‌انگیز میان پرین آیبارا و ولورین در انیمیشن «ایکس-من ۹۷»

سایلاس درباره‌ی ماهیت دوگانه‌ی پرین آیبارا و ولورین بحث می‌کند. مطلب «شباهت‌های غافلگیرکننده میان پرین آیبارا و ولورین در انیمیشن مردان ایکس ۹۷» نخستین بار در ری‌اکتور منتشر شد.

کتاب‌ها

شباهت‌های شگفت‌انگیز میان «پرین آیبارا» و «ولورین» در انیمیشن «مردان ایکس ۹۷»

سیلاس به بررسی ماهیت دوگانه پرین آیبارا و ولورین می‌پردازد.

نوشته‌ی سیلاس کی. برت
تاریخ انتشار: ۱ سپتامبر ۲۰۲۶

طراحی جلد «قلب زمستان» اثر دارل کی. سویت

سلام به خوانندگان عزیز! هفته گذشته گفتم که قرار است فصل‌های ده و یازده «برج‌های نیمه‌شب» را بررسی کنیم، اما در چند هفته اخیر فکری در سرم بوده که رهایم نمی‌کند؛ بنابراین، این شما و این هم جستاری درباره شباهت‌های میان «پرین» از مجموعه محبوب «چرخ زمان» و «لوگان» از «مردان ایکس»، به‌ویژه نسخه «مردان ایکس ۹۷».

گرگ‌برادر و ولورین. جذاب است، نه؟

همان‌طور که می‌دانید، من در کودکی فرصت نکردم سراغ «چرخ زمان» بروم، با اینکه تقریباً در سن مناسبی برای آن بودم. اما «مردان ایکس: مجموعه انیمیشنی» را از دست ندادم. بنابراین، اکنون در میانسالی، لذت خواندن «چرخ زمان» برای اولین بار و تماشای قسمت‌های جدید سریالی که در کودکی دوستش داشتم را هم‌زمان تجربه می‌کنم، و این بسیار عالی است.

با این حال، انتظار نداشتم یک روز قسمتی از «مردان ایکس ۹۷» را ببینم و روز بعد فصلی از «چرخ زمان» را بخوانم و با خود فکر کنم که پرین و ولورین در یک مسیر تماتیک کاملاً مشابه قرار دارند.

در واقع، این نباید تعجب‌آور باشد. یکی از دلایل اصلی ما برای خواندن داستان‌ها، بررسی معنای انسان بودن است. علمی-تخیلی و فانتزی به‌طور ویژه به تحلیل تجربه انسانی از طریق استعاره می‌پردازند و با استفاده از موقعیت‌های خیالی و موجودات فرازمینی، مضامینی را واکاوی می‌کنند که در دنیای خودمان وجود دارند. هر کسی که حتی اندکی با «مردان ایکس» آشنا باشد، چه در قالب کمیک، انیمیشن یا فیلم، می‌داند که داستان جهش‌یافته‌ها چقدر درباره «دیگری‌سازی» و پیش‌داوری‌هایی است که گروه‌های به حاشیه رانده‌شده تجربه می‌کنند. طرفداران «چرخ زمان» هم می‌دانند که موضوع هویت شخصی چقدر در این داستان اهمیت دارد؛ به‌ویژه وقتی صحبت از سرنوشت و نحوه انجام وظایفی به میان می‌آید که از طریق فرهنگ، میراث خانوادگی یا هویتی خارق‌العاده که توسط خودِ «خالق» به شما اعطا شده، بر دوشتان گذاشته شده است.

اما بیایید ابتدا درباره ولورین صحبت کنیم. اگر «مردان ایکس ۹۷» را ندیده‌اید، خلاصه کوتاهی از جزئیات مرتبط می‌گویم. در فصل اول، طی مبارزه‌ای با مگنیتو، تمام آدامانتیوم از بدن ولورین بیرون کشیده شد. در قسمت پنجم فصل دوم، ولورین دوستان قدیمی‌اش را—از جمله «مورف»، تغییرشکل‌دهنده غیردوگانه که عمیقاً و بی‌آنکه پاسخی ببیند عاشق لوگان است—با فریب به تأسیسات «سلاح ایکس» می‌کشاند.

اوضاع زمانی وخیم می‌شود که معلوم می‌شود تأسیسات پر از موجودات فضایی است. آدم‌ها می‌میرند. مورف می‌فهمد که هدف ولورین از همان ابتدا بازپس‌گیری آدامانتیومش بوده است؛ هدفی که محقق می‌شود، اما نه پیش از آنکه مورف رنج‌های جسمی و روحی بسیاری را متحمل شود. در پایان قسمت، مورف به‌وضوح از دروغ‌های ولورین و خطری که همه را در آن انداخته، آسیب‌دیده و خشمگین است. ولورین به او می‌گوید که همه نمی‌توانند مثل مورف باشند. همه نمی‌توانند بیش از یک چیز باشند. بعضی‌ها فقط می‌توانند یک چیز باشند.

