← بازگشت به اخبار

خوش‌بینیِ تزلزل‌ناپذیرِ همسایه‌ام توتورو

خوش‌بینیِ تزلزل‌ناپذیرِ همسایه‌ام توتورو

این فیلم به صدها شیوه مختلف، به کودکان و بزرگسالان می‌آموزد که چگونه امیدوار باشند. مطلب «خوش‌بینیِ تزلزل‌ناپذیرِ همسایه‌ام توتورو» نخستین بار در ری‌اکتور منتشر شد.

ستون

کانون توجه انیمه

خوش‌بینی تزلزل‌ناپذیر «همسایه من توتورو»

این فیلم به صدها روش مختلف، به کودکان و بزرگسالان می‌آموزد که چگونه امیدوار باشند.

نوشته لیا توماس

|

تاریخ انتشار: ۲۳ ژوئیه ۲۰۲۶

اعتبار: استودیو جیبلی

نظر

۱

اشتراک‌گذاری جدید

اشتراک‌گذاری

اعتبار: استودیو جیبلی

بیش از حد پیش می‌آید که به هر سناریویی نگاه می‌کنم و فرض را بر این می‌گذارم که بدترین اتفاق ممکن رخ خواهد داد. من در این احساس تنها نیستم و شما می‌توانید آن را به اختلال اضطراب، یا «اشاره به همه‌چیز»، یا شاید طرز فکری نسبت دهید که در دوران همه‌گیری به مرز پیشگویی رسید: «بهترین‌ها را آرزو کن، منتظر بدترین‌ها باش.»

ما شش سال از سال ۲۰۲۰ فاصله گرفته‌ایم، اما منفی‌بافیِ نهفته در آن ضرب‌المثل قدیمی، ذره‌ای کم‌رنگ نشده است. سال‌ها بود که همه ما برنامه‌هایی می‌ریختیم که تصور می‌کردیم لغو خواهند شد، به نتایجی امید می‌بستیم که قرار نبود رخ دهند، و به خودمان می‌گفتیم که روزگار سخت است. و لعنتی، بله، سخت است و بوده است. خوش‌بینی از یک امر بدیع — ویژگی‌ای که دوستانِ کمتر دارودرمان‌شده‌ام تحت شرایط و ژنتیکِ ناآشنا برای من و امثال من موفق به پرورش آن شده بودند — به چیزی شوم‌تر تبدیل شده است. خوش‌بینی شبیه به جهل به نظر می‌رسد، در حالی که بدبینی تنها دفاعِ آزموده و مطمئن ما در برابر هجوم بی‌پایانِ مهملاتِ زندگی مدرن است.

در حال حاضر برای اولین بار در سه سال گذشته، در حال بازدید از زادگاهم در غرب میانه آمریکا هستم و نمی‌توانم بگویم در این گوشه و کنار اتفاق خاصی می‌افتد که با این حسِ منفی‌بافیِ فرساینده مقابله کند. وقتی به جشن تولد برادرزاده‌ام در پارک ایالتی رسیدیم، متوجه شدیم که به دلیل مِه سمیِ وهم‌آوری، نمی‌توانیم آن سوی دریاچه را ببینیم. اگرچه دودِ ناشی از آتش‌سوزی‌های سالانه متأسفانه در شمال غربی اقیانوس آرام کاملاً آشناست، اما هوای زردگون و خورشید نارنجیِ پادآرمان‌شهریِ دیروز، موضوع گفتگوی منحصربه‌فردی را حول کباب‌پزها و میزهای پیک‌نیک ایجاد کرد. عمویم گفت: «این آتش‌سوزی‌های کاناداست. قرار است فردا حتی بدتر هم بشود.»

برادر و زن‌برادرم به ما گفتند که بحث کرده‌اند که پیک‌نیک را لغو کنند یا آن را در فضای بسته برگزار کنند، اما با وجود تمام کلمن‌هایی که همراه داشتند، به نظر می‌رسید دیگر خیلی دیر شده است.

بعد از پایان مهمانی، در حالی که خورشیدِ بی‌رمق و بیگانه‌گون همچنان سعی داشت از میان مِه نفوذ کند، به خانه پدرم برگشتیم. پدرم در میدلند زندگی می‌کند، جایی که دفتر مرکزی «داو» مدت‌هاست در آنجا مستقر است. شوخی کردیم که، هی، حداقل محلی‌ها به خاطر آتش‌سوزی پنجره‌هایشان را می‌بندند، نه به خاطر یک فاجعه شیمیایی. چه بدیع!

