بخشی از کتاب «امیدوارم این ایمیل تو را در جهنم پیدا کند» نوشتهی مکنزی رید را بخوانید
وقتی ماندن تا دیروقت در دفتر کار به تماشای یک مراسم جنگیری ختم میشود، زندگی عادی «بری بنسون» چرخشی جهنمی پیدا میکند... به معنای واقعی کلمه. پست «بخش کوتاهی از کتاب امیدوارم این ایمیل شما را در جهنم بیابد، نوشته مکنزی رید را بخوانید» برای اولین بار در ریاکتور منتشر شد.
**گزیدهها**
**فانتزی شهری**
**بخوانید: گزیدهای از کتاب «امیدوارم این ایمیل در جهنم به دستت برسد» اثر مکنزی رید**
وقتی اضافه کاری در دفتر کار به تماشای یک مراسم جنگیری ختم میشود، زندگی عادی «بری بنسون» چرخشی جهنمی پیدا میکند... به معنای واقعی کلمه.
**اثر مکنزی رید**
|
**تاریخ انتشار: ۱۳ اوت ۲۰۲۶**
ما بسیار هیجانزدهایم که گزیدهای از کتاب «امیدوارم این ایمیل در جهنم به دستت برسد» اثر مکنزی رید را با شما به اشتراک بگذاریم؛ رمانی در سبک فانتزی شهری که در اول سپتامبر توسط انتشارات برکلی منتشر میشود.
پس از مرگ والدینش، بریِ بیستوهفتساله، برای دوام آوردن در روتینِ خستهکنندهی شغلش به عنوان منشی در یک شرکت بیمه عمر، در هنرِ «تفکیک ذهنی» استاد شده است. اما وقتی بهطور اتفاقی میبیند که رئیس جذاب و خشکمذهبش، لوک، در حال اجرای مراسم جنگیری برای دبرا از بخش حسابداری است، دنیایِ بهدقت مرتبشدهاش فرو میپاشد.
لوک که بری را به سکوت واداشته، فاش میکند که از نسل شکارچیان شیاطین است و فعالیتهای اهریمنی رو به افزایش است. اما وقتی همکارِ حامیِ عاطفیِ بری ناپدید میشود، او مصمم میشود که پیدایش کند. بری که دیگر چیزی برای از دست دادن ندارد، لوک را متقاعد میکند که اجازه دهد در این عملیات نجات همراهش باشد.
مشکل چیست؟ مقصد آنها جهنم است و ورودیاش در میدان تایمز قرار دارد.
حالا بری و لوک باید در دنیای زیرزمینیِ شرکتیِ هیولاها و کابوسهای بوروکراتیک پیش بروند و در عین حال برای نجات همکارشان و ترمیم پردهای که بین دنیاها در حال دریده شدن است، مسابقه بدهند. همه اینها پیش از آنکه احساساتِ در حال رشدشان بیاهمیت شود و جهنم آنها را برای همیشه ببلعد.
***
وقتی بالاخره به نیویورک میرسیم، لوک ماشین را زیر یک پل روگذرِ سایهدار پارک میکند. پنجاه مایلِ گذشته را در تعقیب نورهای درخشان شهر بودهایم. حالا در قلب آن هستیم؛ بوقهای ممتد و آژیرها، سمفونیِ کرکنندهای از سر و صدا در اطرافمان به راه انداختهاند.
لوک در حالی که کولهپشتیای را از صندلی عقب بیرون میکشد، میگوید: «بقیه راه را باید پیاده برویم.» و ساکِ مرا به دستم میدهد.
با صدایی که از بیاستفاده ماندن خشدار شده، میگویم: «ممنون.» با وجود صدها سوالی که در گلویم میسوخت، بیشتر مسیر را در سکوت گذراندیم. هر بار که سعی میکردم یکی را بپرسم، لوک حرفم را برای چک کردن مسیر قطع میکرد یا من آن را فرو میخوردم، چون نمیخواستم ریسک کنم که نظرش عوض شود.
لوک درِ عقب را میبندد و صندوق عقب را باز میکند. فکم میافتد.
«این همه زرادخانه را از کجا آوردی؟»
«هیس!» نگاهی به اطراف میاندازد تا مطمئن شود تنها هستیم. دوباره به سمت صندوق برمیگردد و میان سلاحها جستوجو میکند. شاید باید زودتر از اینها احساس نگرانی میکردم، اما تا وقتی لوک یک کلت گلاک را برمیدارد و در غلاف میگذارد، واقعاً به این فکر میافتم که آیا بیش از حد درگیر ماجرا شدهام.
او یکی دیگر برمیدارد و میپرسد: «نشانه گیریت چطور است؟»
به آن خیره میشوم و دلم میریزد: «اصلاً وجود ندارد؟ یک بار با نامزد سابقم رفتم تیراندازی به اهداف پروازی.»
«چند تا را زدی؟»
«هیچکدام.»
«از چند تا؟»
«خیلی زیاد.»
