فیلمش را دیدهاید، حالا کتابش را بخوانید: سیاره میمونها اثر پیر بول
تأملاتی دربارهی خواندن رمانی که الهامبخش یک پدیدهی فرهنگ عامه شد... مطلب «فیلمش را دیدهاید، حالا کتابش را بخوانید: سیارهی میمونها اثر پیر بول» نخستین بار در ریاکتور منتشر شد.
کتابها
خط مقدم و مرزها
فیلم را دیدهاید، حالا کتابش را بخوانید: سیاره میمونها اثر پیر بول
تأملاتی بر خواندن رمانی که الهامبخش یک پدیده فرهنگ عامه شد...
نوشته آلن براون
منتشرشده در ۲۱ ژوئیه ۲۰۲۶
در این مجموعه دوهفتهنامه که به نقد کتابهای کلاسیک علمی-تخیلی و فانتزی میپردازد، آلن براون نگاهی دارد به خط مقدم و مرزهای این حوزه؛ کتابهایی درباره سربازان و فضانوردان، دانشمندان و مهندسان، کاشفان و ماجراجویان. داستانهایی سرشار از آنچه شکسپیر «هیاهو و تکاپو» مینامید: نبردها، تعقیبوگریزها، برخوردها و هر آنچه هیجانانگیز است.
چند هفته پیش، در کتابفروشی دستدوم محبوبم، تودهای از کتابهای مرتبط با فیلمها پیدا کردم؛ هم رمانهایی که بر اساس فیلمها نوشته شده بودند و هم کتابهایی که فیلمها از روی آنها ساخته شده بودند. از آنجا که اخیراً از خواندن «پارک ژوراسیک» لذت برده بودم، آن هم مدتها پس از دیدن فیلمش، فکر کردم شاید جالب باشد که داستانهایی را که ابتدا در سینما یا تلویزیون تجربه کرده بودم، در قالب کتاب دوباره مرور کنم. بههرحال، داستانهای بسیاری وجود دارند که من و بسیاری از طرفداران علمی-تخیلی به لطف فیلمها با آنها آشنا شدهایم، بدون آنکه آثار اصلی را خوانده باشیم؛ برای مثال، گمان نمیکنم هرگز کتابی از اچ. جی. ولز یا ژول ورن خوانده باشم، با اینکه با داستانهایشان کاملاً آشنا هستم.
اولین کتابی که انتخاب کردم «سیاره میمونها» اثر پیر بول است؛ همان فیلم کلاسیک سال ۱۹۶۸ که وقتی در نوجوانی برای اولین بار دیدمش، مرا شگفتزده کرد. نسخهای که برای این نقد استفاده میکنم، چاپ جیبی «سیگنت» است که اولین بار در سال ۱۹۶۴ منتشر شد و بر اساس نسخه گالینگوری بود که «ونگارد پرس» در سال ۱۹۶۳ به چاپ رسانده بود. اما این نسخه خاص نمیتوانسته بخشی از آن چاپ اول باشد، چرا که جلد کتاب (با اینکه در متن خود اشارهای به فیلم ندارد) از عکسهای فیلم به عنوان تصویرسازی استفاده کرده است.
درباره نویسنده
پیر بول (۱۹۱۲-۱۹۹۴) نویسندهای فرانسوی بود که در طول دوران حرفهای طولانیاش، بیش از بیست رمان و تعداد زیادی داستان کوتاه نوشت که در چندین مجموعه گردآوری شدهاند. اولین اثر بزرگ او «پل رودخانه کوای» بود که در سال ۱۹۵۲ منتشر شد و از تجربیاتش به عنوان زندانی در جنگ جهانی دوم الهام گرفته بود؛ دورانی که به عنوان مأمور مخفی نیروهای فرانسه آزاد در هندوچین خدمت میکرد. فیلمی که در سال ۱۹۵۷ بر اساس این کتاب ساخته شد، موفقیتی بزرگ بود و هفت جایزه اسکار، از جمله بهترین فیلم و بهترین بازیگر نقش اول مرد برای الک گینس، را از آن خود کرد. او سپس با رمان «سیاره میمونها» توجه گستردهای را به خود جلب کرد؛ کتابی علمی-تخیلی که قهرمانانش را به دنیایی میبرد که در آن میمونها حاکماند و انسانها بدوی هستند، و طنز اجتماعیاش خوانندگان را به یاد آثاری چون «سفرهای گالیور» جاناتان سوییفت میانداخت.
