← بازگشت به اخبار

قسمت «خاموشی» از سریال «لنترن‌ها»، نیمه‌ی راه را با ضرب‌آهنگی پرهیجان طی می‌کند.

قسمت «خاموشی» از سریال «لنترن‌ها»، نیمه‌ی راه را با ضرب‌آهنگی پرهیجان طی می‌کند.

برخی جدایی‌ها از بقیه دشوارترند... مطلب «فانوس‌ها در قسمت میانیِ پرهیجانِ "خاموشی" به پیش می‌رود» نخستین بار در ری‌اکتور منتشر شد.

فیلم و سریال

لنترن‌ها (Lanterns) در قسمت «خاموشی»، نیم‌فصل را با ضرب‌آهنگی اکشن پشت سر می‌گذارد

برخی جدایی‌ها از بقیه دردناک‌ترند...

نوشته‌ی امت اشر-پرین
منتشرشده در ۱۴ سپتامبر ۲۰۲۶

تصویر: جان جانسون/اچ‌بی‌او مکس

خب، این قطعاً خیلی چیزها را توضیح می‌دهد.

خلاصه داستان

تصویر: جان جانسون/اچ‌بی‌او مکس

سال ۲۰۰۷ است و کری کین به‌تازگی به کافه‌ای در حومه‌ی راش‌ویل رسیده است. دو مزدور از گاتهام او را تعقیب می‌کنند تا به قتل برسانند؛ چرا که پدر کری یک خبرچین (احتمالاً علیه مافیا) بوده و این موضوع، او را هم به جرمِ وابستگی، در لیست سیاه قرار داده است. زوئی میکن ظاهر می‌شود و یکی از مردان را می‌کشد، سپس از دیگری می‌پرسد برای اینکه کری را به حال خود بگذارند چه می‌خواهد. مزدور می‌گوید باید انگشت کری را برای رئیسش ببرد تا ثابت کند او را کشته‌اند؛ پس زوئی چاقویی به کری می‌دهد و او خودش انگشت کوچکش را قطع می‌کند. زوئی پس از فرستادن مرد با تهدیدهای فراوان، توضیح می‌دهد که این کار را برای کری انجام داده چون خودش در موقعیت مشابهی بوده و انتظار دارد در آینده، وقتی کسی به سراغش آمد، همین دفاع را از او ببینند. وقتی کری موافقت می‌کند، زوئی می‌گوید که می‌توانند انگشتش را دوباره رشد دهند.

سال ۲۰۱۶ است؛ جان استوارت در یک تصادف رانندگی گیر افتاده و پایش زیر داشبورد له شده است. هال جردن نزدیک می‌شود تا به جان بفهماند که قرار نیست اجازه دهد او جایگاهش را بگیرد. حالا که جان از میدان خارج شده، هال قصد دارد خودِ «من‌هانتر» (شکارچی انسان) را وارد عمل کند؛ او آنتان و افرادش را برای مبارزه با شبه‌نظامیان میکن می‌فرستد و خودش زوئی را به «اوآ» می‌برد؛ همکاری و آموزش آن‌ها به پایان رسیده است. جان به‌شدت خشمگین است، اما آن‌قدر آسیب دیده که نمی‌تواند کاری کند. هال او را همان‌جا رها می‌کند و به سراغ کلانتر کین می‌رود. کلانتر سعی می‌کند توضیح دهد که این نقشه برای هال جواب نمی‌دهد: همه‌ی اهالی راش‌ویل موظف به دفاع از زوئی هستند و این یعنی هال احتمالاً کشته خواهد شد و در این راه، کل شهر را به ویرانی می‌کشد. کلانتر بارها به هال شلیک می‌کند و هال با حلقه‌اش از خود محافظت می‌کند، در حالی که کلانتر یادآور می‌شود زوئی از همه‌چیز باخبر است و به‌زودی حکم قتل هال صادر خواهد شد.