اعتبار: استودیو جیبلی

این به من یادآوری می‌کند که اوضاع در میشیگان هرگز گل و بلبل نبوده است، و با اینکه عاشق بازدید از این مکان و سواحل دریاچه‌ها، جنگل‌ها، سنجاب‌ها و بوقلمون‌های لجبازش هستم، و نوعی نوستالژیِ کج‌ومعوج به کامیون‌های بزرگ و احمقانه شورولت و فروشگاه‌های گوشت خشکِ مشکوکش دارم، اما سپاسگزارم که جای دیگری زندگی می‌کنم. میشیگان نیز مانند بسیاری از نقاط آمریکا، مدت‌هاست که دستخوش هوس‌های ثروتمندان و ویرانی‌های ناشی از تخریب محیط‌زیست بوده است.

برادرم که رئیس پلیس است، به من می‌گوید که در تابستان امسال دو نفر بر اثر سقوط درختان روی آن‌ها جان باخته‌اند و این چقدر غیرعادی است. وقتی حتی درختان هم علیه شما می‌شوند، خوش‌بینی قلمروِ احمق‌هاست.

اما بعد، چند روز پیش در یک فیلم به یاد آوردم که مردم و درختان زمانی با هم دوست بودند. تماشای دو دختر کوچک از شهر که با ساکنان جنگل دوست می‌شوند، بذرهای جنگلی جدید را پرورش می‌دهند و سوار بر «گربه‌اتوبوس» به بیمارستان می‌روند تا به عیادت مادرِ بیمارشان بروند، باعث شد با خودم فکر کنم: «شاید همیشه بدترین اتفاق رخ ندهد.»

البته یک انیمیشن کلاسیک دهه هشتادی درباره نقل‌مکان به حومه ژاپن، دردهای جهان را درمان نخواهد کرد. و من فکر می‌کردم آن‌قدر با فیلم‌های جیبلی آشنا هستم که تماشای یکی از آن‌ها با پدرم در یک رویداد سینمایی، بیشتر درباره نوستالژی باشد تا کسب درس‌های زندگی. اما همان‌طور که اغلب هنگام بازبینی یک شاهکار اتفاق می‌افتد، سالن سینما را با احساسی ترک کردم که انتظارش را نداشتم.

اگر احساس می‌کنید دردهای جهان شما را در هم شکسته است، به یک توصیه ساده عمل کنید: «همسایه من توتورو» را دوباره تماشا کنید.

روزمرگیِ جادویی

اعتبار: استودیو جیبلی

مِی به ژاپنی می‌گوید: «چتر دارد گریه می‌کند»، و برای اولین بار از ترجمه انگلیسی زیرنویس که می‌گوید «سوراخ‌هایی در آن وجود دارد» آزرده می‌شوم. چتر واقعاً سوراخ دارد، اما این چیزی نیست که آن دختر کوچک گفت. او چیزی بسیار کودکانه، زیباتر و دقیق‌تر را بیان کرد که در ترجمه گم شده است. یکی از کلیشه‌هایی که هر هفته در ژاپن می‌شنوم این است: «سادگی بهترین است.» اما گاهی اوقات وقتی یک ایده را به ساده‌ترین شکل ممکن تقطیر می‌کنیم، شگفتی آن را از دست می‌دهیم. اکنون به ذهنم می‌رسد که اگرچه سادگی در بزرگسالی به کار ما می‌آید، اما تخیل برای بزرگ شدن ضروری است. شاید، پس، این ترجمه دقیقاً بازتاب‌دهنده همان چیزی باشد که در این بازبینیِ جیبلی، بیش از همه مرا تحت تأثیر قرار داد.

«همسایه من توتورو» موفق می‌شود داستانی متقاعدکننده را هم‌زمان از دو دیدگاه روایت کند: این فیلم نه تنها به کودکان، بلکه به بزرگسالان می‌آموزد که امیدوار باشند.

