← بازگشت به اخبار

دزدان فضایی و ماجراجویی‌های پرشور عامه‌پسند: استاروولف اثر ادموند همیلتون

دزدان فضایی و ماجراجویی‌های پرشور عامه‌پسند: استاروولف اثر ادموند همیلتون

یک سه‌گانه‌ی اپرای فضایی هیجان‌انگیز که با کلیشه‌های قدیمی، بازی‌های سرگرم‌کننده‌ای می‌کند... مطلب «دزدان دریایی فضایی و داستان‌های عامه‌پسند پرحادثه: استارولف اثر ادموند همیلتون» برای نخستین بار در ری‌اکتور منتشر شد.

کتاب‌ها

خطوط مقدم و مرزها

دزدان فضایی و داستان‌های عامه‌پسندِ پرهیجان: «استاروُلف» اثر ادموند همیلتون

سه‌گانه‌ای مهیج در سبک اپرای فضایی که با نگاهی نو به کلیشه‌های قدیمی، تجربه‌ای سرگرم‌کننده ارائه می‌دهد...

نوشته‌ی آلن براون
تاریخ انتشار: ۴ اوت ۲۰۲۶

در این مجموعه‌نوشتارِ دوهفته‌نامه که به نقد کتاب‌های کلاسیک علمی-تخیلی و فانتزی می‌پردازد، آلن براون به سراغ خطوط مقدم و مرزهای این ژانر می‌رود؛ کتاب‌هایی درباره‌ی سربازان و فضانوردان، دانشمندان و مهندسان، کاشفان و ماجراجویان. داستان‌هایی سرشار از آنچه شکسپیر «هیاهو و تکاپو» می‌نامید: نبردها، تعقیب‌وگریزها، برخوردها و هر آنچه که هیجان‌انگیز است.

تابستان است و برای من، زمانی برای بیرون کشیدن چند کتاب ماجراجویانه‌ی سرگرم‌کننده از قفسه و خواندن آن‌ها در حالی که روی تشک بادی‌ام در استخر شناورم. و چه چیزی می‌تواند سرگرم‌کننده‌تر از یک مجموعه‌کتاب شامل سه‌گانه‌ای درباره‌ی یک دزد فضایی باشد که توسط یکی از پیشگامان اپرای فضایی، نویسنده‌ای که به «ویرانگر جهان‌ها» ملقب بود، نوشته شده است؟ و بهتر از آن، هر کتاب در این سه‌گانه عناصری دارد که برخی از کلیشه‌های قدیمی این ژانر را زیر و رو می‌کند و رویکردی تازه به ماجرا می‌بخشد.

مجموعه‌ی «استاروُلف» (Starwolf) که در سال ۱۹۸۲ توسط انتشارات «ایس بوکز» (Ace Books) به صورت جلد کاغذی منتشر شد، سه رمان کوتاه را گردآوری کرده که پیش‌تر به‌طور جداگانه (نیز توسط انتشارات ایس) منتشر شده بودند: «سلاحی از آن‌سوی» (۱۹۶۷)، «جهان‌های بسته» (۱۹۶۸) و «دنیای استاروُلف‌ها» (نیز محصول ۱۹۶۸). اگرچه طراحی عنوان و فونت جلد جذاب است، اما این نسخه‌ی کاغذی دارای نقاشی جلدی بدون نام است که به نظر می‌رسد بیش از آنکه به خود کتاب وفادار باشد، از سریال تلویزیونی «بتل‌استار گالاکتیکا» الهام گرفته است؛ موضوعی که باعث شد از خود بپرسم مدیر هنری یا طراح چقدر به خود داستان توجه داشته است؟

درباره‌ی نویسنده

ادموند همیلتون (۱۹۰۴-۱۹۷۷) نویسنده‌ی علمی-تخیلی بود که فعالیت حرفه‌ای‌اش را پیش از آنکه اصطلاح «علمی-تخیلی» وارد گفتمان عمومی شود آغاز کرد؛ او نویسنده‌ای پرکار در حوزه‌ی ادبیات عامه‌پسند (پالپ) بود که تخصصش اپرای فضایی محسوب می‌شد. او شخصیت «کاپیتان فیوچر» را برای مجلات خلق کرد و برای انتشارات دی‌سی (DC) کمیک‌بوک نوشت.

