بخشی از کتاب «بازگشت برای خون: هرگز در شب سوت نزن، جلد دوم» به ویراستاری شین هاک و تئودور سی. ون آلست جونیور را بخوانید.
همانطور که هر طرفدار کارکشتهی ژانر وحشت میداند: هیولا هرگز واقعاً نمیمیرد. نوشتار «بخشی از کتاب بازگشت برای خون: هرگز در شب سوت نزن، بخش دوم»، به ویراستاری شین هاک و تئودور سی. ون آلست جونیور، نخستین بار در «ریاکتور» منتشر شد.
گزیدهها
آنولوژیها
خواندن گزیدهای از «بازگشت برای خون: هرگز در شب سوت نزن، بخش دوم»، به ویراستاری شین هاک و تئودور سی. ون الست جونیور.
همانطور که هر طرفدار کارکشتهی ژانر وحشت میداند: هیولا هرگز واقعاً نمیمیرد.
اثر تئودور سی. ون الست جونیور، شین هاک
تاریخ انتشار: ۴ اوت ۲۰۲۶
ما بسیار خرسندیم که «ماه نئونی»، داستانی کوتاه از تئودور سی. ون الست جونیور را از کتاب «بازگشت برای خون: هرگز در شب سوت نزن، بخش دوم» با شما به اشتراک میگذاریم؛ آنولوژیای از ادبیات داستانی سیاه بومیان که توسط نویسنده و شین هاک ویراستاری شده و در ۱۸ اوت توسط انتشارات وینتج منتشر میشود.
همانطور که هر طرفدار کارکشتهی ژانر وحشت میداند: هیولا هرگز واقعاً نمیمیرد. تیمی که آنولوژی پرفروش داستانهای سیاه «هرگز در شب سوت نزن» را برایتان به ارمغان آورد، حالا گرسنه از گور برخاسته تا خوراکهای سیاه بیشتری برای لذت بردن شما فراهم کند. در این بیست و یک داستان کاملاً جدید، پیشرو و هولناک—که توسط استعدادهای بومی، چه تثبیتشده و چه تازهکشفشده، نوشته شده و با تصویرگری برنت لرند، نقاش مشهور قبایل شاین و آراپاهو همراه است—نویسندگان بهطور کامل به استقبال وحشت رفتهاند: هم وحشتهای ماورایی و هم وحشت روزمرهی زندگی تحت سلطهی استعمار.
این مجموعهی جدید از داستانهای شوم، با روایتهایی از وحشتهای ناگفتنی اما رضایتبخش، از قصههای روانشناختی پیچیده گرفته تا شکار هیولاهای خونین، اشتهای تاریک شما را سیر کرده و شما را تشنهی بیشتر خواهد کرد. «هرگز در شب سوت نزن، بخش دوم: بازگشت برای خون» جشنی دیگر برای بقای بومیان و سنت دیرینهی تبدیل ناملایمات به هنر است.
خرید کتاب
بازگشت برای خون: هرگز در شب سوت نزن، بخش دوم
شین هاک و تئودور سی. ون الست جونیور (ویراستاران)
خرید این کتاب از:
آمازون
بارنز اند نوبل
آیبوکز
ایندیباند
تارگت
«ماه نئونی» اثر تئودور سی. ون الست جونیور
نفس بکش.
فقط نفس بکش.
به خودش گفت: «گفتنش آسونه»، در حالی که با سرعت در کوچه میدوید، آنقدر ترسیده بود که به گودالها و چالههایی که ممکن بود مچ پایش را بشکنند نگاه نکند، آنقدر ترسیده بود که به پشت سرش نگاه نکند.
آن موجود با ریتم نفسهای او پیش میآمد؛ صدای نفسهای بریدهبریدهاش در حالی که میدوید، گوشهایش را پر کرده بود.
جویی حدود یک مایل یا بیشتر دویده بود، مستقیم از خیابانهای اصلی و بلوارها عبور کرده بود، بدون اینکه لحظهای درنگ کند. خوشبختانه در این وقت شب ماشینی راهش را سد نکرده بود و کوچه شرقی برادوی پهن و خلوت بود. او به راهروهای فرعی چپ و راست نگاه میکرد، به امید راه فراری، اما هیچکدامشان کوچکترین جذابیتی نداشتند و هرچه بیشتر به قلمرو دشمن، یعنی خانهی تیجیاوها و کینگز نزدیک میشد، اوضاع بدتر میشد. هر بار که به اطراف نگاه میکرد، موجود پشت سرش چند قدمی جلوتر میآمد، بنابراین دیگر نگاه نکرد.