این کار را مستقیماً برای کودکان انجام می‌دهد، با روایت یک داستان کوچکِ جادویی. دو خواهر، ساتسوکی و مِی، در دهه ۱۹۵۰ به همراه پدرشان از توکیو به حومه واقعی سایتاما نقل‌مکان می‌کنند تا به مادر بیمارشان که در بیمارستانی روستایی با پنجره‌های همیشه باز بستری است، نزدیک‌تر باشند. دختران شهری، به جای ناله از این جابه‌جایی، شیفته لذت‌های آن خانه قدیمی (آکیا) با ستون‌های در حال فروپاشی، اتاق‌های پر از گرد و غبار و علف‌های هرز می‌شوند. این خانه قطعاً (امیدوارانه!) جن‌زده است و در شکاف‌هایش موجوداتی وجود دارند. دخترها به پدرشان می‌گویند که موجودات سیاه و فراری را در اتاق‌های تار عنکبوت‌گرفته دیده‌اند، و او نمی‌گوید: «دروغ می‌گویید.» در عوض، پیشنهاد می‌کند که شاید آن‌ها یک «یوکای» یا روح ژاپنی دیده‌اند.

خانه‌دارِ کهنسال و مادربزرگ محلی به آن‌ها می‌گوید: «نه، چیزی به آن ترسناکی نیست.» و این حقیقت دارد؛ با وجود تمام هیولاها و ارواحی که «همسایه من توتورو» را پر کرده‌اند، میازاکی عمداً از تکیه بر هرگونه فولکلور واقعی و مفاهیم ضمنی آن اجتناب کرد. داستانی که او روایت می‌کند، نه برای بازگویی داستان‌های قدیمی، بلکه برای این است که بگوید داستان‌هایی وجود دارند که هنوز نشنیده‌ایم، داستان‌هایی که در محیط‌هایی نهفته‌اند که بزرگسالان اغلب فراموش می‌کنند در آن‌ها به دنبال شگفتی باشند.

اما دختران او از ناشناخته‌ها و موجودات باستانی در میان علف‌ها نمی‌ترسند. آن‌ها شیفته خدای جنگلِ عظیم و خواب‌آلودی می‌شوند که کوچک‌ترینشان، مِی، هنگام دنبال کردن موجودات شبح‌وار در میان علف‌ها کشف می‌کند؛ درست همان‌طور که شیفته جذابیت‌های یک راه پله مخفی یا ماهی‌های رودخانه بیرون خانه می‌شوند. برای آن‌ها، هر بخش از زندگی روستایی ارزش هیجان و فریاد زدن را دارد. هر ترسی که داشته باشند، با فریاد زدنِ پرشور در تاریکی یا خندیدن از بین می‌رود. اما رویکرد شادمانه آن‌ها به تغییرات بزرگ و ترسناک، نه به خوش‌بینی احمقانه شبیه است و نه حتی به ساده‌لوحی. بیشتر شبیه یادآوری این نکته است که نباید جهان را، چه دنیوی و چه جادویی، بدیهی فرض کنیم.

در نمادین‌ترین صحنه فیلم، مِی و ساتسوکی در بارانِ سیل‌آسای ژوئن که در فصل بارانی ژاپن معمول است، منتظر پدرشان می‌مانند. او در اتوبوس اول نیست و اتوبوس دوم هم تأخیر دارد، اما دخترها همچنان منتظر می‌مانند، در حالی که یک وزغِ کنجکاو آن‌ها را تماشا می‌کند. وقتی مِی ایستاده خوابش می‌برد، خواهر بزرگترش او را روی شانه‌هایش می‌گذارد و چترش را طوری تنظیم می‌کند که بتواند بازوهایش را با خیال راحت دور چکمه‌های مِی حلقه کند. وقتی آن موجودِ خاکستریِ عظیم‌الجثه — که نه گربه است، نه تانوکی و نه خرس — یعنی توتورو نزدیک می‌شود، ما فقط چیزی را می‌بینیم که ساتسوکی از زیر لبه چتر می‌بیند؛ پنجه‌های خاکستریِ تنبل‌مانند و خز ضخیم خاکستری. به نظر می‌رسد خدایان جنگل هم از امور روزمره مانند ایستگاه‌های اتوبوس و باران مستثنی نیستند. و شادیِ ملموسی که هیولا هنگام قرض گرفتن چتر از یک دختر کوچک حس می‌کند، با آرامشی که دخترها در اوایل روز حس کردند — وقتی پسر خجالتی همسایه، کانتا، همین کار را برای آن‌ها کرد — یا وقتی پس از رفتنِ توتورو که با لبخند سوار بر گربه‌اتوبوسِ چندپا شد، پدرشان با اتوبوس بعدی رسید، قابل مقایسه است. دخترها با شادی در باران فریاد می‌زنند: «ما توتورو را دیدیم!» و پدرشان، اگرچه متعجب است، اما هرگز آن‌ها را تکذیب نمی‌کند. جهانی که آن‌ها می‌بینند هرگز نادیده گرفته یا کوچک شمرده نمی‌شود. به آن‌ها اجازه داده می‌شود که در موقعیت‌هایی که دیگران آن را فلاکت‌بار می‌دانند، زیبایی بیابند. به آن‌ها اجازه داده می‌شود که کودک باشند.

