یافتن لذت با جیماتی، بازیگوشیهای ژانری و سریال «Pushing Daisies»
کتابهای هوشمندانه، کمیکهای دلانگیز و بهترین سریال تلویزیونی تاریخ، همیشه اینجا در کنار شما خواهند بود! مطلب «یافتن لذت با جیموتی، ماجراجوییهای ژانری و سریال پوشینگ دیزیز» برای نخستین بار در ریاکتور منتشر شد.
کتابها
ضرورتِ خیالپردازی
یافتن شادی با جیموتی، بازیگوشیهای ژانری و سریال «Pushing Daisies»
کتابهای هوشمندانه، کمیکهای دلانگیز و بهترین سریال تلویزیونیِ تمام دوران، همیشه اینجا کنار شما هستند!
نوشتهی لیش مکبراید
تاریخ انتشار: ۲۲ ژوئیه ۲۰۲۶
عاشق روزهایی هستم که پیدا کردنِ خیالپردازی و رویاپردازی آسان به نظر میرسد؛ روزهایی که کنجکاویام سکاندار است و مرا به سمت چیزهای عجیب و خندهداری هدایت میکند که دنیایمان از آنها لبریز است. این بدان معنا نیست که در آن روزها با سرسختی به دنبال نیمهی پر لیوان میگردم یا مثل پرنسسهای دیزنی دور خودم میچرخم و برای موجودات جنگلی آواز میخوانم؛ نه، من هنوز هم بدیها را میبینم، فقط در کنارش، شگفتیها را هم میبینم.
و بعد، روزهای سخت از راه میرسند؛ روزهایی که احساس میکنم مثل آدم گرسنهای هستم که برای ذرهای شادی یا اندکی طنز، بشقابِ خالیِ خیالپردازی را لیس میزند. روزهایی که بیش از حد تحت فشارم و دنیا به نظرم خیلی سنگین میآید.
اخیراً روزهای «لیس زدنِ بشقاب خالی» زیاد شده است. طنزِ ماجرا هم به سمت سیاهی گراییده. منظورم این است که وقتی سرتیتر اخبار تقریباً تماماً دربارهی کاهوهای آلوده است، نخندیدن واقعاً دشوار است. آدم به طنز سیاه پناه میبرد، چون در غیر این صورت فقط به این فکر میکند که چقدر برای کسانی که درگیرش هستند وحشتناک است و چقدر راحت میشد با حفظ سیستمها و محافظتهای درست، از آن جلوگیری کرد.
و بعد چیزهایی هستند که خیالپردازی هم به آنها دسترسی ندارد. اندوهِ گرهخورده با اخبارِ مداومِ مرگِ بیدلیلِ آدمها. فقدانِ ناگهانیِ کسانی که برای خیلیها شادی به ارمغان میآوردند، مثل سم نیل. امسال در خانهی ما فقدانهای زیادی رخ داده و دیدنِ تکرارِ این الگو در دنیای بیرون، گاهی بیش از حد توانم بوده است. بنابراین، باید به چیزهای کوچک نگاه کنم. به خردهنانهای شادی.
مثلاً دوستی که شما را با نوع جدیدی از حیوانات آشنا میکند که هرگز نامش را نشنیدهاید، چون میداند این کار شما را سرشار از لذت میکند. (آیا شما میدانستید موجودی به نام «موش ملخخوار» یا همان «موش گرگنما» وجود دارد که عقربها را میکشد و زوزه میکشد؟!) یا مثلاً بعد از شام به پیادهروی بروید و صدای «جیکجیک» پرندگان را دنبال کنید تا به لانهای پر از جوجه برسید. یا شاید پیامهای خصوصیتان پر از فنآرت و میمهای «جیموتی»، قهرمانِ محلیِ جدیدِ شهرتان باشد. (جیموتی یک راکون است.) یا حتی غرق شدن در لذتهای قدیمی و همیشگی، مثل نشستن در یک کتابفروشی و خواندنِ چند صفحهی اولِ یک کتاب تازه.
لیس زدنِ بشقاب، شکمتان را سیر نمیکند، اما شما را سرپا نگه میدارد تا زمانی که بتوانید غذایی پیدا کنید، و گاهی، همین کافی است.
در اینجا چند لقمهی خیالانگیز و دلپذیر برایتان آوردهام که هفتهتان را با آنها بگذرانید.