اینجا در اوایل بهار، هوای کنار دریاچه هنوز خنک بود و هنوز ریههایش را هنگام دویدن نمیسوزاند؛ پاهایش با تمام توانی که داشت میدوید. چند لحظهای بود که به فکر تغییر مسیر افتاده بود، اما چنگالهای سنگین آن موجود به موهایش که پشت سرش در باد میرقصید، کشیده شد. چنگالها چند رشته از موهایش را کندند و حتی خراش باریکی روی پوست سرش انداختند. این او را به یاد زمانی انداخت که پلیسها او را کنار دریاچه گرفته بودند؛ آن افسر گشت چاق، اسکیگی، مشتی از موهایش را گرفته و او را روی کاپوت ماشین پلیس کوبیده بود، با آن قیافهی چرب و لکهدارش پیروزمندانه گفته بود: «گرفتمت، سرخپوست»، و او واقعاً نمیخواست آن کثافتکاری دوباره تکرار شود.
و این یکی خیلی جدیتر از آن بود. هوای سرد روی پوست سر زخمیاش، پاهایش را با وحشت به جلو میراند.
***
جویی و چند تا از رفقایش پشت سینمای گرانادا روی پلههای فرار اضطراری نشسته بودند، آبجو میخوردند و به چیزهایی که در روزنامه خوانده بودند میخندیدند؛ سیاستمداران احمق، جنایتهای کثیف، تیمهای ورزشی افتضاحشان، و حتی داستانی دربارهی «ماتمن» یا یک همچین چیزی که مردم اخیراً به خاطرش به پلیس زنگ زده بودند؛ موجودی که دور پشتبامها میچرخید و مردم را وحشتزده میکرد. شیکاگو شهر قدیمی و پر از هیولاهایی بود، البته که بود، اما هیولاهایی که آنها میشناختند واقعی بودند، انسانهایی مثل ریچارد اسپک و جان وین گیسی. قدیمیترها باگز موران و ال کاپون را هم در آن شمار میآوردند، اما برای او و رفقایش، آن آدمها قهرمان بودند، کسانی که وقتی «سیستم» نمیخواست یا نمیتوانست، کارها را راست و ریس میکردند. این روزها مردم میگفتند یک چیزی شبیه هیولای لاکنس در دریاچه میشیگان وجود دارد، و شهر در گذشته سهم خودش را از میمونهای فراری که از برجهای ناقوس بالا میرفتند و حتی یک شیر دریایی و یک کفتار داشت، اما ماتمن چیز جدیدی بود، فقط آخرین حواسپرتی در شهری که بین قتلهای شهروندان عادی و رسواییهای سیاسی که فقط به درد ثروتمندان و صاحبمنصبان میخورد، زود حوصلهاش سر میرفت.
او گاهی اوقات در مرکز سرخپوستان آمریکا در آپتاون وقت میگذراند و چند روز پیش، چند نفر از پیرمردها آنجا داستانی برای او و رفقایش تعریف کرده بودند. آنها میگفتند شنیدهاند که ماتمن اصلی که در شرق ظاهر شده، به خاطر نفرین یکی از رؤسای قبیله شاونی بوده، اما جویی فکر میکرد آنها فقط دارند سرِ جوانترها شیره میمالند، چرتوپرت میگویند و سعی میکنند همهچیز را عرفانی جلوه دهند. با این حال، حرفشان باعث شد مردم کمی تأمل کنند؛ همه میدانستند که از وقتی دولت وارد سرزمینهایشان شده، نباید به آن اعتماد کرد، و آنطور که او شنیده بود، اولین مورد در ویرجینیای غربی یا هر جای دیگر، حوالی یک کارخانهی مهماتسازی قدیمی جنگ جهانی دوم ظاهر شده بود، پس چه کسی میدانست آنها آنجا چه کار میکردند. و بعد از کثافتکاریهایی که چند سال پیش با نفوذ «کوینتلپرو» در جنبش سرخپوستان آمریکا کرده بودند، خب، بله، همهی آن چیزهایی که مردم فکر میکردند دولت میتواند باشد و انجام دهد، حقیقت داشت. پس شاید پیرمردها یک چیزهایی میدانستند.