و بنابراین، چتر دارد گریه می‌کند، و هیولای جنگلیِ دندان‌بزرگ، دوستی در آینده است، و پدر با اتوبوس بعدی می‌رسد، و مادر به‌زودی خوب می‌شود و به خانه برمی‌گردد تا از ذرت‌های باغ مادربزرگ لذت ببرد.

از نگاه یک بزرگسال

اعتبار: استودیو جیبلی

اولین باری که این فیلم را تماشا کردم، سنی بین مِی و ساتسوکی داشتم و احساسات آن‌ها را با آن‌ها تجربه کردم. اما حالا آن را در سن پدرشان تماشا می‌کنم و فیلم ذره‌ای از جادوی خود را از دست نداده است. با این حال، منبع جادو به چیزی ناگفته تغییر یافته است. این جادویِ مواجهه با بدترین نتیجه و بارها و بارها اجتناب از آن است. این جادویِ بازآموزیِ یک ذهن بدبین است، یادآوری اینکه گاهی اوقات اشکالی ندارد که یک خیال‌پردازی را در آغوش بگیریم.

چرا که اغلب، پیش‌بینی بدترین اتفاق در این فیلم آسان است. اما درست همان‌طور که توتورو یک دوست است، بسیاری از سناریوهای بالقوه وحشتناک در «همسایه من توتورو» ختم به خیر می‌شوند. بگذارید راه‌هایش را بشمارم...

مادر ساتسوکی و مِی نمی‌میرد. بله، او به بیماری‌ای مبتلاست که به نظر می‌رسد یک بیماری ریوی بسیار وخیم است و آن‌قدر طولانی در بیمارستان بستری بوده که می‌توانیم تغییر تقویم پشت سرش را از ژوئن به ژوئیه و اوت ببینیم. بارها و بارها به دخترها گفته می‌شود یا خودشان تکرار می‌کنند که او فقط چند روز دیگر به خانه برمی‌گردد. بارها و بارها بازگشت او به تأخیر می‌افتد یا بیماری‌اش عود می‌کند. خیلی آسان بود که باور کنیم اگرچه فیلم با لحنی مثبت به پایان می‌رسد، اما مادرشان قطعاً پس از تیتراژ پایانی می‌میرد. در عوض، تیتراژ وقایعی را نشان می‌دهد که در ماه‌های بعد رخ می‌دهد، و ما تصاویری از بازگشت مادر به خانه، کتاب خواندن برای دخترانش در رختخواب و حتی به دنیا آوردن فرزند دیگری را می‌بینیم. احمق‌تر از من کسی است که فرض را بر بدترین حالت می‌گذارد.

در همین راستا، پدر کانتا هم نمی‌میرد. وقتی پسر همسایه، کانتا، را می‌بینیم، تقریباً همیشه کلاه ملوانی به سر دارد. اگرچه این کلاه‌ها گاهی بخشی از لباس فرم مدرسه، به‌ویژه در دوران شووا هستند، اما نمی‌توانیم متوجه نشویم که خانه روستاییِ فرسوده‌اش توسط مادر و مادربزرگش اشغال شده است. در بیشتر طول فیلم، حرفی از پدرش زده نمی‌شود و سرنخ‌های متنی از دیدگاه یک بزرگسال، ما را به شک کردن به یک فقدان یا پیش‌زمینه داستانی تراژیک سوق می‌دهد. با این حال، وقتی مِی در اوج فیلم گم می‌شود، به کانتا گفته می‌شود که پدرش را برای کمک بیاورد. باز هم، احمق‌تر از من کسی است که فرض را بر بدترین حالت می‌گذارد.

