شاید بتوانیم موضوعات کتاب جدیدی برای بحث کردن پیدا کنیم.
آیا واقعاً موضوعات دیگری برای بحث وجود ندارد که بخواهیم به این مباحث کهنه و غبارگرفته بپردازیم؟ مطلب «شاید بتوانیم موضوعات جدیدی برای بحث کردن پیدا کنیم» نخستین بار در «ریاکتور» منتشر شد.
شاید بتوانیم موضوعات جدیدی برای بحث کردن درباره کتابها پیدا کنیم
آیا واقعاً موضوعات دیگری برای گفتگو وجود ندارد که بخواهیم مدام به این بحثهای قدیمی و غبارگرفته بپردازیم؟
نوشتهی مالی تمپلتون
منتشرشده در ۱۳ اوت ۲۰۲۶
همین هفته، «نیویورک تایمز» پدیدهی «دیاناف» (DNF) یا همان «تمام نکردن کتاب» را کشف کرد. به نظر میرسد جرقه این مطلب را «گودریدز» زده باشد: «اما اختلافنظر بر سر اینکه آیا رها کردن کتاب یک رویه معمول است یا نوعی شانه خالی کردن، بهار امسال دوباره بالا گرفت؛ زمانی که گودریدز، اپلیکیشن رتبهبندی و پیگیری کتاب، قفسهای با عنوان "تمام نشد" (Did Not Finish) اضافه کرد تا کاربران بتوانند کتابهایی را که برای همیشه یا تا اطلاع ثانوی کنار گذاشتهاند، در آن قرار دهند.»
این موضوع کمی برایم عجیب بود، چون یادم میآید زمانی که از گودریدز استفاده میکردم، کتابها را به عنوان «تمامنشده» علامت میزدم، اما بیش از یک دهه است که دیگر در آنجا حساب کاربری ندارم. شاید این قفسه، یک بخش رسمی در اپلیکیشن باشد، نه صرفاً قفسهای که خودتان برای دلِ کوچک و قدیمیتان میسازید.
به هر حال، برای من بسیار خندهدار است که «تمام نکردن کتاب» چیزی باشد که حالا «مجاز» شده است. متأسفم برای کسانی که از همان روزهای اولِ کتابخوانیشان، کتابهای نیمهکاره را کنار میگذاشتند! انگار قبلاً مجاز نبوده، اما حالا که اپلیکیشن اجازه داده، دیگر مشکلی نیست!
البته شوخی میکنم. (هرچند هنوز هم نسبت به گودریدز عمیقاً بدبین هستم.) بحثِ «تمام نکردن کتاب»، مثل خیلی چیزهای دیگر، ابدی است. مردم بهشدت معتقدند که باید یا این کار را کرد یا آن کار را. من هم به اندازه هر کس دیگری در داشتنِ نظر درباره این موضوع مقصرم؛ نظر من این است که هر کاری که خوشحالتان میکند انجام دهید. با همین روحیه، معتقدم نباید خودتان را مجبور کنید کتابی را که از آن لذت نمیبرید، درک نمیکنید یا چیزی از آن عایدتان نمیشود، به پایان برسانید.
با این حال، فکر میکنم دیگر وقتش رسیده که این موضوع را رها کنیم. بیایید کل این بحث را کنار بگذاریم! بگذارید کسانی که با کتابهایشان کلنجار میروند، خودشان را مجبور به خواندن کنند. بگذارید کسانی هم که از کتابی دلزده میشوند، آن را مثل سیبزمینی داغ رها کنند. اگر به اندازه کافی کتاب بردارید و کنار بگذارید، احتمالاً چیزی را که دوست دارید پیدا خواهید کرد. و شاید حتی آن را بخوانید. اگر واقعاً دیگر کسی کتاب نمیخواند—که خود این هم موضوع بحث تکراری دیگری است که آمارها چندان آن را تأیید نمیکنند—پس خواندنِ هر چیزی، خودش غنیمت است.
