← بازگشت به اخبار

به لطف سریال «دنیاهای جدید عجیب»، مشخص شد که کرک در نهایت از بزرگ‌ترین راز اسپاک باخبر است.

به لطف سریال «دنیاهای جدید عجیب»، مشخص شد که کرک در نهایت از بزرگ‌ترین راز اسپاک باخبر است.

اسپاک در گفتنِ حقایقِ روابطِ مهم زندگی‌اش به جیم، ناتوان است. اما رابطه‌ای وجود داشت که نیازمندِ اشاره‌ای ویژه بود. پستِ «به لطفِ دنیای جدیدِ عجیب، مشخص شد که کرک بالاخره بزرگ‌ترین رازِ اسپاک را می‌داند» نخستین بار در «ریاکتور» منتشر شد.

**فیلم و سریال**

**پیشتازان فضا: دنیاهای جدید و عجیب**

**به لطف «دنیاهای جدید و عجیب»، معلوم شد که کرک بالاخره از بزرگ‌ترین راز اسپاک باخبر است**

اسپاک در میان گذاشتن روابط کلیدی زندگی‌اش با جیم، چندان مهارت ندارد. اما رابطه‌ای وجود داشت که نیاز به اشاره‌ای ویژه داشت.

نوشته‌ی اِمِت اَشِر-پرین
تاریخ انتشار: ۷ اوت ۲۰۲۶

افزودن اطلاعات تازه به گذشته‌ی یک مجموعه‌ی تثبیت‌شده، همیشه ریسک بزرگی است. «پیشتازان فضا» دهه‌هاست که با این ترفند دست‌وپنج نرم می‌کند، اما می‌توان گفت تا زمانی که «اینترپرایز» دست به انتخاب‌های، خب، بحث‌برانگیزی در این زمینه نزده بود، اکثر طرفداران چندان آزرده‌خاطر نبودند. با این حال، «پیشتازان فضا: دیسکاوری» برای یک تغییر اساسی، بی‌وقفه مورد انتقاد قرار گرفت...

منظورتان چیست که اسپاک تمام این مدت یک خواهر مخفی داشته است؟

خلق شخصیت مایکل برنهام و وضعیت او به عنوان خواهرِ خوانده‌ی اسپاک (که با او بسیار بدرفتاری شده بود)، به دلایل زیادی جنجال فوری به پا کرد؛ مهم‌ترین دلیلش این بود که در تاریخچه‌ی این شخصیت، جایی برای چنین رابطه‌ای به نظر نمی‌رسید و حتی کوچک‌ترین اشاره‌ای هم به وجود او نشده بود. البته این موضوع با یک بهانه‌ی «استارفلیتی» به‌خوبی بسته‌بندی شد: مأموریت «دیسکاوری» برای نجات کهکشان از دست «کنترل»، به یک عملیات انتحاری برای توقف همیشگی آن هوش مصنوعی سرکش منجر شد و تمام خدمه را به آینده‌ای دور پرتاب کرد، جایی که قرار بود باقی عمرشان را سپری کنند. برای جلوگیری از بازگشت این مشکل، وقایع آن مأموریت رسماً از تمام اسناد رسمی پاک شد و افسران باقی‌مانده در زمان حال، سوگند یاد کردند که راز آن را حفظ کنند.

بنابراین، اسپاک نمی‌تواند درباره‌ی خواهرش صحبت کند؛ همان کسی که احتمالاً باعث شده بود او در درون خودش احساس آرامش کند. او مایکل را می‌پرستید و تقریباً بلافاصله پس از یک دوره‌ی طولانی دوری، او را از دست داد. این موضوع در مقیاس بی‌عدالتی‌های کیهانی جایگاه بالایی دارد و بسیاری از طرفداران از یک جزئیات به‌ویژه ناراحت بودند: جیمز تی. کرک در زمانی که تمام این اتفاقات رخ داد، اسپاک را نمی‌شناخت. نیمه‌ی گمشده‌ی اسپاک (چه افلاطونی و چه غیر آن) هرگز درباره‌ی یکی از مهم‌ترین افراد زندگی اسپاک چیزی ندانست؟ چرا باید چنین کاری با آن‌ها (یا با جامعه‌ی طرفداران، که بیایید روراست باشیم، موضوع اصلی همین است) می‌کردید؟

