فراوانیِ موشهای غولآسا: شکارچیِ شکارچیِ بوفالوی استفن گراهام جونز (بخش دوازدهم)
اعتراف آرتور، صد سال بعد در آینده به پایان میرسد... نوشتار «فراوانیِ جوندگانِ غیرمعمولِ باجگیر: شکارچیِ شکارچیِ بوفالو اثر استیون گراهام جونز (بخش دوازدهم)» نخستین بار در «ریاکتور» منتشر شد.
کتابها
خواندنِ امر غریب
فراوانیِ جوندگانِ غیرعادی: «شکارچیِ شکارچیِ بوفالو» اثر استیون گراهام جونز (بخش دوازدهم)
اعترافات آرتور، صد سال بعد به پایان میرسد...
نوشتهی روثانا امریس، آن ام. پیلزوورث
منتشرشده در ۲۲ ژوئیه ۲۰۲۶
به «خواندنِ امر غریب» خوش آمدید؛ جایی که ما با نگاهی زنانه به سراغ ادبیات غریب، وحشت کیهانی و لاوکرفتوار میرویم—از ریشههای تاریخیاش تا شاخههای نوپدید آن. این هفته، پروندهی رمان «شکارچیِ شکارچیِ بوفالو» اثر استیون گراهام جونز، برندهی جوایز نبولا و استوکر را با بررسی فصلهای ۲۳ و ۲۴ میبندیم. این کتاب نخستین بار در سال ۲۰۲۵ منتشر شد. هشدار: خطر لو رفتن داستان!
تطهیرِ سهشخص، ۲ ژوئن ۱۹۱۲. آرتور بوکارن آخرین یادداشت دفتر خاطراتش را مینویسد. روز یکشنبه، تمام تخممرغهای کلیسا با زردههای سیاه و فسادی شیطانی میشکنند، بنابراین او پیشاپیش یک تخممرغ با زردهی زرد از خانهی کشیش برمیدارد تا در مراسم عشای ربانی نمایش دهد. اما مراسم همچنان محکوم به فناست. شال بنفش روی تریبونش با پوست بوفالو جایگزین شده است. علاوه بر اهالی کلیسا، مردگان نیز نیمکتها را پر کردهاند: پسر و نوههای آرتور، رئیس پست کلارکسون، کلانتر دویل، مأمور پینکرتون، داو، و تمام بلکفیتهایی که در «ماریاس» کشته شدند. آرتور به خانهی کشیش میگریزد. هیچکس سراغش را نمیگیرد. واعظ آنها به جذامی تبدیل شده است.
پیش از آنکه «گود استب» (Good Stab) به سراغش بیاید، او این دفتر را پنهان میکند. بهزودی نیشهای گود استب را خواهد دید و میفهمد که او دروغ نمیگفته. قلب آرتور به سیاهی شبِ دشت است. پیپش خالی است. او معتقد است که از ۲۳ ژانویه ۱۸۷۰ خالی مانده است.
دستنوشتهی بوکارن، ۱۲ ژانویه ۲۰۱۳. اتسی بوکارن نسخهی رونویسیشدهی دفتر آرتور را به کمیتهی ارتقای شغلیاش ارائه کرده است. آنها تحت تأثیر قرار نگرفتهاند. یکی از اعضا با فخرفروشی میگوید که اتسی باید به جدِ بزرگِ بزرگِ بزرگش «ترسِیل» (tresayle) بگوید—چرا که فرانسویها «در بحث تبارشناسی بسیار کارآمدترند.» آنها همچنین پیشنهاد میکنند که این بهاصطلاح «گزارش»، داستانی است که از «دراکولا»ی استوکر الهام گرفته شده.
و بدین ترتیب، اتسی، «کارگر روزمزد» دانشکدهی ارتباطات و روزنامهنگاری، در دانشگاه وایومینگ به جایگاه استادی دائم نخواهد رسید. در پایان ترم بهار، در ۴۳ سالگی، او باید راهی برای امرار معاش خارج از محیط آکادمیک پیدا کند. یک ناامیدی دیگر برای پدرش که در بستر مرگ در دنور است.
دستکم اتسی بخشی از تبارش را کشف کرده است. پسر آرتور، بنجامین فلاورز، جدِ بزرگِ بزرگِ او، حاصل رابطهی آرتور با آدا نیسمیت (نام خانوادگی پیش از ازدواج: موری) بود؛ روسپیای که آرتور پس از کشتار ماریاس با او همبستر شد. نام خانوادگی بنجامین از پرستاری آمد که «بوکارن» را اشتباهاً «بوکه» (Bouquet) شنید و آن را به «فلاورز» (Flowers) ترجمه کرد. این نام به آرتور، جدِ بزرگِ اتسی، و سپس به پدربزرگش آرتمیس رسید. بعدها آدا نام درست را به آرتمیس گفت و اینگونه به اتسی رسید.
او روی بالکن آپارتمانش، نسخهای از دفتر خاطرات را که کتابدار، لیدیا آکرمن، برایش فرستاده بود، میسوزاند. همانطور که آخرین صفحه «مانند یک دعا» به هوا میرود، در میان کولاک، پیکری را پشت درخت میبیند. آنقدر با شدت به عقب میجهد که درِ شیشهای کشویی میشکند. او به طرزی عجیب مطمئن است که آن پیکر، آرتور بوکارن، ترسِیلِ اوست که به سراغش آمده.