مثل هر حوزه مورد علاقه دیگری، کتاب و کتابخوانی هم «موضوعات زامبیوار» خاص خود را دارد که هرگز نمیمیرند. این یکی از همان کلاسیکهاست. موضوعات دیگری هم هستند و من میخواهم با ملایمت و مهربانی پیشنهاد کنم که بیایید چندتایی از آنها را رها کنیم. پروندهشان را ببندیم و بگذاریم در آرامش بخوابند. بحثهای بیپایان، «مردم همیناند که هستند»، «هرچه خوشحالت میکند انجام بده»، همه درست، اما لطفاً نه دوباره اینها. برای نمونه به چند مورد اشاره میکنم:
همه باید کلاسیکها را بخوانند در مقابلِ کلاسیکها قدیمی، غبارگرفته و کسلکنندهاند
من این بحث را بیشتر در شبکههای اجتماعی دیدهام تا در مقالات، اما این موضوع همیشگی و ابدی است. بیشتر از آنکه بتوانم بشمارم، دفن شده و دوباره زنده شده است. یک سو، دوستداران کلاسیکها هستند؛ کسانی که به خواندن آثار بزرگ و حفظِ «کانن» (متون معتبر) اعتقاد دارند و شاید حتی ترجیح میدهند به جای رمانهای معاصر، تمام آثار فلان نویسنده درگذشته را بخوانند. گاهی این بحث به شکل خشم از اینکه دانشآموزان در مدرسه کتابی از همین قرن میخوانند، بروز میکند.
در سوی دیگر، متنفران از کلاسیکها هستند که اگر پیشنهاد کنید مثلاً یک رمان علمی-تخیلی قدیمی را یک خواننده جدیدِ این ژانر بخواند، وحشتزده میشوند. زیرمجموعهای از این گروه، حامیان نویسندگان زندهاند؛ نسخهای شریفتر از متنفرانِ کلاسیک که اولویتشان این است که پول در جیب نویسندگانی برود که هنوز در میان ما هستند. (گاهی این افراد درباره کتابخانههای عمومی اشتباه میکنند، اما آن بحث دیگری است.) متنفران میخواهند از این مرحله عبور کنند. آنها نمیفهمند که آن کتابهای قدیمی چه حرفی برای زندگی مدرن دارند.
شاید به نظر برسد که من طرفدار دوستداران کلاسیکها هستم، اما فکر میکنم کلافگیِ متنفران از کلاسیکها هم به نوعی جذاب است. در نهایت، فکر میکنم تنوع کلید ماجراست. من کلاسیکها را به همان دلیلی میخوانم که هر کتاب دیگری را میخوانم: چون کنجکاوم. گاهی آنها را میخوانم تا شکافهای دانش ادبیام را پر کنم. گاهی کلاسیکهای شگفتانگیزی میخوانم که اصلاً نمیدانستم وجود دارند؛ عاشق این هستم که هر یکی دو سال، کسی در فضای مجازی با هیجان از کتاب «کریستین لاورانسداتر» اثر سیگرید اوندست میگوید. آن کتاب فوقالعاده است! تا زمانی که داشتم فهرستی از کلاسیکهای نوشتهشده توسط زنانی غیر از جین آستن یا خواهران برونته برای یک باشگاه کتابخوانی تهیه میکردم، هرگز نامش را نشنیده بودم!
البته هنوز جلد دوم و سومش را نخواندهام.