امشب، پشتِ آن تئاتر قدیمی نئو-موری در خیابان شریدان، بهترین جا برای وقتگذرانی بود. گرانادا از بیشتر مکانهای فضای باز در این بخش از محله بلندتر بود، چراغهای خیابان و نئونهای برادوی به سمت جنوب کشیده شده بود و منظرهی صاف و زیبای دریا از سمت شرق خودنمایی میکرد. آنها یک بعدازظهر تاریک در اوایل زمستان مخفیانه وارد آن شده بودند و کلی قارچ توهمزا مصرف کرده بودند، از هنر عجیب و زیبایی قدیمی ساختمان شگفتزده شده بودند و تجربهی خوبی داشتند. به خودشان قول داده بودند که برگردند و آنجا وقت بگذرانند تا دوباره آن جادو را تجربه کنند. اما امشب معلوم شد که آنجا فقط یک ساختمان متروکه است که آنها میتوانستند در آن بنوشند، سیگار بکشند و با خیال راحت چرتوپرت بگویند.
و مدتی بود که داشتند همین کار را میکردند که سایهای روی ماه لغزید و آسمان را برای نیم ثانیه کاملاً سیاه کرد.
جویی پرسید: «دیدید؟»
جیمی گفت: «چی رو دیدیم؟»
تامی گفت: «از چی حرف میزنی؟ من که چیزی ندیدم.»
جویی گفت: «ماه خاموش شد.»
جیمی گفت: «دیوونه شدی داداش. فقط چند تا ابر بود که رد شد. ماه که خاموش نمیشه. کارش اینطوری نیست.»
جویی گفت: «شد، رفقا.» با خودش فکر کرد، واقعاً کسی در خوابگاههای لویولا باید دیده باشد. آنها تمام شب بیرون مهمانی میگیرند. آنها حتماً به پلیس زنگ میزنند، آن خبرچینهای کوچک. عاشق زنگ زدن به پلیس بودند. بارها این کار را با او و رفقایش کرده بودند.
جیمی خندید و گفت: «به نوشیدنت ادامه بده، رفیق.»
تامی یک بطری کوچک «ارلی تایمز» به جویی داد و با لبخند گفت: «به این نیاز داری.» آنها امشب پول داشتند، یک بستهی دوازدهتایی آبجو و یک بطری ریچاردز خریده بودند، و تازه، تامی همیشه چیزی اضافه در کیف پولش داشت. حتی به آن پیرمرد مستی که همیشه برایشان از مشروبفروشی نوشیدنی میخرید، یک بطری کامل به خاطر زحماتش داده بود.
جویی در حالی که جرعهای از آبجوی «اولد استایل»اش مینوشید و آن را روی پله میگذاشت، گفت: «نه داداش. جدی میگم. به ملت قسم. اون اتفاق افتاد. انگار با یه کلید خاموشش کردن، اصلاً نوری نبود.» جویی برگشت و چند قوطی یخزده از کیسه برداشت و مخفیانه در جیبهای کتش گذاشت برای بعد، وقتی که هیچکس یادش نمیآمد چند تا آبجو خوردهاند. کم آوردن، سبک او نبود.
آنها «رویالز» بودند، در «فولکز نیشن» به همراه «دیسایپلز» و کلی دستههای دیگر در سراسر شهر. دشمنان زیادی آن بیرون بودند، «پیپلز» و ملتشان که شامل «کینگز» و «ویس لوردز» میشد، و اخیراً حتی «تیجیاوها». به هر حال، آنها حالا هر وقت میخواستند از محله خارج شوند، کلی دشمن داشتند. «به ملت قسم» یک سوگند جدی بود، چیزی که نباید ساده گرفته میشد.
جیمی و تامی حالا باید به حرفی که زده بود فکر میکردند.
گفتند: «جدی، رفیق؟»
«جدی.»
و خیلی زود، همهچیز جدی شد.
آنها با نوشیدنی در دست بلند شدند و آسمان را اسکن کردند.
صدایشان را بلندتر از قطار «ال» که از خیابان مقابل تئاتر میگذشت، کردند: «چه شکلی بود، رفیق؟»
او گفت: «خیلی واضح ندیدمش، میدونی؟» از روی پله بلند شد و به سمت دریاچه اشاره کرد. «همینطوری یهو از روی ماه رد شد. ولی هر چی بود باید بزرگ بوده باشه، فکر کنم، همهچیز رو سیاه کرد.» همانطور که به سمت آب نگاه میکردند، جویی فکر کرد صدای ضربه و پخش شدن خردهسنگهای آسفالت را روی سقف بالای سرشان شنیده، اما وقتی سعی کرد گوشش را به آن صدا تیز کند، قطار انگلوود با جیغ وارد ایستگاه شریدان شد. صدای بلندگو به قدری بلند بود که تا دو بلوار آنطرفتر شنیده میشد: «لویولا. اینجا لویولا است، قطار آ. ایستگاه بعدی، تورندیل.»