من در این ستون چندین بار به آثار همیلتون پرداخته‌ام. نخستین بار زمانی بود که اولین کتاب «کاپیتان فیوچر» او را با بازسازی آلن استیل مقایسه کردم. دومین بار، مجموعه‌ای از آثار همسرش، لی براکت، بود که او ویراستاری‌اش را بر عهده داشت؛ سومین بار نقد رمان کلاسیک اپرای فضایی او، «پادشاهان ستاره‌ای»، چهارمین بار رمان کوتاه «یک یانکی در والهالا» و آخرین بار رمان «شهر در پایان جهان» بود. شما می‌توانید اطلاعات زیستی بیشتری را در آن نقدها بیابید. مانند بسیاری از نویسندگانی که فعالیتشان را در اوایل قرن بیستم آغاز کردند، می‌توانید تعدادی از داستان‌های همیلتون را در «پروژه‌ی گوتنبرگ» پیدا کنید.

نویسندگان در برابر آنتروپی

زمانی که در دبیرستان بودم، بحث‌های پرشوری درباره‌ی موسیقی داشتیم و برخی از دوستانم نظریه‌ای داشتند که یک موسیقیدان یا گروه معمولاً یک یا دو آلبوم خوب در چنته دارد و یا آن مطالب خوب را همان ابتدا ارائه می‌دهد، یا در طول دوران حرفه‌ای‌اش آن‌ها را در چندین آلبوم پخش می‌کند که هر کدام چند قطعه‌ی خوب دارند. در مقطعی، به عنوان یک خواننده‌ی علمی-تخیلی، شروع کردم به فکر کردن درباره‌ی اینکه آیا همین اصل در مورد نویسندگان هم صدق می‌کند یا خیر.

نویسندگان بسیاری هستند که در ابتدا چند کتاب خوب تولید می‌کنند، اما به هر دلیلی، آثار بعدی‌شان با آن وعده‌ی اولیه‌ی درخشان برابری نمی‌کند. گاهی اوقات سعی می‌کنند ایده‌هایشان را بازیافت کنند، چه با تولید آثار مشابه و چه با نوشتن مجموعه‌ای از دنباله‌ها. گاهی هم به سبک‌هایی می‌چسبند که کهنه شده‌اند، یا به شکلی غیرمتقاعدکننده سعی می‌کنند با روندهای جدید همراه شوند.

یک استثنا در این الگو، ادموند همیلتون است و من متقاعد شده‌ام که پیشرفت او در طول زمان، مدیون همسرش، لی براکتِ بی‌همتا است (می‌توانید لینک تمام نقدهای من بر آثار او را در اینجا بیابید). پیش از ازدواجشان، داستان‌های او گاهی به گونه‌ای بود که انگار فقط برای گرفتن دستمزد و با کیفیتی معمولی نوشته شده‌اند. اما با گذشت سال‌ها، او شروع به تولید داستان‌هایی کرد که طرح‌ریزی بهتر و نوشتار منسجم‌تری داشتند. سه‌گانه‌ی «استاروُلف» نمونه‌ی خوبی از این نوشتارِ بهبودیافته است. این اثر همچنان یک اپرای فضایی به سبک کلاسیک است، اما کیفیت نوشتار بالاتر است، طرح‌ها متقاعدکننده‌ترند، ضرب‌آهنگِ کنش‌ها سریع است و شخصیت‌ها جذابیت دارند. همیلتون شاید به پایان دوران طولانی حرفه‌ای‌اش نزدیک می‌شد، اما با شکوه تمام صحنه را ترک می‌کرد.

سلاحی از آن‌سوی

مورگان چین، کتاب را در حالی آغاز می‌کند که با مرگی حتمی روبروست. او که فرزند انسانیِ یک زوج مبلغ مذهبی است که در دنیای پرجاذبه‌ی وارنان جان باخته‌اند، به عنوان عضوی از مهاجمان آن سیاره، یعنی «استاروُلف‌ها»، بزرگ شده است. او که با خیانت کسی که فکر می‌کرد دوستش است روبرو شده، در دفاع از خود او را کشته و اکنون در حال فرار است. او سفینه‌ای را شناسایی می‌کند که ممکن است نجاتش دهد و سفینه‌ی خودش را نابود می‌کند تا پیوندش با استاروُلف‌ها را پنهان کند؛ چیزی که در بیشتر جوامع حکم مرگ را برایش داشت.