آیا کتابهای صوتی (کمیکبوکها، کتابهای کودک، کتابهای نوجوان) «خواندن» محسوب میشوند؟
آن یک کتاب است. شما آن را میخوانید. پس «خواندن» محسوب میشود. اگر میخواهید سرِ فرمت و رسانه موشکافی کنید، خب، شاید؟ اما نوعی معذب بودن در عبارت «آه، بله، من آن را گوش دادم!» وجود دارد که باعث میشود این فعالیت و شیوه تجربه کتاب، به شکلی غیرضروری جدا به نظر برسد. نمیخواهم دیکشنریباز باشم، اما اولین تعریف «خواندن» در فرهنگ لغت مریام-وبستر این است: «دریافت یا درک معنای (حروف، نمادها و غیره) بهویژه از طریق بینایی یا لمس.» آن «بهویژه»! به نظر میرسد که شما میتوانید معنای حروف و نمادها را از راههای دیگری هم دریافت کنید، نه؟
در مورد کمیکها و کتابهای کودک، آن نگرانیهای گاهبهگاه (که البته کمتر از گذشته شده) درباره اینکه آیا «باید» این چیزها را خواند یا نه، همیشه به نظر من از ترسِ این میآید که نکند دیگران بیش از حد دارند خوش میگذرانند یا «سبزیجات ادبیشان» را نمیخورند (اوه، سبزیجات!). من نمیخواهم به شما بگویم که باید کتابهایی را بخوانید که مخاطب اصلیشان کودکان و نوجوانان هستند، اما به شما میگویم که نادیده گرفتن یک دسته کامل از کتابها—چه بر اساس سن و چه موضوع—یعنی از دست دادن چیزهای ارزشمند. قرار نیست هر موضوع یا زیرژانری برای همه باشد، اما نکته کتابهای نوجوان و کودک این است که پر از موضوعات و زیرژانرهای مختلفاند. داستانهای آرتوری، داستانهای ارواح، قصههای پریان، داستانهای دریانوردی، داستانهای امیدوارکننده بلوغ، داستانهای زیبای کوئیر—اگر میخواهید همه اینها را به خاطر اینکه در بخش دیگری از کتابفروشی هستند کنار بگذارید، خود دانید. اما آنها همچنان کتاباند و همچنان عالی هستند.
«کتابخوانی نمایشی»
من به این عبارت آلرژی دارم. برایم مهم نیست چه کتابی در کیفتان دارید یا در وسایل نقلیه عمومی، بار، پارک یا هر جای دیگری میخوانید که ممکن است کسی شما را ببیند و درباره شما یا کتابتان قضاوت کند. هیچ راه غلطی برای خواندن کتاب وجود ندارد، اما نگاه کردن به کتابخوانی به عنوان یک اکسسوریِ بامزه، غمانگیز است. آیا این کتاب با استایل من جور است؟ آیا این کتاب باعث میشود باهوش به نظر برسم؟ آیا آن مرد فقط برای تحت تأثیر قرار دادن زنان، کتاب «ان. کی. جمیسین» را میخواند؟ (به دلایلی این موضوع سال گذشته به یک «مسئله مردانه» تبدیل شد؛ هنوز برایم مشخص نیست که آیا مردان واقعاً برای تحت تأثیر قرار دادن زنان کتاب حمل میکردند یا فقط به خاطر جرئتِ کتاب خواندن در مکان عمومی، به شکلی عجیب مسخره میشدند؛ در کل، این موضوع بیشتر شبیه نسخهای از همان «مردِ دانشآموخته ادبیات» قدیمی به نظر میرسید.)
من عاشق کتاب خواندن در مکانهای عمومی، بهویژه در بارها هستم و هرگز کتابی را برای خواندن در آنجا انتخاب نکردهام مگر با در نظر گرفتنِ سلیقه خودم. میپذیرم که شاید، شاید، جایی، کسی کتابی را حمل کند چون فکر میکند باکلاس به نظر میرسد. اما آیا قرار است اجازه دهیم آن شخصِ فرضی، نحوه فکر کردن و صحبت کردن ما درباره کتاب و کتابخوانی را آلوده کند؟ عصبانیام که حتی این دو کلمه را در ذهنم دارم. بروید در مکان عمومی کتاب بخوانید. بگذارید مردم کتاب حمل کنند. شاید آنها مثل پتوهای امنیتیشان هستند؟
جنسیتزدگی به کتابها
خیلی وقت پیش، نامادریام گفت اگر قرار است با تحقیر به کتابها بگوییم «ادبیات زنانه» (Chick Lit)، باید حداقل به همتایان آنها بگوییم «ادبیات مردانه» (Dick Lit). عجیب اینکه این اصطلاح جا نیفتاد. وقتی در کتابفروشی کار میکردم، میشنیدم که مردم با جدیت از «کتابهای پدرانه» حرف میزدند، انگار پدرها انحصار تمام مسائل تاریخی را دارند. مشتریانی هم داشتم که توصیههای مرا رد میکردند چون «پسرم درباره یک دختر کتاب نمیخواند.»