سیاره میمونها — فیلم
نمیتوانم خاطراتم از فیلمهای دهه ۱۹۶۰ را از خاطرات سینمایی که اکثر آنها را در آن دیدم، جدا کنم. نامش را به یاد نمیآورم، اما بزرگترین سینمای راکویل در کنتیکت بود؛ ساختمانی آجری و باشکوه. صندلیهای مخملی، نردههای برنجی، بالکن، تزئینات طلاکوب فراوان و پردهای بزرگ و زرشکی داشت که درست پیش از شروع فیلم کنار میرفت. دوست داشتم ردیف چهارم یا پنجم، سمت چپ بنشینم تا پرده سینما بر سرم سایه بیندازد و حس کنم در میان ماجرا هستم. در سال ۱۹۶۸، وقتی «سیاره میمونها» اکران شد، سیزده ساله بودم؛ در «عصر طلایی علمی-تخیلی»، دورانی که هر داستان برایم تازه و بکر بود. شدت صحنه آغازین را به یاد دارم؛ سفینهای که از کنترل خارج شده و به سمت فرودی اضطراری میرود، فضانوردانی که در تقلا برای بیدار شدن از خواب زمستانی و واکنش به خطر هستند، قایقی بادی را باد میکنند، کولهپشتیهای اضطراری را برمیدارند و بهسختی فرصت میکنند به این واقعیت واکنش نشان دهند که یکی از خدمه مدتهاست مرده است. سفینه، با اینکه آیندهنگرانه بود، باورپذیر به نظر میرسید چون از سفینههایی الهام گرفته بود که ناسا در رقابت برای رسیدن به ماه استفاده میکرد.
من در آن زمان هم گرایش رایج بسیاری از طرفداران علمی-تخیلی به عیبجویی را داشتم؛ یادم میآید که فکر میکردم اگر نگرانی از بابت بقای نسل وجود دارد، چرا خدمه شامل سه مرد و یک زن است، نه دو زوج یا یک مرد و سه زن؟ و به عنوان یک پیشاهنگ، کولهپشتیهای سخت و غیرکاربردی فضانوردان با طراحی ضعیف و محتویات اندکشان اصلاً مرا تحت تأثیر قرار نداد. نکته بعدی که متوجه شدم، شدت خشمگینانه و حتی نیهیلیستی بازی چارلتون هستون در نقش تیلور بود که به همسفرانش، لاندن و داج، فرصتی برای تأثیرگذاری بر مخاطب نمیداد. منظره بایر اولیه، کشف فضای سبز و برکهای کوچک توسط آنها را هیجانانگیز کرد و اشتیاقشان برای پریدن در آب کاملاً باورپذیر بود. و وقتی شادیشان با از دست دادن لباسها و تجهیزاتشان و به دنبال آن حمله دستههای گوریلها از بین رفت، من هم به اندازه آنها شوکه و سردرگم بودم.
میمونها کاملاً متقاعدکننده بودند؛ باورپذیریشان با گریم و پروتزها، لباسها، تجهیزات و سلاحها و معماری دهکدهشان تقویت میشد. خطرِ آزمایشگاهی بودن تیلور و محبت فزایندهاش به نوا، توجهم را حفظ کرد، در حالی که کیم هانتر در نقش زایرا و رادی مکداول در نقش کورنلیوس به عنوان یک زوج دانشمند شامپانزه، جذاب بودند. فیلمنامه تند و تیز بود و ترکیبی درست از خطر، وحشت، طنز و طنز اجتماعی گزندهای داشت که برای آن دوران بسیار مناسب بود. لحظهای را در طول فیلم به یاد نمیآورم که توجهم پرت شده باشد، و آن کاوش باستانشناسی که به افشای تاریخ واقعی سیاره منجر شد—و آن چرخش داستانی بهیادماندنی در پایان—داستان را به شکلی عالی به سرانجام رساند. جای تعجب نیست که فیلم تا این حد موفق بود و همچنان یکی از فیلمهای محبوب من در تمام دوران است.