اعتبار: استودیو جیبلی

مِی غرق نمی‌شود. شاید تاریک‌ترین لحظه فیلم، صحنه‌ای دلخراش باشد که نتیجه پیدا کردن یک صندل کوچک توسط مادربزرگ است که روی شالیزار شناور است. همسایه‌ها با چهره‌هایی هراسان و با استفاده از چوب، آب را جستجو می‌کنند و انتظار دارند جسدی پیدا کنند. تنها زمانی که ساتسوکی تأیید می‌کند که صندل متعلق به مِی نیست، بزرگسالان تا حدی آرام می‌شوند. در عوض، مِی در حالی که تنها در پای ردیفی از مجسمه‌های «جیزو» در کنار جاده روستایی گریه می‌کند، نشان داده می‌شود. در ژاپن، جیزو خدای مهربانی است که اغلب توسط غربی‌ها با بودا اشتباه گرفته می‌شود، کسی که مراقب مسافران است و ارواح کودکانِ درگذشته را به زندگی پس از مرگ هدایت می‌کند. جیزو یک فال نیک است، نه یک فال بد، و مِی، اگرچه گریان است، اما نه مرده است و نه تنها.

بازتاب‌های بی‌پایانی از این موضوع وجود دارد؛ تهدیدهای بالقوه با شادی خنثی می‌شوند، خشم‌ها بلافاصله فروکش می‌کنند، و گلوله‌های داستانیِ نگران‌کننده از کنارمان رد می‌شوند: هیولاها دوستانه‌اند، و پیرزن عجیب همسایه هم همین‌طور. دخترها با وجود ریشه‌های شهری‌شان، عاشق حومه شهر هستند. وقتی مِی گریان در مدرسه ساتسوکی ظاهر می‌شود، معلم عصبانی نمی‌شود؛ در عوض، به دختر کوچک اجازه می‌دهد در کلاس بنشیند. بارها و بارها، پدر در کارش غرق می‌شود در حالی که دخترانش بدون نظارت در بیرون بازی می‌کنند. اما هیچ اتفاق بدی برای آن‌ها نمی‌افتد. موجودات گرد و غباری در اتاق زیر شیروانی فرار می‌کنند، نه اینکه حمله کنند. بادی که به خانه می‌وزد، آن را ویران نمی‌کند. پدر با تأخیر از اتوبوس پیاده می‌شود اما با روحیه‌ای شاد. سرماخوردگی مادر فقط یک سرماخوردگی است و نه ناقوس مرگ. تمام این موجوداتِ دندان‌بزرگِ خندان هرگز گاز نمی‌گیرند.

تمام این نگرانی‌های ناگفته‌ای که یک بزرگسال ممکن است هنگام تماشای داستان داشته باشد، به حقیقت نمی‌پیوندند. من...

منبع اصلی: https://reactormag.com/the-unfailing-optimism-of-my-neighbor-totoro/

تازه‌ترین اخبار

جهان ادبیات فانتزی

اینجا «فراگُمان» است؛ جایی که خیال نفس می‌کشد.

ما دور هم جمع شدیم چون یک چیز مشترک داریم: عطش کشف ناشناخته‌ها. ما عاشق قصه‌ها هستیم، که دنیا رو وارونه می‌کنن، سوال می‌پرسن، و مرز واقعیت رو به بازی می‌گیرن.

اینجا فقط یک مجله نیست؛ یه پاتوقه برای کسایی که خیال براشون جدیه. برای آدم‌هایی که وقتی یک درِ تازه به ذهنشون باز می‌شه، حس می‌کنن زنده‌ان.

ما داستان می‌نویسیم، نقد می‌کنیم، بحث می‌کنیم، می‌خونیم و با همدیگه جهان‌های تازه می‌سازیم. چون می‌دونیم ادبیات گمانه‌زن فقط سرگرمی نیست؛ یه راهه برای دیدن، برای پرسیدن، برای عمیق‌تر شدن.

اگه تو هم دنبال اینی که از روزمرگی بزنی بیرون و با تخیل پرواز کنی، خوش اومدی.

فراگُمان خونه‌ی آدم‌های خیال‌بازه. خونه‌ی تو.