جیمی گفت: «شبیه اون چیزی بود که تو روزنامه بود؟ میدونی، همون چرتوپرت ماتمن یا هر چی که هست؟»
«نمیدونم داداش. فکر نمیکنم. خیلی سریع بود. میتونست هر چیزی باشه، حدس میزنم.»
تامی گفت: «ولی حداقل باید یه طرح کلی ازش دیده باشی.»
«نه واقعاً، رفقا. فقط یه لحظه بود که داشتید حرف میزدید.»
جیمی در حالی که به ماه کامل و آسمان بنفش-سیاه بالای آب خیره شده بود، گفت: «به هر حال، لعنت به ماتمن.» دستهایش را تکان داد: «بیا جلو، رفیق!»
جویی گفت: «اگه جای تو بودم اونطوری حرف نمیزدم.»
جیمی و آبجویش گفتند: «مرد، من هر چی بخوام میگم.»
تامی و ارلی تایمزاش گفتند: «آره. لعنت بهش.»
او گفت: «خب، هر چی میخواید بگید، ولی ممکنه عواقبی داشته باشه. فقط گفتم.»
آنها روی پلههای فرار نشستند، مدتی در سکوت نوشیدند و گاهی به دریا در شرق نگاه میکردند، اما بیشتر به سمت جنوب، جایی که چراغهای برادوی غیرقابلانکار بود. سقف ساکت شده بود. زندگی در این سن خوب بود، با هم نوشیدن، نگرانیهای دنیوی در بهترین حالت حداقل بود. یک دورهی دو ساله محکم آنجا وجود دارد، اواسط نوجوانی، وقتی که دنیا تا ابد ادامه دارد و تو میتوانی زندگیات را بیشتر نادیده گرفته شوی. معلمهایت، والدینت، هر کسی که گنگستر نیست، همه درست مثل آدمهای توی خیابان که به سر کار میروند یا کارهای غمانگیز دیگر، از کنارت رد میشوند. تا وقتی که برایشان دردسر زیادی درست نکنی، تنهایی، میتوانی هر کاری که میخواهی بکنی. این احتمالاً آخرین باری است که در زندگیات واقعاً آزادی. شاید آنها به این فکر میکردند، اما احتمالاً نه. تمرکز امشب روی مشروب بود و آنها تمام توان نوجوانیشان را صرف آن کردند. طولی نکشید که شجاعت ناشی از الکل غیرقابلانکار شد، شعلهی آبی روشن آن در حال حاضر در وجود جیمی و تامی میدوید.
پس.
تامی پرید وسط: «باید بریم یه کاری کنیم. بریم چند تا کینگز رو تو تورندیل لتوپار کنیم یا یه همچین چیزی. یا اون عقابهای آشوری لعنتی اون بالا تو دوون. مرد، از اون عوضیها متنفرم.»
جیمی گفت: «جدی، رفیق.» آنها حتی قبل از تشکیل ملتها هم دشمن بودند.
جویی در حالی که به آب بزرگ نگاه میکرد و چشمهایش از افق به بالا میرفت، گفت: «یا میتونیم همینجا بمونیم و از لحظه لذت ببریم.»
اما همانطور که به صورت ماه بنفش خیره شده بود، بینی و دهان روی سطح درخشانش را دنبال میکرد، دوباره اتفاق افتاد.
«اونجا! دیدید؟»
جیمی و تامی بیخبر بودند، آشوب از قبل در ذهنشان بود.
گفتند: «نه. چی؟»
او گفت: «برگشت.»
«کجا؟»
«اونجا.» به سمت دریاچه اشاره کرد.
سیاهی جوهری اطراف ماه هیچ پاسخی نداد، حداقل نه پاسخی که آنها بتوانند ترجمه کنند.
«ما که چیزی نمیبینیم...»
همانطور که به آب خیره شده بودند، دیدشان تا حدی توسط نور جانبی خیابان پایین کور شده بود، موجود ناگهان از دل تاریکی عمیق مستقیم به سمت آنها هجوم آورد. به پلههای فرار کوبیده شد...