استعاره مربوط به دگرباشی واضح است، اما این مضمون در جنبه‌های متعددی از شخصیت و مسیر ولورین نیز صدق می‌کند. ولورین که جنگجویی با خوی بربرگونه و مستعد طغیان‌های خشم در میدان نبرد و خارج از آن است، در بیشتر عمر بسیار طولانی‌اش نوعی سرباز بوده است. او، همان‌طور که خودش بارها تکرار می‌کند، در کاری که انجام می‌دهد بهترین است. و کاری که او انجام می‌دهد، کشتن است.

ولورین دائماً با این فکر دست‌وپنج نرم می‌کند که چیزی جز یک حیوان نیست؛ جانوری که فقط کشتن و دریدن را بلد است. دوستان و مربیان جهش‌یافته‌اش—به‌ویژه مورف—با این ارزیابی موافق نیستند و دائماً او را تشویق می‌کنند که خودش را فراتر از آن ببیند. اما حتی به‌عنوان یک عضو مردان ایکس، حتی با پیوندهایی که با دیگر جهش‌یافته‌ها برقرار کرده، ولورین در این باورِ خودمحقق‌ساز که او یک حیوان است و تنها به درد کشتن می‌خورد، گرفتار مانده است. به همین دلیل است که می‌خواهد برای بار دوم عمل آدامانتیوم را انجام دهد: او خود را با آن فلزِ جوش‌خورده به استخوان‌هایش، قوی‌تر و خطرناک‌تر می‌بیند و به آن نیاز دارد، زیرا تمام حسِ «خود» او حول این نقطه واحد از هویت می‌چرخد.

مورف می‌داند که ولورین در ارزیابی‌اش از خود اشتباه می‌کند. در طول سریال، مورف تلاش کرده تا ولورین را متقاعد کند که او چیزی بیش از یک حیوان است. اما تاکنون، ولورین از پذیرش این دیدگاه سر باز زده است. او به یک ایده واحد چسبیده: او یک حیوان است، او خشونت است و این تمام چیزی است که می‌تواند باشد.

با تماشای آن قسمت، نتوانستم به پرین فکر نکنم. پرین زندگی‌اش را به خشونتِ ولورین شروع نکرد، اما با آگاهی کامل از اینکه از هم‌سالانش بزرگ‌تر و قوی‌تر است، بزرگ شد. شیوه حرکتِ آرام، سنجیده و دقیق او در دنیا، عامدانه شکل گرفت تا مطمئن شود هرگز ناخواسته به کسی آسیب نمی‌رساند. حتی در روستای آرام دوران کودکی‌اش، پرین یاد گرفت که مراقب خشم و خشونت باشد، حتی اگر غیرعمدی باشد.

سپس ترولوک‌ها به «دو رود» آمدند. پرین مجبور شد با دوستانش به دنیای بزرگی پر از خطرات، هم از سوی انسان‌ها و هم از سوی زادگان سایه، بگریزد. او به کشتنِ از سر ترحمِ «اگوین» فکر کرد، زمانی که به نظر می‌رسید قرار است توسط عوامل پردارِ «ارباب تاریکی» تکه‌تکه شود، و «سفیدجامگان» را در خشمِ انتقام‌جویانه‌اش کشت، چون آن‌ها «هاپر» را کشته بودند.

در تمام طول این مجموعه، پرین با معنای اعمال خشونت، معنای خشم و اینکه آیا در اعماق قلبش واقعاً مردی خشن است یا نه، درگیر است. در عین حال، او با معنای «گرگ‌برادر» بودن و اینکه آیا جنبه گرگی‌اش او را مانند «نوآم» در خود غرق خواهد کرد یا نه، دست‌وپنج نرم می‌کند. او این دو موضوع را در ذهنش به هم پیوند می‌دهد و بخش خشنِ وجودش را همان بخش گرگی، و بخشی که خواهان صلح است را همان انسان می‌بیند. آهنگر.

قابل درک است که پرین این دو را به هم گره می‌زند. بالاخره، او تقریباً هم‌زمان فهمید که گرگ‌برادر است و از ظرفیت خود برای خشونت آگاه شد. اما دلیل دیگری هم وجود دارد که او خشونت خود را با ویژگی‌های گرگ یکی می‌داند. بشر مدت‌هاست که این استعاره را به کار می‌برد که خشونت، حیوانی است. این کلمه، در کنار واژه‌هایی مثل «وحشی»، راهی برای انسانیت‌زدایی از نوعی از افراد است که به نوعی از خشونت دست می‌زنند.