وقتی تعداد دفعاتی را که اسپاک اطلاعات حیاتی شخصی‌اش را در مورد کاپیتان خود پنهان کرده در نظر بگیرید، این مسئله به‌طرز خنده‌داری جالب می‌شود. مثلاً وجود برادرش سای‌بوک. (کرک در «آخرین مرز» با عصبانیت و در حالی که آشکارا آسیب دیده، فریاد می‌زند: «سای‌بوک اصلاً نمی‌تواند برادر تو باشد، چون من خوب می‌دانم که تو برادر نداری!») یا والدین اسپاک که مهره‌های کلیدی در اجلاس دیپلماتیک بسیار مهمی هستند که کرک در حال جابه‌جایی شرکت‌کنندگان آن است. (اسپاک پس از آنکه کاپیتانش پیشنهاد می‌دهد به ولکان برود و به والدینش که درست مقابل آن‌ها ایستاده‌اند سر بزند، با دست‌پاچگی اعتراف می‌کند: «سفیر سارک و همسرش والدین من هستند.» حداقل آماندا از این وضعیت سرگرم می‌شود.) یا مسئله‌ی نامزدی‌اش با تی‌پِرینگ، که باعث شد ناگهان نیاز به فرار به خانه و شرکت در مراسم جفت‌گیری-یا-مرگ پیدا کند؛ مراسمی که کرک مجبور شد در آن شرکت کند، چون هیچ‌کس زحمت توضیح قوانین را به او نداده بود. (وقتی اوهورا درباره‌ی آن بانوی زیبا روی نمایشگر پل فرماندهی می‌پرسد، اسپاک می‌گوید: «او تی‌پِرینگ، همسر من است.» و کرک چنان نگاهی به اطراف می‌اندازد که چارلی چاپلین هم به آن حسادت می‌کرد!)

بسیار خب، اسپاک در آینده لحظات منطقی-معنوی زیادی را تجربه می‌کند که باعث می‌شود اطلاعات بیوگرافیک ضروری بسیاری را ناگفته بگذارد. مایکل همچنان غم‌انگیزترینِ این داده‌های پنهان است، چون او کسی است که اسپاک بیش از همه دوستش دارد: سای‌بوک برای اسپاک به‌سختی یک رابطه محسوب می‌شود و بیشتر گواهی بر جوانی عجیب و غریب سارک است. تی‌پِرینگ رابطه‌ای است که تا زمان رسیدن به مرحله‌ی «پون فار» شکست خورده بود، رابطه‌ای که اسپاک احساس می‌کرد برای اثبات «ولکانی بودن» خود مجبور به ادامه‌ی آن است. و سارک... خب، واقعاً نیازی نیست به دورویی یا شکست‌های آن آشفتگی خانوادگیِ پرماجرا بپردازیم.

مایکل کسی بود که اسپاک را زمانی که هیچ‌کس دیگری نمی‌توانست، می‌دید. و آخرین کلمات او به اسپاک، وقتی که اسپاک اعتراف می‌کند می‌ترسد بدون او نتواند تعادلش را حفظ کند، احتمالاً همان کلماتی است که او را مستقیماً به مدارِ آن پسر مزرعه‌دار اهل آیووا و دوستِ پزشکِ جنوبیِ بدخلقش هدایت می‌کند:

«به من گوش کن برادر کوچکم: این آخرین توصیه‌ای است که می‌توانم به تو بکنم. کهکشان پر از آدم‌هایی است که به سمت تو دست دراز خواهند کرد. تو باید به آن‌ها اجازه بدهی. کسی را پیدا کن که به نظر می‌رسد از تو دورتر است و به سمتش دست دراز کن. به سمتش دست دراز کن. بگذار آن‌ها راهنمایی‌ات کنند.»

بنابراین، واقعاً بد است که اسپاک نمی‌تواند این موضوع را با جیم در میان بگذارد. احتمالاً وقتی «کاترا»ی اسپاک پس از «خشم خان» در ذهن مک‌کوی جای می‌گیرد، او این اطلاعات (یا حداقل بخشی از آن) را دریافت می‌کند، اما کسی که اسپاک از هر نظر به او نزدیک‌تر است، از این ماجرا بی‌خبر می‌ماند.

مگر اینکه «دنیاهای جدید و عجیب» همین حالا آن را اصلاح کرده باشد.

تازه‌ترین قسمت، که عمدتاً برای کمک به آشتی اورتگاس و اسکاتی ساخته شده، «بهترین دوست انسانی» نام دارد. می‌دانید بهترین دوست انسانی کیست. از میان تمام بهترین دوستان انسانی در «پیشتازان فضا»، هیچ‌کدام به اندازه‌ی او نشان‌دهنده‌ی تاریخ جمعی این مجموعه نیست.

