نخستین خرگوشِ پلیسِ جهان: زوتوپیا
برداشتی مدرن از افسانههای کلاسیک جانوران به سبک دیزنی. مطلب «نخستین خرگوش پلیس جهان: زوتوپیا» نخستین بار در ریاکتور منتشر شد.
ستون
جانورشناسی علمی-تخیلی و فانتزی
اولین خرگوش پلیس جهان: زوتوپیا
برداشتی مدرن از دیزنی بر افسانههای کلاسیک جانوران
نوشته جودیت تار
تاریخ انتشار: ۱۰ اوت ۲۰۲۶
زوتوپیا اثری دلپذیر است.
چطور تا به حال از آن بیخبر بودم؟
تریلرش را در سال ۲۰۱۶، پیش از اکران فیلم «روگ وان» دیده بودم. شانهای بالا انداختم و از کنارش گذشتم. وقتی هم به شبکه نمایش خانگی آمد، فرصت تماشایش پیش نیامد.
شاید هم بهتر شد. نوشتن «جانورشناسی علمی-تخیلی و فانتزی» مرا از جهات بسیاری آموزش داده است. این فصل درباره «حیوانات سخنگو» باعث شد به این فکر کنم که چرا ما تا این حد به آنها علاقهمندیم (و چرا بسیاری از داستانهایشان را برای کودکان میسازیم).
این یعنی با درک روشنی از ماهیت و ریشههای این فیلم به سراغش رفتم. این فیلم یک افسانه جانوری است؛ یک نمایش اخلاقی. ژانری کهن و محترم که ریشههایش به دوران پیش از تاریخ بازمیگردد.
در عین حال، داستانی بسیار مدرن است. جودی هاپس، دختر یک هویجکار، مصمم است که اولین خرگوش پلیس شود. او باید با جریان تعصبات، حتی از جانب خانواده خودش، مقابله کند. وقتی به نیروی پلیس شهر زوتوپیا راه مییابد، درگیر شبکهای از توطئه و فریب میشود و باید برای حل پرونده پستانداران گمشده، بر تعصبات درونی خودش نیز غلبه کند.
این دنیایی از پستانداران است. هیچ خزنده یا پرندهای نمیبینیم. حشرات هستند و در بازار ماهی هم دیده میشود، اما آنها کاملاً حاشیهایاند. نسخههای بعدی شامل گروههای جانوری دیگر هم میشوند، اما اینجا همهچیز در تمام مدت به پستانداران محدود است.
در این جهان، حیوانات شکار (طعمه) از نظر اخلاقی و فیزیکی، هنجار محسوب میشوند. شکارچیان به چنان تکاملی رسیدهاند که دیگر تهدیدی به شمار نمیروند. آنها (ظاهراً) در هماهنگی (ادعایی) با هم زندگی میکنند.
در واقع، در این دنیای بهظاهر متحد، تعصبات زیادی وجود دارد. خرگوشها از روباهها بیزارند و به آنها اعتماد ندارند. قلدر مدرسه جودی یک روباه است و وقتی او برای شغل رویاییاش راهی شهر میشود، والدینش اصرار دارند که تجهیزات کامل ضدروباه را در وسایلش بگذارند.
این سوگیری در جهت دیگر هم وجود دارد. معاون شهردار یک گوسفند است؛ شهردار یک شیر است که با گوسفند با بیاحترامی آشکاری رفتار میکند. در همین حال، در نیروی پلیس که عمدتاً از گیاهخواران بزرگ و قدرتمند و چند شکارچی تشکیل شده (رئیس، یک گاومیش است و جلسات صبحگاهی پر از کرگدن، اسب آبی، فیل و ببر است)، جودی به شغل جریمهنویسی پارکینگ تنزل داده میشود. به او اجازه نزدیک شدن به پلیسبازی واقعی داده نمیشود.
اما پلیسبازی واقعی، علیرغم همه چیز، به سراغش میآید. او با روباهی به نام نیک آشنا میشود که درگیر کلاهبرداریهای سریالی است. جودی خود را مسئول پرونده یک سمور گمشده میکند، چون هیچکس دیگری علاقهای به آن ندارد و در نهایت با نیک همکاری میکند تا پرده از توطئهای مرگبار بردارد. کسی در حال شکار شکارچیان و از بین بردن لایه تمدن آنهاست تا آنها را به طبیعت وحشی اولیهشان بازگرداند. آنها هوش خود را از دست میدهند و به حیواناتی درنده تبدیل میشوند.
یکی از باورهای عمیق جودی این است که اشتباهات راه یادگیری هستند. او خود مرتکب اشتباه بزرگی میشود. در حل پرونده، او به یک قهرمان تبدیل میشود، اما در عین حال تمام تعصبات ضدشکارچی که در کودکی به او آموخته بودند را تأیید میکند.
عواقب این کار وخیم است. جهان علیه شکارچیان میشورد. آنها مورد تبعیض قرار میگیرند و به خاطر خطای چند نفر، به طور جمعی محکوم میشوند.
این حتی تقصیر شکارچیان هم نیست. این کار بدون رضایت آنها بر سرشان آمده است. جودی باید این وضعیت را اصلاح کند و این نیک است که (هرچند با اکراه) به او کمک میکند.