او توسط گروهی از «مِرس‌ها» (Mercs) نجات می‌یابد؛ مزدوران زمینی که برای هر کسی که حاضر به استخدامشان باشد کار می‌کنند. رهبر آن‌ها، جان دی‌لولو، بلافاصله متوجه فریبکاری چین می‌شود. اما دی‌لولو که پیر و کارکشته است، می‌بیند که چین می‌تواند افزوده‌ی خوبی برای گروهش باشد، بنابراین رازش را حفظ می‌کند. اولین ماموریت آن‌ها کار برای «خارالی‌ها» است که دشمنانشان، «وُهل‌ها»، ظاهراً یک ابرسلاح بیگانه را در گوشه‌ای دورافتاده از فضا کشف کرده‌اند. چین که در طول مرخصی در سیاره‌ی خارال به دردسر افتاده و به زندان افتاده بود، موفق می‌شود به یک وُهل کمک کند تا فرار کند تا او مزدوران را به سمت سلاح هدایت کند.

و در اینجا، همیلتون کار جالبی انجام می‌دهد که این داستان را از یک قصه‌ی ماجراجویانه‌ی معمولی به چیزی خاص تبدیل می‌کند. وقتی مزدوران آن شیء را پیدا می‌کنند، نه یک سلاح، بلکه یک سفینه‌ی اکتشافیِ متلاشی‌شده پر از گنجینه‌هایی از سیارات بی‌شمار است. وُهلی که مسئول این اکتشاف است، یک جنگجو نیست، بلکه دانشمندی سرخورده است که سعی داشته به مافوق‌هایش ثابت کند که اصلاً سلاحی در کار نیست. خدمه‌ی سفینه هنوز در حالت تعلیق زیستی زنده‌اند و یک سیگنال اضطراری خودکار در حال ارسال است. یک سفینه‌ی نجات بیگانه از راه می‌رسد و انسان‌ها توسط یک میدان نیرو که دستگاه‌ها و سلاح‌هایشان را از کار می‌اندازد، به تماشاگرانی درمانده تبدیل می‌شوند و می‌بینند که خدمه نجات یافته و گنجینه‌ها جمع‌آوری می‌شوند.

در نهایت، بیگانگان سفینه‌ی متلاشی‌شده را نابود می‌کنند؛ کاری که دی‌لولو هوشیاری به خرج داده و از آن فیلم می‌گیرد. او آن مدرک را نزد خارالی‌ها می‌برد تا نشان دهد که تهدید از بین رفته است و آن‌ها دستمزد مزدوران را می‌پردازند. به جای یک نبرد کلیشه‌ای، کتاب با صحنه‌ای به پایان می‌رسد که خواننده را سرشار از حس شگفتی می‌کند، چرا که انسان‌ها با بیگانگانی روبرو می‌شوند که چنان از آن‌ها فراترند که حتی به عنوان موجوداتی بی‌اهمیت نادیده گرفته می‌شوند.

جهان‌های بسته

مزدوران به زمین بازمی‌گردند و چین اکنون عضوی از تیم آن‌هاست، هرچند بولارد، معاونِ تنومند دی‌لولو، همچنان به او شک دارد. با این حال، چین، دی‌لولو را از دست دزدانِ قاتل نجات می‌دهد و این دو شروع به ایجاد پیوندی قوی می‌کنند. آن‌ها کاری را از یک تاجر ثروتمند به نام جیمز اشتون می‌پذیرند که برادرش رندال در «جهان‌های بسته‌ی» مرموز ناپدید شده است. پیش از آنکه بروند، چین به ولز، زادگاه والدینش، سفر می‌کند و در میخانه‌ی محلی احساس رفاقت می‌کند. هنگامی که آن‌ها به سوی جهان بسته‌ی آرکو سفر می‌کنند، بخش طنزآمیزی وجود دارد که در آن ناخدای محتاطِ سفینه‌ای که مزدوران اجاره کرده‌اند با فضانورد جسوری که برای هدایت سفینه استخدام شده درگیر می‌شود؛ یکی از نقاط بسیاری که همیلتون در آن وقت صرفِ جان بخشیدن به شخصیت‌هایی می‌کند که در دیگر داستان‌های اپرای فضایی ممکن بود در حد مقوا باقی بمانند.