اسپاک در سیاره‌ای است که جوّ آن باعث نشئگی می‌شود. زمان مرخصی است و او می‌خواهد با لآن وقت بگذراند، اما جوّ سیاره او را کمی... بیایید بگوییم، تهاجمی کرده است. این حال‌وهوای اسپاک نیست. او نیاز به بازی‌های آرامش‌بخش و تخلیه‌ی هیجانی دارد، بنابراین لآن او را تنها می‌گذارد. او بعداً با نگرانیِ نه چندان کمی به اورتگاس و اسکاتی می‌گوید که وقتی تنها بوده، جیم کرک را توهم زده و با او شطرنج بازی کرده است.

اسکاتی و اورتگاس مسائل مهم‌تری برای رسیدگی دارند، بنابراین او را به حال خود می‌گذارند. جیمِ درون ذهن اسپاک، با وجود ناراحتی اسپاک از خلق چنین همدمی برای خودش، به‌طرز خوشایندی برای بازی و وقت‌گذرانی در دسترس است. وقتی اسپاک می‌پرسد که آیا جیم فکر می‌کند این تجلی به خاطر «پیوند ذهنی» فصل قبل است، پاسخ جیم این است که اسپاک آشکارا به یک در آغوش گرفتن نیاز دارد.

بعداً، اورتگاس و اسکاتی برمی‌گردند تا از اسپاک برای پیدا کردن شاتل‌شان کمک بگیرند. اسپاک به‌سرعت می‌فهمد که نقشه‌ی شاتل از طریق یک فناوری فتوسنتزی (که تا الان کاملاً نظری بوده) قابل دسترسی است؛ او با یک گیاه پیوند ذهنی برقرار می‌کند تا به آن‌ها کمک کند، سپس توهم می‌زند که آن‌ها گیاه هستند و بعد به آن‌ها می‌گوید که باید استراحت کند. جیم دوباره ظاهر می‌شود، تحت تأثیر هوش فنی اسپاک قرار می‌گیرد و اسپاک فاش می‌کند که می‌داند چرا جیم آنجاست: او هرگز یک بهترین دوست انسانی نداشته است. ضمیر ناخودآگاهش کسی را تجلی داده که می‌تواند «ترس‌ها، امیدها و رویاهایش» را با او در میان بگذارد.

جیم برای این جلسه‌ی اشتراک‌گذاری کاملاً آماده است: «بسیار خب رفیق: بیا حرف بزنیم.» او در حالی که حالت بدن اسپاک را تقلید می‌کند و هرگز تماس چشمی را قطع نمی‌کند، این را می‌گوید.

پس از آنکه تیم، سیاره‌ی مرخصی را ترک می‌کند، دوباره به اسپاک نیاز پیدا می‌شود. اسکاتی به یک بمب متصل شده و قرار است منفجر شود؛ او و اورتگاس به کسی نیاز دارند که بتواند آن‌ها را از شاتل تلپورت کند تا از انفجار قریب‌الوقوع جان سالم به در ببرند. در حالی که اسپاک از دشواری انجام این کارِ ظریفِ تلپورت به تنهایی گلایه می‌کند، فکر می‌کنید چه کسی ظاهر می‌شود؟ این موضوع اسپاک را بابت وضعیت روانی‌اش نگران‌تر می‌کند، چرا که او هنوز در خارج از سیاره توهم می‌بیند. اثر نشئگی قوی‌تر از ارزیابی‌های قبلی است.

این بار، جیم در برخوردش کمی قاطع‌تر است: چون همان‌طور که (ظاهراً دوباره) اشاره می‌کند، او خیالی نیست. او همان‌جاست. و وقتی اسپاک دوباره سعی می‌کند او را انکار کند، جیم سیلی محکمی به صورتش می‌زند. «آن خیالی بود؟ نه، چون درد داشت.»

سپس از اسپاک می‌پرسد که آیا یکی دیگر می‌خواهد یا نه، چون بدون این دو نفر نمی‌شود «بینگوی داستان‌های فن‌فیکشن» را برد. وقتی اسپاک (به دلایلی که همه حدس می‌زنیم، با ناراحتی) تأیید می‌کند که نمی‌خواهد، جیم پیشنهاد می‌دهد که برای نجات دوستانشان و کشتی، دست‌به‌کار شوند.

به عنوان یک نکته‌ی جانبی: این مورد، نوعِ مورد علاقه‌ی من از ادای احترام‌های بسیار کوچک «دنیاهای جدید و عجیب» است، چون اگر بدانید کرک در آینده چند بار به اسپاک سیلی خواهد زد تا واکنشی را که از افسر اولِ خویشتندارش نیاز دارد بگیرد، آن لحظه‌ی سیلی زدن بسیار لذت‌بخش‌تر می‌شود. همین الان دارم یک مونتاژ از آن صحنه‌ها را در ذهنم مرور می‌کنم. یک دعوای تمام‌عیار در اتاق تلپورت در قسمت «این سوی بهشت» وجود دارد.