«اگر کتابها میتوانستند بکشند» اثر کیت ابرل
من فرصت کردم این کتاب را زودتر بخوانم، بنابراین ماههاست که این خیالپردازی را در دلم نگه داشتهام. عنصر گمانهزن در این کتاب نسبتاً کوچک است؛ راکسی آرزویی گذرا میکند که در کتاب بعدیِ نویسندهی رمانهای عاشقانهی محبوبش، آنا متیوز، زندگی کند. آرزوی راکسی برآورده میشود، اما متأسفانه برای او، آنا متیوز در حال نوشتن یک رمان عاشقانه نیست، بلکه دارد یک تریلر مینویسد. راکسی وقتی مردِ مرموز و جذابی که با او قرار دارد سعی میکند او را بکشد، به سرعت متوجه این موضوع میشود. اگر این یک رمان عاشقانه بود، راکسی میدانست چه کار کند، اما او هیچ ایدهای ندارد که چطور باید با کلیشهها و ساختار یک تریلر کنار بیاید. پس خیلی خوششانس است که تصادفاً استادی را میرباید که همهچیز را دربارهی این ژانر میداند. آنچه در ادامه میآید، یک ماجراجوییِ دیوانهوار و بهشدت خندهدار است که با ظرافت با کلیشههای رمانهای عاشقانه و تریلر بازی میکند.
«خانهی سفیر» اثر ماریسا مایر
همیشه دوست دارم شفاف باشم و وقتی نسبت به نویسندهای بهشدت تعصب دارم به شما هشدار بدهم، و ماریسا یکی از آنهاست؛ ما تقریباً از زمان شروع کارمان یکدیگر را میشناسیم. (در این مرحله دیگر نمیتوانم از نویسندگانی که میشناسم دوری کنم. خیلی وقت است که در این صنعت هستم.) خب، هشدار تمام شد، بیایید دربارهی «خانهی سفیر» صحبت کنیم. سبکِ خیالپردازیِ مایر از آن نوعی نیست که در هر لحظه یک شوخی داشته باشد. اوه، طنز وجود دارد؛ در این کتاب که بازنویسیِ داستانِ «ریشآبی» است، ارواحِ همسرانِ مقتول مرا حسابی خنداندند. عاشقِ ایدهی یک روحِ خودبیمارانگار هستم. مالوری، شخصیت اصلی داستان ما، هم در لحنِ خود طنز زیادی دارد، بهویژه وقتی با حقیقتی روبرو میشود که به نفعش نیست و آن را نادیده میگیرد. با این حال، بخش عمدهی خیالپردازی در اینجا از خودِ جهانِ داستان میآید. فضای فانتزی و پریانگونهی جادوهای عجیب، عمارتهای پر زرقوبرق و وارثِ جذاب و خوشتیپِ یک ملکِ تسخیرشده. مایر اغلب «ملکهی بازنویسیِ قصههای پریان» نامیده میشود و این تاجی است که برازندهی اوست. او داستان را چنان میبافد که گویی یک پریِ مهربان، کدو تنبلی را به کالسکه تبدیل میکند، بهطوری که حتی عناصر تاریکتر داستان هم درخشش خاص خود را دارند.
«ویچلینگز» اثر کلاریبل ای. اورتگا
یکی از آن حرفهایی که تا ابد از آن دفاع خواهم کرد این است که چیزها میتوانند خندهدار و خیالانگیز باشند و در عین حال هشدار محتوا هم داشته باشند. اگر قرار بود شخصیتهایی باشند که به طنز و شادی نیاز دارند، آن شخصیتها کسانی هستند که تروما را تجربه کردهاند. بچهها میدانند که اتفاقات آسیبزا رخ میدهند. بچهها اتفاقات آسیبزا را تجربه میکنند. آنچه آنها نیاز دارند، کتابهایی است که به آنها نشان دهد این چیزها قابل شکست دادن هستند. *پاشیدن اکلیل*
خب، نقدهای شگفتانگیز زیادی برای «ویچلینگز» وجود دارد، اما میدانید معیار من برای کتابهای گروه سنی نوجوان چیست؟ ... آیا بچهها آنها را دوست دارند؟ همین. این تمامِ معیار است. «ویچلینگز» با موفقیت کامل از این آزمون سربلند بیرون آمد و یکی از محبوبترینها میان خواهرزادههای خودم و فرزندان دوستانم است. و چه کسی میتواند آنها را سرزنش کند؟ جادو وجود دارد! معما! دوستی! وزغها! همچنین یک ایدهی داستانیِ فوقالعاده و پر از تنش وجود دارد؛ اگر یک جادوگر جوان باشید و در انجمنِ جادوگرانِ رؤیاییتان پذیرفته نشوید چه اتفاقی میافتد؟ اگر شما یک «اضافی» باشید، جادوگری بدون انجمن و با قدرتهای ناچیز؟ خب، کاری که میکنید این است که سعی میکنید انجمنِ خودتان را بسازید. و اگر آن هم جواب نداد؟ با هم متحد میشوید تا یک کار غیرممکن مثل شکست دادنِ «هیولای شب» را انجام دهید، حتی اگر به قیمتِ تبدیل شدنِ همگیتان به وزغ تمام شود. برای همیشه. به عنوان امتیاز اضافه، نه تنها جلد کتاب جادویی است، بلکه بالای هر فصل یک تصویرسازیِ دوستداشتنی هم وجود دارد!