ولورینِ مردان ایکس خود را حیوان می‌پندارد چون مردم به او گفته‌اند که هست. اغلب، آن‌ها همان کسانی بودند که از او برای توانایی‌اش در جنگیدن و کشتن بهره‌کشی می‌کردند. آن‌ها او را موجودی پست‌تر از انسان، ابزاری برای استفاده، و حیوانی می‌دیدند که باید در قفس باشد و مجبور به جنگیدن شود.

اما حیوانات معمولاً این‌طور نیستند. سگی که کتک می‌خورد ممکن است در واکنش به تروما نسبت به همه خشن شود، اما فقط انسان است که چیزی را آزار می‌دهد تا آن را خشن کند. گرگ‌ها از شکار لذت می‌برند و از کشتاری که گله را سیر می‌کند شاد می‌شوند، اما نه به این دلیل که می‌خواهند طعمه رنج بکشد. آن‌ها ممکن است از قلمرو خود در برابر گله‌ای دیگر دفاع کنند، اما به خاطر طمع، شهوت قدرت یا پیش‌داوری به جنگ نمی‌روند.

وقتی پرین بی‌محابا «شایدو»ها را در «مالدن» می‌کشد و دست یک زندانی را قطع می‌کند، این کار را به این دلیل نمی‌کند که حیوانی است که برای شامش شکار می‌کند. او این کار را می‌کند چون انتخاب کرده است که برای یافتن «فیل» هر کاری لازم باشد انجام دهد. هیچ چیز دیگری برای او اهمیت ندارد.

عشق پرین به فیل کاملاً انسانی است. شکنجه دادن خودش بابت فقدان او، انتخاب‌هایش و رویدادهای آینده‌ای که از آن‌ها می‌ترسد نیز کاملاً انسانی است. هاپر در بیش از یک موقعیت سعی می‌کند این را به او بگوید، اما پرین نمی‌تواند درک کند یا شاید انتخاب می‌کند که درک نکند. او همچنان می‌ترسد که اجازه دادن به خود برای گرگ بودن، حتی گاهی اوقات، منجر به تسلیم شدن دائمی‌اش در برابر خشونت شود.

پرین تبرش را پس از قطع کردن دست زندانی شایدو دور انداخت، نه به این دلیل که از تبر متنفر شده بود، بلکه چون احساس می‌کرد تبر، خشونت را بیش از حد آسان و در دسترس می‌کند. او ترجیح داد چکش‌اش را حمل کند؛ با اینکه هنوز از آن به‌عنوان سلاح استفاده می‌کند، آگاه است که چکش می‌تواند برای ویرانی یا برای ساختن به کار رود، و این آن را به انتخابی بهتر از تبر تبدیل می‌کند که فقط برای یک کار ساخته شده است.

هر ابزاری نمی‌تواند مثل چکش باشد. بعضی از آن‌ها فقط می‌توانند یک چیز باشند.

اما پرین هنوز منطقی را که برای چکش به کار برد، در بقیه زندگی‌اش اعمال نکرده است. او ابزاری را انتخاب می‌کند که می‌تواند برای کمک یا آسیب استفاده شود، اما نمی‌بیند که خودش هم می‌تواند قادر به هر دو باشد، بدون اینکه هیچ‌کدام به‌طور کامل او را تعریف کند یا مالک هویتش باشد. او نمونه‌هایی از این وضعیت را در اطرافش دارد؛ «تام» سال‌ها سرباز بوده، اما پرین او را مردی ذاتاً خشن نمی‌بیند. «آیل»ها فرهنگی دارند که بر پایه جنگیدن بنا شده، اما در بیشتر مواقع شریف و خویشتندار هستند. «الیاس» یک گرگ‌برادر است، اما خودش را گرگ نمی‌داند؛ او هنوز یک انسان است، لباس می‌پوشد، روی دو پا راه می‌رود و حتی گاهی از معاشرت با انسان‌های دیگر لذت می‌برد.

پرین معتقد است که «الگو» او را بازگردانده تا با سفیدجامگان روبرو شود، چون زمان آن رسیده که با چیزهایی که از آن‌ها فرار می‌کند، مواجه شود. ممکن است حق با او باشد، اما در هر صورت، فکر نمی‌کنم تصادفی باشد که این رویارویی درست پس از آن رخ می‌دهد که پرین آموزه‌های هاپر را در «رویا» پذیرفت. او پذیرفت که نمی‌تواند از این بخش وجودش فرار کند و تا زمانی که یاد نگیرد آن را درک کند، بر او مسلط خواهد بود. رویارویی با سفیدجامگان بخشی از درک پرین از خشونت درون خودش است و رسیدن به این آگاهی که باید انتخاب‌های آگاهانه‌ای درباره زمانِ استفاده یا عدم استفاده از خشونت داشته باشد؛ اینکه این‌گونه است که مانع از آن می‌شود که خشونت، او را انتخاب کند.