وقتی کار تمام می‌شود و گروه به سکوی تلپورت منتقل می‌شوند، اسپاک فاش می‌کند که هنوز باور نکرده است؛ جیم نمی‌تواند واقعی باشد و با از بین رفتن اثر توهمات دارویی، باید محو شود. (که یعنی او فکر می‌کرده آن سیلی را تصور کرده، پس آن اتفاق چه بلایی سر مغزش می‌آورد؟) اما اورتگاس بالاخره کرک را تأیید می‌کند، در حالی که اسکاتی را پس از ماجرای بمب به بخش پزشکی می‌برد. اشتباه مشخص می‌شود و اسپاک به‌درستی می‌پرسد که اصلاً کرک در آن سیاره چه می‌کرده است.

پاسخ‌ها قانع‌کننده نیستند چون اصلاً نکته‌ی اصلی این نبود. جیم فقط در همان مکان در مرخصی بوده است. او خوشحال است که با اسپاک برخورد کرده و زمان بیشتری را با هم گذرانده‌اند؛ به گفته‌ی جیم، «پیوند ذهنی فقط تا حد خاصی تو را پیش می‌برد.» (آره. او هیچ‌وقت نمی‌تواند از اتهام «گفتگوهای طولانی زیر نور ستارگان» فرار کند.)

اسپاک شرم‌زده است. او تمام رازهایش را به کرک گفته است. اما اشکالی ندارد، چون جیم قول می‌دهد که تک‌تک آن رازها امن و محفوظ بمانند. آن‌ها حالا نزدیک‌تر از همیشه هستند و این چیز خوبی است. اسپاک بهترین دوست انسانی‌اش را پیدا کرده است.

اما، شاید مهم‌تر از آن... بزرگ‌ترین راز اسپاک چیست؟

حالا می‌دانیم. جیم کرک همه‌چیز را درباره‌ی مایکل برنهام می‌داند، با جزئیاتی که احتمالاً اسپاک آن را خجالت‌آور می‌داند. او فقط هرگز آن را برای کسانی دیگر بازگو نمی‌کند چون از قوانین استارفلیت پیروی می‌کند. و اگر چیزی باشد، این اطلاعات به دفعاتی که کرک از روابط فاش‌نشده‌ی اسپاک غافلگیر می‌شود، اعتبار بیشتری می‌بخشد؛ او از قبل درباره‌ی بزرگ‌ترین و مخفی‌ترینِ آن‌ها می‌دانست! او اساساً گزارش را با اطلاعاتِ سانسورشده در متن اصلی و اطلاعات عمومیِ سیاه‌شده دریافت کرده بود.

و او هرگز به خودش زحمت نداد که آن را زیر سؤال ببرد، چون فردی به‌طرز عجیبی صادق است. حتی وقتی بهترین دوست ولکانی‌اش هر پنج تا ده سال یک‌بار، او را با فامیل‌های جدید غافلگیر می‌کند.

[پایان]

منبع اصلی: https://reactormag.com/strange-new-worlds-spock-kirk-secret/

تازه‌ترین اخبار

جهان ادبیات فانتزی

اینجا «فراگُمان» است؛ جایی که خیال نفس می‌کشد.

ما دور هم جمع شدیم چون یک چیز مشترک داریم: عطش کشف ناشناخته‌ها. ما عاشق قصه‌ها هستیم، که دنیا رو وارونه می‌کنن، سوال می‌پرسن، و مرز واقعیت رو به بازی می‌گیرن.

اینجا فقط یک مجله نیست؛ یه پاتوقه برای کسایی که خیال براشون جدیه. برای آدم‌هایی که وقتی یک درِ تازه به ذهنشون باز می‌شه، حس می‌کنن زنده‌ان.

ما داستان می‌نویسیم، نقد می‌کنیم، بحث می‌کنیم، می‌خونیم و با همدیگه جهان‌های تازه می‌سازیم. چون می‌دونیم ادبیات گمانه‌زن فقط سرگرمی نیست؛ یه راهه برای دیدن، برای پرسیدن، برای عمیق‌تر شدن.

اگه تو هم دنبال اینی که از روزمرگی بزنی بیرون و با تخیل پرواز کنی، خوش اومدی.

فراگُمان خونه‌ی آدم‌های خیال‌بازه. خونه‌ی تو.