سیاره میمونها — کتاب
رمان حال و هوایی قدیمی دارد و با یک داستان در قاب (داستانی در دل داستان دیگر) همراه است که در آن زوجی در یک قایق فضایی خصوصی، پیامی را در بطری پیدا میکنند که روایت اصلی را تشکیل میدهد. آن داستان را روزنامهنگاری به نام اولیس مرو نوشته است که به همراه مخترعی به نام پروفسور آنتل، دستیارش آرتور لِوَن و یک شامپانزه خانگی به نام هکتور، در سفری به سمت ستاره ابطالجوزا با سفینهای که پروفسور طراحی کرده، همراه شده است (برخلاف فیلم، هیچ احتمالی وجود ندارد که این سیاره همان زمین باشد). هیچ اشارهای به نحوه تأمین مالی این سفر نمیشود و هیچ ارجاعی به دولتها یا آژانسهای فضایی مانند ناسا وجود ندارد. به دلیل اتساع زمان، این سفر از دید خدمه تنها دو سال طول میکشد، اما قرنها در زمین میگذرد. خدمه به طرز عجیبی نگران این نیستند که تا زمان بازگشتشان، تمام کسانی که میشناسند مدتها پیش مردهاند.
وقتی میرسند، سیارهای قابل سکونت در مدار ابطالجوزا پیدا میکنند (اگرچه از آنجا که این یک ستاره متغیر است، تعجب میکنم که سیارهای در مدار آن تا چه حد میتواند قابل سکونت باقی بماند). آنها سفینه خود را در مدار رها میکنند و با یک شاتل فرود میآیند (در این نسخه از داستان، خبری از سقوط نیست). سیاره شباهت قابلتوجهی (و بعیدی) به زمین دارد، با جو، زمینشناسی، گیاهان و جانوران مشابه. پروفسور آنتل یکی از آن نوابغ همهفنحریفِ رایج در ادبیات است که هرگز در واقعیت با آنها برخورد نمیکنید؛ چرا که علاوه بر طراحی سفینه، در ارزیابی محیطی که در این سیاره جدید یافتهاند—که آن را «سُرور» نامگذاری میکنند—نیز مهارت دارد. آنها یک گودال شنای زیبا پیدا میکنند و پس از سفر طولانیشان، نمیتوانند در برابر پریدن در آن مقاومت کنند. و سپس زن جوان زیبایی را میبینند که او را «نوا» مینامند؛ او صحبت نمیکند، اما آنها سعی میکنند با او ارتباط برقرار کنند. مردان وقتی میبینند او حیوان خانگیشان، هکتور، را میبیند و بلافاصله به او حمله کرده و میکشد، شوکه میشوند. و سپس قبیله او از راه میرسد و نه تنها لباسهایشان، بلکه سفینه فرودشان را نیز نابود میکند.
در این نقطه، متوجه شدم که طرح فیلم تا حد زیادی به کتاب وفادار بوده است. گوریلها با لباسهای شکار از راه میرسند و اکثر اعضای قبیله را میکشند یا اسیر میکنند. لِوَن کشته میشود، در حالی که مرو، پروفسور آنتل و نوا اسیر میشوند. آنها را به عقب میبرند و به عنوان حیوانات آزمایشگاهی در قفس میاندازند و توسط دکتر زایرا، یک شامپانزه، مورد مطالعه قرار میگیرند. سه نژاد از میمونها در این سیاره همزیستی دارند: گوریلها که رهبران و شکارچیاناند، اورانگوتانها که بوروکراتها و کشیشاناند، و شامپانزهها که دانشمندان هستند. برخلاف فیلم که به دلیل محدودیتهای بودجه، جامعه میمونها را نسبتاً بدوی نشان میداد، در این نسخه میمونها به اندازه انسانهای امروزیِ زمین پیشرفتهاند. میمونها انسانهای اسیر خود را به جفتگیری تشویق میکنند و اگرچه مرو نسبت به جفتگیری با نوا که فاقد هوش است تردید دارد، اما در نهایت تسلیم میشود تا شاهد واگذاری او به مرد دیگری نباشد. یادگیری زبان آنها زمان میبرد، اما مرو در نهایت میمونها را متقاعد میکند که او باهوش است و اجازه مییابد در جامعه آنها زندگی کند. او سرانجام پروفسور آنتل را پیدا میکند که به دلیل استرس تجربیاتش به حالتی پیش از تکلم بازگشته و با خوشحالی با یک انسان اسیر دیگر جفت شده است.