در آرکو، نمایندگان دولت راه را بر مزدوران می‌بندند و سپس با حمله آن‌ها را از سیاره بیرون می‌رانند. اما در همان حال، آن‌ها نوری چشمک‌زن را دیده بودند که علامت «اشتون» می‌داد، بنابراین مخفیانه بازمی‌گردند. چین توسط زنی بلوند و زیبا به نام وریا مورد حمله قرار می‌گیرد و او را بیهوش می‌کند. آن‌ها زندانی‌ای را که به آن‌ها علامت داده بود پیدا می‌کنند؛ او اشتون نیست، بلکه عضو دیگری از گروه اوست. آن‌ها وریا را به هوش می‌آورند و درمی‌یابند که اشتون به دنبال دستگاهی مرموز به نام «سفر آزاد» (Free-Faring) بوده است. آن‌ها برای جستجوی دستگاه به شهرهای ویران‌شده‌ی اطراف می‌روند و پس از برخورد با انسان‌نماهای خشنِ معروف به «نِین‌ها»، چین شروع به ایجاد پیوند با وریا می‌کند. یکی از نقش‌های او در داستان، معشوقه بودن است، اما من این واقعیت را دوست دارم که همیلتون به جای تقلیل دادن او به کسی که تهدید یا ربوده می‌شود و سپس نجات می‌یابد، او را به شخصیتی قوی با عاملیت بسیار تبدیل کرده است. مزدوران سپس توسط متعصبانی مورد حمله قرار می‌گیرند که می‌خواهند تمام آثار «سفر آزاد» و هر کسی که به دنبال آن است، نابود شود. آن‌ها باید راه خود را از میان متعصبان و تعداد بیشتری از نِین‌ها بجنگند تا آنچه را که به دنبالش هستند بیابند.

مانند کتاب قبلی، داستان در نهایت به سمت یک ایده‌ی بزرگ علمی-تخیلی می‌رود. مشخص می‌شود که «سفر آزاد» دستگاهی است که به ارواحِ افراد اجازه می‌دهد تقریباً به‌طور آنی بین ستاره‌ها سفر کنند. اما با این کار، باعث می‌شود که آن‌ها نیازهای جسمانی خود را نادیده بگیرند و بسیاری پس از تسلیم شدن در برابر قدرت اغواکننده‌ی آن، جان باخته‌اند. شهرهای کاملی از مردم از دست رفته‌اند و تعجبی ندارد که متعصبان می‌خواهند آن را نابود کنند. مزدوران رندال اشتون را پیدا می‌کنند که هنوز زنده است اما پس از گذراندن زمان زیادی در بندِ آن دستگاه، نحیف شده است. تنها چینِ بااراده و وریا می‌توانند از دستگاه استفاده کنند و از بند آن رها شوند. متعصبان دوباره حمله می‌کنند و شکست می‌خورند، اما سفینه‌ی پرنده‌ی مزدوران نابود می‌شود و آن‌ها باید راه خود را از میان انبوهی از نِین‌ها، با رندال اشتونِ همراه، به سوی تمدن باز کنند. وقتی می‌روند، چین با وریا خداحافظی می‌کند که برنامه‌هایی برای استفاده از «سفر آزاد» به نفع مردمش دارد. او می‌گوید که ممکن است بازگردد، اما وریا او را دست می‌اندازد و می‌گوید که منتظرش نخواهد ماند. این یک ماموریت موفقیت‌آمیز دیگر است و مزدوران به سوی زمین بازمی‌گردند.

دنیای استاروُلف‌ها

دی‌لولو که سن خود را حس می‌کند، تصمیم گرفته دستمزد چند ماموریت آخرشان را بگیرد، بازنشسته شود و در زادگاهش خانه‌ای بسازد. اما وقتی چین به دیدنش می‌رود، دی‌لولو را می‌بیند که در زمینی خالی نشسته و تمایلی به شروع ساخت‌وساز ندارد. همان‌طور که مشخص است، چین ایده‌های دیگری برای آینده دارد. مجموعه‌ی گران‌بهای جواهراتی به نام «خورشیدهای آوازخوان» توسط استاروُلف‌ها از آکرنار دزدیده شده و سپس به خریداران مختلف فروخته شده است. آکرنار پاداش کلانی برای بازگرداندن آن‌ها پیشنهاد کرده؛ پاداشی که چین به‌شدت به آن نیاز دارد، اما تیم قدیمی مزدوران، چین را به عنوان رهبر نمی‌پذیرند و او نیاز دارد که دی‌لولو بازگردد. دی‌لولو که وسوسه‌ی یک ماموریت آخر با پاداشی عظیم را دارد، موافقت می‌کند.