تمام داستان درباره تنوع، فراگیری و درک احساسات دیگران است. همچنین درباره داشتن رویا و تلاش برای تحقق آن در دنیای واقعی، با تمام آشفتگیها و نقصهایش. اصل راهنمای جودی این است که هر کسی میتواند هر چیزی که میخواهد باشد. او زندگیاش را وقف اثبات این موضوع میکند.
جودی جذاب، بامزه و بسیار باهوش است. او یک قهرمان عالی است. و نیک یک مکمل فوقالعاده: او حیلهگر و لغزنده است، اما نوع خاصی از صداقت را دارد و دلایل خوبی برای اینگونه بودن دارد.
تمام این حیوانات کاملاً انسانانگار هستند. آنها اساساً انسانهایی با خز، دم، شاخ، چنگال و ویژگیهای آناتومیک متناسب هستند. آنها لباس میپوشند (برهنگی ناپسند است)، تلفن همراه دارند و در شهری مدرن زندگی میکنند. آنها با سرعت انسانها رشد میکنند و ظاهراً طول عمری در حد انسان دارند.
در عین حال، فرم اصلی خود را حفظ کردهاند. فیلها عظیمالجثهاند، موشها کوچکاند. خرگوشها به اندازه خرگوشاند و روباهی که میخواهد از یک مغازه با مقیاس فیل، بستنی بخرد، با خوراکی یخزدهای مواجه میشود که چندین برابر خودش است (و کاری که با آن میکند، کاملاً رندانه است).
شهر به مناطق اقلیمی (بیابان، توندرا، جنگل بارانی) و همچنین مناطقی اختصاصی برای گونههای خاص تقسیم شده که همهچیز در آنها متناسب با ساکنانش طراحی شده است. حیوانات در رفتوآمدند و منطقهای وجود دارد که همه در آن با هم معاشرت میکنند. مرز بین مناطق اجباری نیست، اگرچه حیوانات بزرگتر در صورت آسیب رساندن به زیستگاه حیوانات کوچکتر، مجرم شناخته میشوند.
شخصیت مورد علاقه من به جز جودی و نیک، «آقای بیگ» است. او یک حشرهخوار است. بسیار کوچک است، اما الگوی تمامعیار یک رئیس جنایتکار است. او از «توندراتاون» فعالیت میکند، هرچند به نظر میرسد خانوادهاش در «جوندگان کوچک» زندگی میکنند. ماموران اجرای او خرسهای قطبی هستند. وقتی دستور میدهد کسی را «یخی» کنند، منظورش دقیقاً همین است.
جودی جان دخترش را نجات میدهد و آنها بر سر مسائل دخترانه با هم صمیمی میشوند. این ویژگی جودی است؛ او با هر کسی به زبان خودش ارتباط برقرار میکند. او استعدادی ذاتی در دوستیابی دارد.
هیچ انسانی در فیلم نیست، حتی هیچ نخستیسانی وجود ندارد. ظاهراً حیوانات این شهر را ساختهاند و آن را برای پذیرش گونهها و محیطهای مختلف طراحی کردهاند. این یک آرمانشهر برای پستانداران است که بر اساس مدل یک باغوحش ساخته شده؛ از این رو: زوتوپیا.
ما به عنوان انسان، البته که باید از این فیلم درس بگیریم. ما خودمان را در آینه حیوانات دیگر میبینیم، هم در جنبههای خوب و هم بد. ما در ماجراجوییهای جودی با او همراه میشویم. ما با تلاشهای او برای موفقیت به عنوان اولینِ گونه خود (جنسیت، قومیت، یا هر تفاوت دیگری) در یک شغل پرفشار، همذاتپنداری میکنیم.
من یک سوال دارم، که خیلیهای دیگر هم دارند:
شکارچیان چه میخورند؟
رژیم غذایی اصلی حیوانات در فیلم کاملاً گیاهی است؛ سبزیجات و میوهها. اما گوشتخواران اجباری چه؟ آنها نمیتوانند با گیاهان زنده بمانند. متابولیسم آنها برای این کار ساخته نشده است.
در یک صحنه کوتاه، ماهی دیده میشود؛ ظاهراً ماهیها هوشمند نیستند. در این فیلم چیزی درباره خزندگان یا پرندگان یا حتی حشرات نمیدانیم. مگسهایی را اطراف یک شخصیت میبینیم؛ آنها همان مگسهایی هستند که میشناسیم، یک مزاحم دستهجمعی بدون قدرت تکلم یا هوش آشکار.
پس... ماهی و حشرات؟ وقتی شکارچیان در فیلم غذا میخورند، میوه و شیرینی میخورند. کیک، دونات، بستنی یخی. چیزهایی که برای بقای یک گوشتخوار کافی نیست.
این یک پرسش در مورد جهانسازی است. به علاوه کل ماجرای «بازگشت به توحش». این موضوع در واقع درباره شکارچیان رأس هرم صدق نمیکند، چرا که آنها بسیار باهوشاند و اغلب ساختارهای اجتماعی و خانوادگی بسیار پیشرفتهای دارند. این هم یک تعصب دیگر است، یک کلیشه. درسی دیگر برای ما: قضاوت دیگران بر اساس آنچه فکر میکنیم هستند، به جای آنچه واقعاً هستند.
منبع اصلی: https://reactormag.com/the-worlds-first-bunny-cop-zootopia/