مرو با نامزد زایرا، کورنلیوس، که او هم دانشمند است، آشنا میشود. کورنلیوس او را جذاب مییابد و او را به یک کاوش باستانشناسی میبرد که در آنجا یک عروسک انسانی سخنگو پیدا میکنند (صحنهای که فیلم بهدقت بازسازی کرده است). این کشف نشان میدهد که عصر انسانها پیش از عصر میمونها بوده است؛ چیزی که میمونها را مضطرب میکند. و مشخص میشود که نوا باردار است، که باعث نگرانی بیشتری در میان میمونها شده است، زیرا آنها از ظهور (یا بازگشت) انسانهای باهوش میترسند. در فصلی وحشتناک، زایرا مرو را نزد دانشمند شامپانزهای میبرد که در حال انجام آزمایشهای جراحی مغز روی انسانهاست. او دریافته است که برداشتن بخشهای مختلف مغز آنها بر تفکرشان تأثیر میگذارد و از تحریک الکتریکی برای تشویق برخی به صحبت کردن استفاده کرده است (اگرچه فقط به عنوان تقلید، نه نتیجه تفکر هوشمندانه). یکی از سوژهها توانایی دسترسی به حافظه نژادی را پیدا کرده است (چیزی که برای دانشمندان امروزی کاملاً غیرقابلباور است، اما ایدهای است که اغلب در علمی-تخیلی بازمیگردد). از او، داستان چگونگی واگذاری تدریجی مسئولیتها توسط انسانها به میمونهای اهلی و کاهش جاهطلبی و مشارکتشان را میشنوند که در نهایت به شورشی منجر شد که در آن میمونها، انسانها را از شهرها و خانههایشان بیرون راندند.
فرزند نوا و مرو به دنیا میآید و بسیار باهوش است. زایرا و کورنلیوس که نگراناند نوزاد در خطر میمونها باشد، نقشهای میکشند تا مرو، نوا و نوزاد را جایگزین سوژههای انسانی در یک پرواز فضایی آزمایشی کنند تا آن سفینه بتواند آنها را به سفینه پروفسور آنتل برساند و اجازه دهد به زمین فرار کنند (گمان میکنم در طول پرواز به بیرون، مروِ روزنامهنگار یاد گرفته بود چطور سفینه را هدایت کند). آنها با موفقیت به زمین برمیگردند و داستان یک چرخش داستانی در پایان به ما میدهد، که به دنبال آن با بازگشت داستانِ قاب، چرخش داستانی دیگری رخ میدهد.
این کتاب به عنوان یک داستان اخلاقی هوشمندانه عمل میکند و به خوانندگان اجازه میدهد با دیدن ویژگیهای جامعه خود در نوری متفاوت، عناصر آن را دوباره ارزیابی کنند. فیلم تا حد زیادی به داستان و مضامین آن وفادار است، اگرچه فیلم اکشن و درگیری بسیار بیشتری دارد (که گمان میکنم باید از هالیوود انتظار داشت).
فرانچایز میمونها
موفقیت فیلم «سیاره میمونها» به یک فرانچایز سینمایی و رسانهای طولانیمدت منجر شد. فیلم اصلی با چهار دنباله مستقیم همراه شد: «زیر سیاره میمونها» (۱۹۷۰)، «فرار از سیاره میمونها» (۱۹۷۱)، «فتح سیاره میمونها» (۱۹۷۲) و «نبرد برای سیاره میمونها» (۱۹۷۳)، اگرچه تا پایان این سری، کیفیت دنبالهها قطعاً افت کرده بود. این فیلمها در دهه ۱۹۷۰ با سریالهای تلویزیونی لایو اکشن و انیمیشن و مجموعهای از کتابهای کمیک دنبال شدند. تلاشی برای بازسازی سری فیلمها توسط کارگردان تیم برتون در سال ۲۰۰۱ صورت گرفت، اگرچه به اندازه فیلمهای اصلی موفق نبود. در سال ۲۰۱۱، سری جدیدی از چهار فیلم موفقتر ظاهر شد که با «ظهور سیاره میمونها» آغاز شد و در آیندهای نزدیک روایت میشد. این سری داستان مبارزه میان انسانها و میمونها را با «طلوع...» ادامه داد.
منبع اصلی: https://reactormag.com/youve-seen-the-movie-now-read-the-book-planet-of-the-apes-by-pierre-boulle/