زوئی، جان را در ماشین پیدا می‌کند اما پیش از انفجار، او را نجات نمی‌دهد. او جان را به بیمارستان می‌فرستد، جایی که مشخص می‌شود تمام بدنش دچار سوختگی شده است. زوئی به جان پیشنهادی می‌دهد: اگر جان قول دهد برای او بجنگد، جراحاتش را درمان می‌کند. وقتی جان، هال را بکشد، به «گرین لنترن» تبدیل خواهد شد و به نگهبانان خواهد گفت که زوئی مرده است. زوئی می‌داند که جان هم به اندازه‌ی او به نگهبانان اعتماد ندارد. جان متوجه شده که نگهبانان، من‌هانترها را ساخته‌اند و از وقتی فهمیده آن‌ها انتظار داشتند او حلقه را از هال بگیرد، دیگر واقعاً با آن‌ها همراه نبوده است... اما او همچنین می‌داند که زوئی، «آبین سور» (گرین لنترن قبلی) را کشته، با وجود اینکه آبین سور او را برای نجات جانش به زمین آورده بود.

تصویر: جان جانسون/اچ‌بی‌او مکس

جان با شرایط زوئی موافقت می‌کند و به او می‌گوید اگر دستگاه بازسازی‌اش او را سفیدپوست کند، معامله فسخ است. او می‌پرسد چرا زوئی ظاهر فعلی‌اش را انتخاب کرده و زوئی توضیح می‌دهد که برای درک کامل یک گونه، به دیدگاه افراد به حاشیه رانده‌شده نیاز دارد؛ آنچه جان یک نقطه ضعف می‌بیند، زوئی به چشم کوره‌ای می‌بیند که از طریق آن می‌توان به قدرت مطلق دست یافت. او بعداً با همسرش تماس می‌گیرد که زبان او را یاد گرفته و آماده است برایش بمیرد. آن‌ها با هم خداحافظی می‌کنند. زوئی همچنین با نوه‌اش نوآ خداحافظی می‌کند و او را تشویق می‌کند که حتی اگر زوئی زنده نماند، چیزهایی را که به او یاد داده به خاطر بسپارد.

هال نسخه‌ی هولوگرامی خودش را برای نگهبانی و یافتن زوئی فرا می‌خواند؛ هولوگرام درباره‌ی جان و اینکه آیا آن‌ها یاد گرفته‌اند نقاشی کنند (با دیدن طراحی زغالی جان از زوئی) می‌پرسد، اما هال او را نادیده می‌گیرد. او به کافه می‌رود و با آنتان ملاقات می‌کند، درخواست آتش‌بس می‌دهد و ادعا می‌کند که جان توسط من‌هانتر (میکن) تسخیر شده است. آنتان به‌سختی حرف‌های هال را باور می‌کند، اما سوالاتی می‌پرسد که ادعای هال را معتبر جلوه می‌دهد؛ هرچند اشاره می‌کند که من‌هانترها معمولاً به قدرتمندترین فرد منطقه می‌چسبند و او را اغوا می‌کنند. هال ادعا می‌کند که من‌هانتر به همین دلایل به او هم نزدیک شده است و آنتان تعجب می‌کند، چون فکر می‌کرد جان و هال هر دو دگرجنس‌گرا هستند. او با اتحاد موافقت می‌کند و گروهش به مقر حمله می‌کنند و به دفتر میکن می‌رسند. آنتان به زبان خودشان سوالاتی درباره‌ی زندگی مشترک و فرزندانشان می‌پرسد. با اینکه میکن تمام پاسخ‌ها را می‌داند، آنتان می‌فهمد که او واقعاً من‌هانتر نیست چون ترسی از مرگ ندارد، و برای اثباتش قلب مرد را بیرون می‌کشد.