«خونخواهی و کلاههای زنانه» اثر امیلی مکگاورن
من اولین بار کار مکگاورن را سالها پیش از طریق کمیکهای «زندگی من به عنوان یک اسلیترینِ پسزمینه» کشف کردم. از آن زمان، او هنرمندی بوده که سالها در پاتریون دنبالش کردهام. کمیکهای او از آشوبهای فرهنگ عامه تا قطعاتِ تأملبرانگیز اما خندهدارِ خودزندگینامهای را در بر میگیرد. همیشه شگفتزده میشوم که او چطور میتواند با سبکی نسبتاً ساده در تصویرسازی، اینهمه احساس را منتقل کند. «خونخواهی و کلاههای زنانه» همان چیزی است که اگر قهرمانِ یک رمانِ دورانِ ریجنسی تصمیم میگرفت شکارِ خونآشامها خیلی سرگرمکنندهتر باشد، اتفاق میافتاد. گاهی اوقات این داستان بهطرز شگفتانگیزی پوچ است، با یک عقابِ پیشگو به نام ناپلئون، یک قلعهی دارای شعور، و یک خونآشام که مدام سعی میکند قهرمانِ داستان را به فرقهی خونآشامهای جاودانهاش دعوت کند، اما مدام توسط لرد بایرون (از کتابها!) حرفش قطع میشود. این یک ماجراجوییِ بهشدت پرهرجومرج و پر از گردنزنی، انفجار و سه شخصیت است که زندگیهای عاشقانهشان بیش از پیش در هم گره میخورد.
سریال «Pushing Daisies»
میدانید چطور همه یک سریال دارند که حاضرند برای بازگشتش یک لیوان خون بدهند؟ نه؟ یعنی قضیهی خون فقط مال من است؟ خب، هر چه که حاضرید برایش معامله کنید، «Pushing Daisies» بهطرز کنایهآمیزی همان سریالی است که من در یک چشم بر هم زدن از مرگ برمیگرداندم. به عنوان یک مجموعه، واقعاً نباید موفق میشد. اول اینکه ایدهی تا حدی هولناکِ مردی به نام «ند» وجود داشت که میتواند با یک لمس، آدمها را از مرگ برگرداند و به یک کارآگاه کمک میکند تا جنایات را حل کند. ند همچنین از این قدرتها برای زنده کردنِ میوهها و پختنِ پایهای خوشمزه استفاده میکند. همهچیز خوب پیش میرود تا اینکه ند زنی را زنده میکند و میفهمد او «چاک»، عشقِ دوران کودکیاش است. نکتهاش چیست؟ او دیگر هرگز، هرگز نمیتواند به او دست بزند، وگرنه چاک برای همیشه میمیرد. شاید افسردهکننده به نظر برسد، اما نیست. عناصری مثل یک راوی (جیم دیل!)، شخصیتهای عجیبوغریب (مثل خالهها با یخچالِ پنیرشان)، قطعات موزیکال، پالت رنگیِ روشن و یک داستانِ عاشقانهی شیرین را به آن اضافه کنید؛ شاید بیش از حد به نظر برسد. و شاید هم باشد، اما به بهترین شکل ممکن. همیشه حس میکردم تکتکِ عناصرِ این سریال با دقت انتخاب شدهاند. بازیگران؟ عالی. (سالها طول کشید تا دیگر «لی پیس» را «پایپز» صدا نکنم.) مفهوم؟ یک جواهر. و فیلمنامه؟ *غش و ضعف*
اغلب فکر میکنم شاید این سریال برای جریان اصلی، کمی بیش از حد منحصربهفرد و عجیب بود. آیا الان با وجود سرویسهای استریم، وضعیت بهتری داشت؟ چه کسی میداند. این یکی از پروژههای شگفتانگیزِ بسیاری بود که برایان فولر در اوایل کارش ارائه داد و به اندازهای که باید، پیش نرفت. (من تا ابد از اینکه بازسازیِ او از «خانوادهی مانستر» با نام «Mockingbird Lane» حتی از قسمت آزمایشی هم فراتر نرفت، دلخور خواهم بود. ما میتوانستیم «سوزی ادی ایزارد» را در نقش پدربزرگ مانستر داشته باشیم، ترسوها!) اگر هرگز «Pushing Daisies» را ندیدهاید، بهشدت تماشایش را توصیه میکنم. اگر هم دیدهاید، شاید وقتش رسیده دوباره تماشایش کنید.
منبع اصلی: https://reactormag.com/finding-joy-with-jimothy-genre-hijinks-and-pushing-daisies/