او به داخل صندوق نگاه میکند. با وجود دهها وسیلهی فلزی، فولادی و نوکتیز، همه چیز مرتب است. بعضی در ساکهای باز هستند و بعضی دیگر از قلابهای کوچکی که در دیوارهی موکتشدۀ صندوق فرو رفتهاند، آویزاناند.
میگویم: «بهترین مهارت من تیراندازی با کمان است.»
«منظورت تیر و کمان است؟»
سرم را تکان میدهم: «به خاطر پدیده "بازیهای عطش" (Hunger Games)، یک دوره به تیراندازی با کمان علاقه پیدا کردم. خیلی هم خوب بودم.»
«بازیهای عطش؟»
«تا حالا اسم بازیهای عطش را نشنیدهای؟»
مکث میکند و سرش را به نشانه منفی تکان میدهد.
با تعجب نگاهش میکنم: «این یکی از تأثیرگذارترین آثار ادبی است که در این قرن به قفسه کتابخانهها راه یافته. ترکیبی از نقد اجتماعی بر سرمایهداری، طمع، فقر و...»
«کمان کجای این داستان است؟»
«شخصیت اصلی، کتنیس اِوِردین، از آن استفاده میکند. تازه، اصلاً نگذار درباره پیتا ملارک، عشق اول من، حرف بزنم...»
لوک حرفم را قطع میکند؛ مشخص است که علاقهای به شنیدنِ تکگوییِ من درباره اینکه چطور دیالوگ «اگر به خاطر بچه نبود» به تنهایی مرا به عنوان یک خواننده تغییر داد، ندارد. «تازه، آنها غیرعملی هستند. خیلی کندند.»
«همین را هفته اولی که شروع به کار کردی درباره نرمافزار مدیریت ارتباط با مشتری (CRM) به تو گفتم، اما تا چهارشنبه گذشته طول کشید تا به سراغ نسخهی جدیدی که پیدا کرده بودم بروی.»
«میدانستم از آن موضوع دلخوری.»
«تو پیشنهادات مرا جدی نمیگیری.»
اخم میکند، انگار عمیقاً توهین شده که فکر میکنم برای نظراتش ارزشی قائل نیست. «اصلاً اینطور نیست.»
او خنجری را از یک محفظه مخفی که معمولاً جای لاستیک زاپاس است، بیرون میکشد. تیغهی سیاه آن دقیقاً شبیه همان چیزی است که قبلاً با آن «بلیار» را فراری داد؛ همان که پشت کمربندش گذاشته و با پیراهنش پوشانده بود.
او در حالی که خنجر را از سمت تیغه به من میدهد تا دستهاش را بگیرم، توضیح میدهد: «اینها یک جفت هستند. آنقدرها که فکر میکردم سنگین نیست. اگر از هم جدا شدیم، آن را روی زمین بینداز؛ به سمت جفتش اشاره میکند. آنها مثل قطبنما هستند. همیشه همدیگر را پیدا میکنند.»
«کجا باید بگذارمش؟»
کمی دیگر جستوجو میکند و یک غلاف به من میدهد. «روی ران پایت.»
آن را روی شلوار جینم به ران راستم میبندم و خنجر را داخلش میلغزانم. «حس لارا کرافت را دارم.»
«کی؟»
همانطور که او مشغول تجهیز کردن خودش به سلاحهاست، زیر لب میگویم: «اطلاعات فرهنگ عامهات نیاز به کار دارد.» او کارش را با پوشیدن یک کت چرمی بزرگ که -حدس بزنید- مشکی است، تمام میکند.
از مجموعهاش راضی است و صندوق را میبندد. دست به سینه، ابرویی بالا میاندازم: «چی شد؟ نمیخواستی نیزه را برداری؟»
او به صندوق بسته نگاه میکند، انگار دارد به این فکر میکند که مرا همانجا حبس کند: «هنوز دارم فکر میکنم که آیا میخواهم تو را با خودم ببرم یا نه. این آخرین فرصت تو برای تغییر تصمیمت است. وقتی سوار آن قطار بشویم...»
حرفش را کامل میکنم و سعی میکنم اعتماد به نفسِ کاذبی در لحنم ایجاد کنم: «بلیط یکطرفه به جایی است که خورشید به آن نمیتابد. من ریزِ قرارداد را خواندهام. میآیم. داریم وقت را تلف میکنیم.»
او کمی برآشفته میشود اما وقتی از زیر پل روگذر بیرون میآییم، دیگر چیزی نمیگوید. تاریکی باعث میشود موج آشنای ترس در وجودم بالا بیاید. در طول مسیر، چون همیشه وقتی کس دیگری رانندگی میکند ترس کمتر است، آن را سرکوب کرده بودم. حالا نادیده گرفتن سایههایی که بلندتر میشوند، غیرممکن است.