زوئی با لیزرهای ماهواره‌ای شهر را هدف قرار می‌دهد تا هال را مجبور کند قدرت حلقه‌اش را تمام کند. هال تا جایی که می‌تواند از مردم محافظت می‌کند، اما بسیاری در این میان کشته می‌شوند. هولوگرام به هال می‌گوید زوئی کجاست و هال با وجود گاز ضد-لنترن، او را گیر می‌اندازد. آنتان ظاهر می‌شود و هال او را به درون یک گردباد سبز می‌کشد تا دور از بقیه منفجر شود. زوئی ناپدید می‌شود و هال با هلیکوپتر فرار می‌کند و در پارکینگ متل فرود می‌آید تا حلقه را شارژ کند. جان منتظر اوست و آن‌ها درگیر یک نزاع وحشیانه می‌شوند، اما وقتی ماهواره متل را هدف می‌گیرد، هال با حلقه از هر دوی آن‌ها محافظت می‌کند.

تصویر: جان جانسون/اچ‌بی‌او مکس

در نهایت، جان دست بالا را می‌گیرد و هال در میان آوار اتاق باقی می‌ماند. زوئی نزدیک می‌شود، اما هال به او می‌گوید جان ترسو نیست و او را آنجا رها نمی‌کرد تا توسط زوئی کشته شود؛ او می‌فهمد که جان نقشه‌ی تله را کشیده است. از دور، جان، زوئی را در دوربین اسنایپر خود دارد. زوئی با اندوه لبخند می‌زند، تحت تأثیر قرار می‌گیرد و جان به سر او شلیک می‌کند، سپس به سراغ جسد می‌رود تا قلب کریستالی را به عنوان مدرک بردارد. او حلقه و لنترن را از هال می‌گیرد، در حالی که هال بر سر او فریاد می‌زند که نگهبانان جایگزینش کرده‌اند و روزی همین کار را با جان هم خواهند کرد.

جان ویرانی شهر را می‌بیند و به کلانتر کین می‌گوید که همه‌چیز تمام شده است. او به بار می‌رسد و لیانا ظاهر می‌شود و می‌گوید باید زودتر برای کمک با آن‌ها تماس می‌گرفت. جان او را بابت ساختن من‌هانترها بازخواست می‌کند و لیانا اعتراف می‌کند که نگهبانان اشتباهاتی داشته‌اند. جان می‌گوید که همین الان دید چطور هال برای حفظ آن حلقه، به تمام باورهایش خیانت کرد و این باعث شد بفهمد هیچ‌کدام از این‌ها ارزشش را ندارد. او حلقه و لنترن را پس می‌دهد و می‌رود.

نقد و تحلیل

تصویر: جان جانسون/اچ‌بی‌او مکس

وقتی تریلرهای این سریال منتشر شد، یادم هست تحت تأثیر قرار گرفتم که آن‌ها بخشی را که هال به سینسترو اعتراف می‌کند می‌داند جان جایگزین اوست، در تریلر گنجانده بودند. به‌هرحال، بخشی از جامعه در ایالات متحده وجود دارد که به تئوری «جایگزینی بزرگ» معتقد است و اجازه داده‌اند این باور، آن‌ها را به بدترین نوع متعصبان تبدیل کند. و حالا «لنترن‌ها» بود که این حرف پنهانی را با صدای بلند فریاد می‌زد، حتی اگر آن را در قالب یک شغل ابرقهرمانی پیچیده بود.

این تنها یک لایه از این تراژدی است، اما این قسمت مطمئن شد که این نکته را در بیش از یک جا تکرار کند. مشخصاً قرار نیست فکر کنیم هال خودش به این تئوری باور دارد—نژادپرستی او از نوع ملایم‌تری است که تقریباً هر سفیدپوستی در این کشور به واسطه‌ی برخورداری از امتیازات سفیدپوستی به ارث می‌برد—اما او همچنان آن را بارها و بارها به زبان می‌آورد: «تو قرار نیست جای من را بگیری.» و این به این دلیل است که هال هم قربانی همین سیستم است؛ سیستمی که به اکثر مردان می‌آموزد که آن‌ها همان شغلشان هستند. این یعنی کسی که برای تصاحب شغل شما می‌آید، فقط قصد گرفتن یک موقعیت را ندارد؛ او عملاً قصد کشتن شما را دارد.