کتابها جنسیت ندارند. کتاب دخترانه و پسرانه نداریم. کتابهایی داریم که افراد مختلف ممکن است به دلایل مختلف آنها را بخوانند و از آنها لذت ببرند. و اگر نگران این هستیم که آیا مردان (و پسران) اصلاً کتاب میخوانند یا نه، شاید کمک کند—شاید! کمی!—که از محدود کردن فرهنگیِ اینکه کدام کتابها بر اساس جنسیت برای کدام خواننده «مناسب» است، دست برداریم. (رجوع کنید به شکایت قبلی من درباره کتابخوانی نمایشی.)
این یکی خیلی به عنوان موضوع بحث مطرح نمیشود، اما در فضای کتابخوانی طوری شناور است که دندانهایم را به هم میساید.
«ادبی» در مقابل «ژانری»
غولِ بزرگ! هیولا! موضوع کتابی که حتی زامبی هم نیست، چون هرگز نمرده است. شاید یک تغییرشکلدهنده باشد که در اشکال جدیدتر و پیچیدهتر بازمیگردد. این موضوع از بین نمیرود. من میدانم، شما میدانید، همه در فضای آنلاین میدانند. جالب اینکه در سالهای اخیر تغییری در این مورد دیدهام: آنچه مدتها یک تفرعن در یک جهت بود (کتابهای ژانری به خوبی کتابهای ادبی نیستند)، در برخی محافل تغییر جهت داده و مردم شروع کردهاند به پرسیدن اینکه چرا طرفداران علمی-تخیلی و فانتزی (SFF) اینقدر نسبت به «ادبیات داستانی» تفرعن دارند.
فکر میکنم اصطلاح «ادبیات داستانی» (Literary Fiction) همانطور که استفاده میشود، مشکل اصلی است: این اصطلاح به جای اشاره به هر کتابی که گرایش ادبیتری دارد، به یک ژانر مستقل تبدیل شده است. (میدانم، میدانم: تلاش برای تعریف یا توضیح «گرایش ادبی» هم خودش دردسر است.) هم علمی-تخیلیِ ادبی داریم و هم علمی-تخیلیِ کمتر ادبی؛ و فکر میکنم همین موضوع در هر ژانر دیگری هم صادق است. اما «ادبیات داستانی» حالا برای خودش یک چیز مستقل است که گاهی به عنوان ژانری پر از کتابهایی درباره استادانی که با دانشجویانشان رابطه دارند مسخره میشود، با اینکه کتاب «اصلاحات» (The Corrections) بیست و پنج سال پیش منتشر شد. این به این معنا نیست که این کتابها و سایر آثار با موضوعات خستهکننده وجود ندارند، اما همانطور که هر خواننده ژانرهای ترکیبی دوست دارد اشاره کند، این معادل آن است که بگوییم تمام آثار علمی-تخیلی درباره مردان قدرتمندی است که سیارات جدید را استعمار میکنند و با موجودات فضایی جذاب رابطه دارند. این اصلاً درست نیست.
من فقط میخواهم مردم کتاب بخوانند. و خوشبینانه، میخواهم که آنها گسترده بخوانند، درها را به روی خود نبندند چون فکر میکنند موضوعات یا ژانرها برایشان مناسب نیست؛ به دنبال کتابهایی از افرادی باشند که زندگیشان با زندگی خودشان متفاوت است؛ جهانبینی و تجربهشان را گسترش دهند؛ بیاموزند، قدر بدانند، همدلی کنند، بخندند و گریه کنند و گاهی از سرِ خشم کتابی را به آن سوی اتاق پرتاب کنند. قطعاً میتوانیم راههای جدیدی برای صحبت درباره این چیزها پیدا کنیم. زاویههای جدید. بحثهای جدید. جنبههای جدید. پیشنهادی دارید؟
منبع اصلی: https://reactormag.com/perhaps-we-could-find-some-new-book-topics-to-argue-about/