برای دسترسی به سیاراتی که باید از آن‌ها بازدید کنند، مزدوران تصمیم می‌گیرند خود را به عنوان معدنچیان سیارکی جا بزنند. در میان «آرگو اسپور» خطرناک، آن‌ها صخره‌هایی را پیدا می‌کنند که شامل مجسمه‌های حکاکی‌شده‌ی عظیمی با چهره‌های زشتِ شاخک‌دار است. دی‌لولو فکر می‌کند آن‌ها یادبود مردگان هستند و به تیم می‌گوید از آن‌ها دوری کنند. چین که به نیروهای ماوراءالطبیعه اعتقادی ندارد، شروع به حفاری در یکی از آن‌ها می‌کند، اما با صدایی تله‌پاتیک روبرو می‌شود. خوشبختانه، دیگر مزدوران سنگ معدن کافی جمع‌آوری کرده‌اند و دی‌لولو قبل از اینکه چین بتواند تهدیدی خفته را بیدار کند، او را فرا می‌خواند.

آن‌ها به سیاره‌ی مروون می‌روند و مردی را پیدا می‌کنند که با دستگاهی غیرقانونی از او بازجویی می‌کنند. او به آن‌ها می‌گوید که «خورشیدهای آوازخوان» به خریداران مختلفی فروخته شده، از جمله هیئتی از سیاره‌ی قاجار، دنیایی که برای چین و دی‌لولو ناشناخته است. تیم به ریث سفر می‌کند، اما با دیکتاتور آنجا، ارون، درگیر شده و همگی زندانی می‌شوند. آن‌ها درمی‌یابند که جواهرات همگی به سیاره‌ی قاجار فروخته شده‌اند؛ سیاره‌ای که پر از انواع گنجینه‌هاست، اما چنان به‌شدت محافظت می‌شود که برای رسیدن به آن به یک ناوگان جنگی نیاز است. یکی از دفاعیات قاجار شبکه‌ای به نام «جهان‌های مرگبار» است؛ سیارات کاملی پر از مواد منفجره که می‌توانند برای نابودی هر مهاجمی منفجر شوند. چین برای درگیر کردن دی‌لولو در ماموریتی که به شکلی وحشتناک به بیراهه رفته احساس گناه می‌کند و نقشه‌ای ناامیدانه می‌کشد. با وجود حکم مرگی که هنگام فرار از دنیایشان برایش صادر شده بود، او نزد استاروُلف‌ها بازخواهد گشت و آن‌ها را متقاعد خواهد کرد که به قاجار حمله کنند و تنها «خورشیدهای آوازخوان» را به عنوان سهم خود از غنایم بخواهد. جسارت این نقشه نفس‌گیر است. چین تقریباً با مرگ حتمی از سوی...

منبع اصلی: https://reactormag.com/space-pirates-and-action-packed-pulp-starwolf-by-edmond-hamilton/

تازه‌ترین اخبار

جهان ادبیات فانتزی

اینجا «فراگُمان» است؛ جایی که خیال نفس می‌کشد.

ما دور هم جمع شدیم چون یک چیز مشترک داریم: عطش کشف ناشناخته‌ها. ما عاشق قصه‌ها هستیم، که دنیا رو وارونه می‌کنن، سوال می‌پرسن، و مرز واقعیت رو به بازی می‌گیرن.

اینجا فقط یک مجله نیست؛ یه پاتوقه برای کسایی که خیال براشون جدیه. برای آدم‌هایی که وقتی یک درِ تازه به ذهنشون باز می‌شه، حس می‌کنن زنده‌ان.

ما داستان می‌نویسیم، نقد می‌کنیم، بحث می‌کنیم، می‌خونیم و با همدیگه جهان‌های تازه می‌سازیم. چون می‌دونیم ادبیات گمانه‌زن فقط سرگرمی نیست؛ یه راهه برای دیدن، برای پرسیدن، برای عمیق‌تر شدن.

اگه تو هم دنبال اینی که از روزمرگی بزنی بیرون و با تخیل پرواز کنی، خوش اومدی.

فراگُمان خونه‌ی آدم‌های خیال‌بازه. خونه‌ی تو.