هال جردن این کارها را نمی‌کند چون می‌خواهد خاص‌ترین پسر کهکشان باشد. او این کار را می‌کند چون «گرین لنترن» بودن تنها چیزی است که باعث شده باور کند به عنوان یک انسان، هدف و ارزشی دارد و هیچ ایده‌ای ندارد که چطور بدون آن وجود داشته باشد.

جان در دقیقاً همان مسیر است، اما او می‌تواند نخ‌های پشت پرده را ببیند. او به‌حق از دست هال عصبانی است، اما همچنین آگاه است که صاحبان قدرت، کل این وضعیت را ایجاد کرده‌اند: نگهبانان، من‌هانتر را ساختند. آن‌ها حلقه‌ها را ساختند و به هال اجازه دادند این کار را انجام دهد. آن‌ها جان را به عنوان جایگزین استخدام کردند و به او دستور دادند که به زور، جایگاه را از مردی بگیرد که جان ترجیح می‌داد از او بیاموزد. وقتی یک قدم به عقب برمی‌دارید، همه‌ی اتفاقات راش‌ویل بر گردن آن‌هاست؛ آن‌ها این شرایط را با خطاهای فاحش خود ایجاد کردند و به‌جای پذیرش مسئولیت، دست‌وپایشان را برای پنهان کردن آن گم کردند. بنابراین جان «نه» می‌گوید؛ کاری که نیازمند قدرت شخصیتی است که هیچ‌کدام از این افراد، چه انسان و چه غیرانسان، انتظارش را نداشتند. او سرنوشتش را رد می‌کند و از چیزی که والدینش از پنج‌سالگی او را برایش شکل داده بودند، فاصله می‌گیرد. چون او دقیقاً همان‌قدر استثنایی است که برنادت وعده داده بود... و البته، این چیزی نبود که هیچ‌کس برایش برنامه‌ریزی کرده باشد.

تصویر: جان جانسون/اچ‌بی‌او مکس

چیزی که در این قسمت بیشتر از همه دوست دارم این است که آنچه معمولاً فینال هر سریال ابرقهرمانی دیگری است را مستقیماً در وسط فصل قرار می‌دهد. ما هنوز اطلاعات زیادی از گذشته‌ی هال نداریم و نمی‌دانیم چه کسی او را کشته است، و ظاهراً بقیه‌ی فصل قرار است روی این موضوع کار کند و معمای قتل او را حل کند. من از این تقسیم‌بندی لذت می‌برم، چون پایان‌بندی با قسمت‌های اکشن بزرگ، به نظر من هرگز رضایت‌بخش نیست.

پیچش داستانیِ آماده بودن میکن برای مرگ در راه زوئی، حتی با دانستن اتفاقات بین او و آنتان در دنیای خودش، اینجا به‌طرز شگفت‌انگیزی اجرا شده است. دیلاهانت این چرخش را استادانه بازی می‌کند و لمسِ صحبت کردن او به زبان زوئی، همه‌چیز را کامل می‌کند. از سوی دیگر، در حالی که اصرار زوئی بر اینکه یادگیری یک جامعه از دیدگاهِ به حاشیه رانده‌شده، نوعی امتیاز است برایم جالب است، اما شیوه‌ای که او این را مثل یک موعظه به جان می‌گوید، یک عامل کلیدی در صعود خودِ زوئی را نادیده می‌گیرد: برتری علمی. او هرگز واقعاً بدون قدرتی که بتواند از آن بهره‌برداری کند نیست، و همین باعث می‌شود تفسیر او کمی توخالی به نظر برسد.