جالب خواهد بود ببینیم وقتی پرین فرصت صحبت با «گالاد» را پیدا کند، چه پیش می‌آید. اگر کسی در تفکرش دوگانه باشد، آن فرد از «فرزندان نور» است. برای آن‌ها، پرین به خاطر چشمانش و ارتباط عجیبش با گرگ‌ها، یک «تاریکی‌پرست» است. گالاد تا حدی بیشتر آگاه است که زندگی پیچیده‌تر از این حرف‌هاست، اما او نیز مستعد دیدن همه چیز به صورت سیاه و سفید است. طنز ماجرا اینجاست که پرین تا حد زیادی به دلیل همین رویکرد خشک به جهان با فرزندان نور مخالفت می‌کند، و با این حال، وقتی نوبت به حس هویت خودش می‌رسد، به همان اندازه خشک است.

من منتظر بوده‌ام که پرین بفهمد او فقط یک چیز نیست. اینکه او حاضر است برای جنگ علیه سایه سوار بر اسب شود و از بی‌عدالتی روی برنگرداند، حتی اگر به معنای درگیری فیزیکی باشد، به این معناست که او مردی است که توانایی خشونت دارد. اما این به آن معنا نیست که خشونت تمامِ چیزی است که او هست.

وقتی ولورین به مورف می‌گوید که بعضی‌ها فقط می‌توانند یک چیز باشند، مورف در پاسخ می‌پرسد که آیا این موضوع ولورین را غمگین می‌کند؟ این موضوع مورف را غمگین می‌کند. اما مورف نه به این دلیل که ولورین فقط می‌تواند یک چیز باشد، بلکه به این دلیل که ولورین چنین باوری درباره خودش دارد و با اینکه شاید خودش هم نداند، در حال انتخاب همان هویت است، غمگین می‌شود.

پرین هم می‌تواند انتخاب کند. اما باید بیاموزد که هیچ‌کس فقط یک چیز نیست. او می‌تواند وقتی احساس می‌کند لازم است خشونت را انتخاب کند و در عین حال، هر زمان که می‌تواند صلح را برگزیند. او می‌تواند گرگ باشد و یک انسان، یا چیزی در میان هر دوی آن‌ها. او می‌تواند یک لرد باشد و همچنان وقت داشته باشد که یک همسر و دوست باشد، تا زندگی‌ای برای خودش داشته باشد که او را خوشحال کند.

و شاید، اگر این را بیاموزد، بتواند به گالاد هم کمک کند تا آن را یاد بگیرد.

به هر حال، هاپر بخش زیادی از زندگی‌اش را، چه قبل و چه بعد از مرگ، صرف تصور این می‌کند که می‌تواند مثل پرندگان پرواز کند. حتی یک گرگ هم فقط یک چیز نیست.

منبع اصلی: https://reactormag.com/the-surprising-similarities-between-perrin-aybara-and-x-men-97-s-wolverine/

تازه‌ترین اخبار

جهان ادبیات فانتزی

اینجا «فراگُمان» است؛ جایی که خیال نفس می‌کشد.

ما دور هم جمع شدیم چون یک چیز مشترک داریم: عطش کشف ناشناخته‌ها. ما عاشق قصه‌ها هستیم، که دنیا رو وارونه می‌کنن، سوال می‌پرسن، و مرز واقعیت رو به بازی می‌گیرن.

اینجا فقط یک مجله نیست؛ یه پاتوقه برای کسایی که خیال براشون جدیه. برای آدم‌هایی که وقتی یک درِ تازه به ذهنشون باز می‌شه، حس می‌کنن زنده‌ان.

ما داستان می‌نویسیم، نقد می‌کنیم، بحث می‌کنیم، می‌خونیم و با همدیگه جهان‌های تازه می‌سازیم. چون می‌دونیم ادبیات گمانه‌زن فقط سرگرمی نیست؛ یه راهه برای دیدن، برای پرسیدن، برای عمیق‌تر شدن.

اگه تو هم دنبال اینی که از روزمرگی بزنی بیرون و با تخیل پرواز کنی، خوش اومدی.

فراگُمان خونه‌ی آدم‌های خیال‌بازه. خونه‌ی تو.