۲۰ ژانویه ۲۰۱۳. هفتهی بدی است. گربهی اتسی، تاز، ناپدید شده است. پدرش درگذشته و جعبهای از وسایلش را بر جای گذاشته. در میان عکسهای خانوادگی، آخرین سیگارهای نکشیده، حلقهی ازدواج، رمانها و دیویدیهای «زین گری»، کتاب مقدس او قرار دارد که نامههای مادر اتسی در آن جاسازی شده، به همراه یک نامهی بازنشده. لیدیا آکرمن تماس میگیرد و میگوید که پوستِ دباغیشدهی جلد دفتر، پوست انسان بوده است! همچنین میپرسد آیا اتسی تصمیم گرفته با دفتر اصلی که نزد لیدیاست چه کند؟ اهدا؟ حراج؟ یا نگه داشتن؟
و خاکسترِ جسد پدرش میرسد.
اتسی به نامهی بازنشده نگاه میکند. بهطرز شومی، پاکت حاوی نشان «ملت بلکفیت» است، اما نه مُهر پستی دارد و نه تمبر. او میفهمد که نامه برای پدرش نبوده، بلکه برای خود او بوده و زمانی که پدرش در حال مرگ بوده، شخصاً تحویل داده شده است. او نامه را باز نمیکند.
او برای خواب بنادریل مصرف میکند، هرچند باعث میشود آنقدر «گیج» شود که موشها را توهم بزند. آنچه توهم نیست، پیکری است که با دیدنش از خواب میپرد: گود استب که دارد با لپتاپش ور میرود. او سرِ یک بوفالو را درآورده؛ اتسی جیغ میکشد و خود را در اتاق خوابش حبس میکند.
یادداشت بعدی اتسی نه وصیتنامه است و نه یادداشت خودکشی، بلکه فقط ثبتِ وحشت است. گود استب، تاز را بازگردانده است. او همچنین یک «دیدار خانوادگی» ترتیب داده: آرتور بوکارن که او را به یک «ناخزِهر» (خونآشامِ زندهگور) تبدیل کرده است. آرتور طی دههها به هر چه تغذیه شده، همان شده است: یک سگ دشتیِ غولپیکر که خون میگرید. گود استب ناپدید میشود و آرتور و سرِ بوفالویش (که در واقع یک ماسک است) را بر جای میگذارد.
اتسی نمیتواند یک «جوندهی با اندازهی غیرعادی» را مثل یک حیوان خانگی نگه دارد. او حس میکند که هستیِ آرتور، دوزخی است. آیا گود استب او را به چالش کشیده تا با تغذیهی جنایتکارانه، آرتور را به شکل انسانی بازگرداند، یا او را از این رنج برهاند؟
او آرتور را با دود سیگارهای پدرش بیهوش میکند و او را به همراه تاز و تجهیزات یک فروشگاه ابزارآلات، به داخل سوباروی خود میکشد. سپس در میان کولاک به سمت وایومینگ و قلمرو بلکفیتها، «نیتوسینان»، میراند؛ درست در زمان سالگرد کشتار ماریاس. اتسی سرانجام نامهی بازنشده را میخواند. این همان اعترافی است که آرتور نوشته اما هرگز نفرستاده بود. در آن اعتراف میکند که او بود که پیشاهنگ، جو کوبل، را متقاعد کرد تا به اردوگاه «هوی رانر» شلیک کند و در نهایت مسئولیت آن کشتار را بر عهده میگیرد.
اتسی موفق میشود با یک تفنگ میخکوب، ارهی کابلی و فوم اسپریِ آتشگرفته، آرتور را «بکشد». پیکرِ در حال سوختن او از همان صخرهای سقوط میکند که سربازان، مردمِ هوی رانر را از آنجا به گلوله بسته بودند. او سرِ سگ دشتیِ آرتور را نیز به دنبالش پرتاب میکند. سواران بلکفیت برای یادبود کشتار آمدهاند و گود استب در میان آنهاست. اتسی آرزو میکند کاش میتوانست به او بگوید که چطور پیشتر به کتابخانهی آکرمن رفته و با ریختن خاکسترِ قلیاییِ پدرش روی صفحات اسیدیِ دفتر اصلی آرتور، آن را نابود کرده است. در عوض، مشتش را به نشانهی وداع با شکنجهگر/اعترافگیرِ آرتور بالا میبرد.
او پاسخ سلام را نمیدهد. همانطور که سوار بر اسب به دنبال دیگر بلکفیتها میرود، اتسی یک کلاه ایمنی زرد را میبیند که از زینش آویزان است. پس او همان کارگری بوده که دفتر آرتور را پیدا کرده بود.
کولاک، گود استب را میبلعد. ناخزِهر رفته است—نه، نه آن خونآشام.
بلکفیتها.
منبع اصلی: https://reactormag.com/reading-the-weird-stephen-graham-jones-the-buffalo-hunter-hunter-part-12/