کشیده شدن اکثر اهالی شهر به این مبارزه، قطعاً حرکتی مؤثر در ساختن این پایان‌بندی است. تنها چیزی که هست، باور کردن اینکه هیچ‌کس دیگری زیر قولش با زوئی نمی‌زند، برایم کمی سخت است. شاید این موضوع مهم نباشد چون هیچ‌کدام از آن افراد فرعی، بازیگران اصلی درام نبودند، اما برای ایجاد تنش، کمی مهم است، نه؟ شاید فقط باید باور کنیم که هر کس دیگری که آن پیمان را بسته بود، اگر زیر قولش می‌زد باید پاسخگوی میکن می‌بود و نمی‌خواست با او درگیر شود. اما این کمی ضعیف است، به‌ویژه وقتی می‌بینیم کری چقدر می‌خواهد به خاطر علاقه‌اش به هال، وفاداری‌اش را جعل کند. (نگاهِ پُر از قهر و خیانتِ هال وقتی کری هر دو خشابش را روی سپر او خالی می‌کند، به‌طرز عجیبی بامزه است.)

و در نهایت همه‌چیز به زوج اصلی ما برمی‌گردد و اینکه چطور این رابطه بیشتر از هر چیزی شبیه یک عاشقانه‌ی نافرجام است که پیش از شروع واقعی، کشته شد. (به‌هرحال، اگر به آن می‌گویم عاشقانه، خرده نگیرید، چون تیم خلاق سریال اعتراف کرده‌اند که با رابطه‌ی آن‌ها مثل یک کمدی-رمانتیکِ شکست‌خورده رفتار کرده‌اند.) هال توصیه‌های بد سینسترو را می‌پذیرد و جان حواسش پرتِ این است که کمی عاشق زنی شده که می‌داند باید او را بکشد، و هر دو درگیرِ حسِ خیانتِ متقابل هستند. نگهبانان سیستم را ساختند و هر دوی آن‌ها از دیدگاه‌های متفاوت، ماهیت واقعی آن سیستم را می‌بینند. تراژدی این داستان این است که برای آشتی دادن آن‌ها به عنوان یک تیم، خیلی دیر شده است. آن‌ها می‌توانستند حداقل دوست باشند. آن‌ها به شیوه‌ی عجیب و غریب خودشان، همدیگر را دوست داشتند.

مدام به این فکر می‌کنم که جان احتمالاً فکر می‌کرده در یک فیلم پلیسیِ رفاقتی (Buddy Cop) است، اما هرگز هیچ‌کدام از آن‌ها را ندیده، چون شک دارم در دوران رشدش، وقتی سعی می‌کرده به سرنوشت ویژه‌اش برسد، وقت زیادی برای تماشای فیلم و سریال گذاشته باشد. در ذهنم، او بالاخره یک روز «نقطه شکست» (Point Break) را می‌بیند و می‌گوید: «آهان... یک عنصر کلیدی را کم داشتم.»

اما سوال اصلی که مطرح می‌شود این است: حالا که فهمیده‌ای این سیستم دقیقاً چیست، چطور می‌توانی...

منبع اصلی: https://reactormag.com/tv-review-lanterns-action-packed-halfway-point-lights-out/

تازه‌ترین اخبار

جهان ادبیات فانتزی

اینجا «فراگُمان» است؛ جایی که خیال نفس می‌کشد.

ما دور هم جمع شدیم چون یک چیز مشترک داریم: عطش کشف ناشناخته‌ها. ما عاشق قصه‌ها هستیم، که دنیا رو وارونه می‌کنن، سوال می‌پرسن، و مرز واقعیت رو به بازی می‌گیرن.

اینجا فقط یک مجله نیست؛ یه پاتوقه برای کسایی که خیال براشون جدیه. برای آدم‌هایی که وقتی یک درِ تازه به ذهنشون باز می‌شه، حس می‌کنن زنده‌ان.

ما داستان می‌نویسیم، نقد می‌کنیم، بحث می‌کنیم، می‌خونیم و با همدیگه جهان‌های تازه می‌سازیم. چون می‌دونیم ادبیات گمانه‌زن فقط سرگرمی نیست؛ یه راهه برای دیدن، برای پرسیدن، برای عمیق‌تر شدن.

اگه تو هم دنبال اینی که از روزمرگی بزنی بیرون و با تخیل پرواز کنی، خوش اومدی.

فراگُمان خونه‌ی آدم‌های خیال‌بازه. خونه‌ی تو.