همانطور که به سمت منطقهای پرجمعیتتر میپیچیم، میپرسم: «ورودی جهنم دقیقاً چه شکلی است؟»
لوک به ازدحام جمعیت که با آن متوقف میشویم تا چراغ عابر پیاده عوض شود، اشاره میکند: «این به اندازه کافی جهنمی نیست؟»
«طرفدار "سیب بزرگ" (نیویورک) نیستی، هان؟»
«برای سلیقه من کمی بیش از حد شلوغ است.» چراغ سبز میشود. مثل یک گله ماهی، از عرض خیابان رد میشویم. «تو چطور؟»
توضیح میدهم: «عاشقش هستم. قبلاً هر دسامبر با مادرم میآمدم تا درخت مرکز راکفلر را ببینم.» سعی میکنم گامهایم را تند بردارم، انگار این کار به فرار از هجوم خاطرات کمک میکند. «آخر هفته میماندیم و به تماشای نمایشهای برادوی میرفتیم. اینجا مکان مورد علاقهام بود. وقتی از خانه دور شدم، برنامهام این بود که به اینجا بیایم.» تا به اینجا فرار کنم. «اما نه شغلی داشتم و نه پسانداز زیادی، چون در حال تحصیل بودم. فقط تا تارنتاون توانستم بروم که...» پشت فرمان وحشتزده شدم و نزدیک بود تصادف کنم. باز هم.
هم در بیان حقیقت و هم در لبهی پیادهرو تلوتلو میخورم. دست لوک برای نگه داشتن من جلو میآید و بهانهی همیشگیام هم همینطور: «قبل از اینکه ماشینم خراب شود. تعمیرش گران بود، برای همین شروع کردم به درخواست کار و اجاره آپارتمان و دیگر هیچوقت نرفتم. اما نیویورک هنوز مقصد نهایی من است. مرا یاد او میاندازد.»
در حالی که پشت چراغ دیگری میایستیم، میپرسد: «با او صمیمی بودی؟»
«بله.» این کلمه ساده را روی زبانم صاف میکنم تا آنقدر که در گلویم احساس خفگی میکنم، لرزان به نظر نرسد.
آیکون چراغ عوض میشود و من به راه میافتم. گامهای لوک با من هماهنگ است و با هم به آن طرف میرسیم. با یک پیچ دیگر، وارد انفجاری از نورها و نمایشگرها میشویم که همان میدان تایمز است.
لبخندی بر لبانم مینشیند؛ جادوی آن مثل همیشه وقتی بچه بودم، مرا شگفتزده میکند. مثل همیشه، پر از جمعیت است. به لوک نگاه میکنم و میبینم او هم با حالتی عجیب به من نگاه میکند، انگار تا به حال مرا ندیده است. نورهایی که روی صورتش میرقصند، او را به رنگ بنفش درخشان درمیآورند.
میخندم: «چیه؟» انرژی موجود در هوا مسری است؛ عطر آجیل بو داده، دوناتهای کریسپی کریم و غذای حلال، مرا در هالهای وسوسهانگیز احاطه کرده است.
این کلمه، هر خلسهی عجیبی که در آن بود را میشکند. سرش را تکان میدهد و به ساعتش نگاه میکند: «لعنتی. قطار را از دست میدهیم.»
با عجله از میان جمعیت به سمت ایستگاه متروی خیابان چهلودوم میدویم. همانطور که با شتاب از گیتها میگذریم، میپرسم: «نباید کنار ریل منتظر بمانیم؟»
او مرا به سمت دیواری کثیف و سفید که در جهت مخالف جمعیت است، میکشد.
گیج به پشت سرم نگاه میکنم: «آیا زیر ریلهای اصلی، ریلهای دیگری هم وجود دارد؟»
«اگر بدانی کجا را نگاه کنی.»
به جلو برمیگردم و میبینم که او درِ مشکوکی را که به یک راهپله منتهی میشود، باز میکند.
فقط اینکه، آن در تا یک ثانیه پیش آنجا نبود. مطمئنم.
«چه...»
او در حالی که مرا به داخل راهرو هدایت میکند، میگوید: «همانطور که گفتم، باید بدانی کجا را نگاه کنی.»
این تکه اطلاعات شوم، تنها چیزی است که نصیبم میشود، چرا که صدای کوبیده شدن پاهایمان در راهپلهی تند و تیز میپیچد. پایین و پایینتر میرویم؛ فشار هوا باعث میشود گوشهایم درد بگیرد. سعی میکنم به تُنها و تُنها خاک بالای سرم فکر نکنم، چه برسد به ساختمانها، آدمها و ماشینها. اگر اینجا فرو بریزد، هیچکس نمیفهمد که ما اینجا دفن شدهایم، مخصوصاً اگر مثل من، حتی نتوانند ورودی را ببینند. شاید من هم به لیستِ در حال افزایشِ زنانِ ناپدیدشدهی تارنتاون اضافه میشدم.
شاید همین حالا هم اضافه شده باشم.
در پایین، لوک در را برایم نگه میدارد و من به سکو میرسم و نفسهای عمیقی از هوای نمناک و کپکزده میکشم. برخلاف ریلهای معمولیِ بالا، اینجا خبری از پله و آسانسور در وسط نیست، فقط یک تختهسنگ غولپیکر از بتن ترکخورده که به نظر میرسد پایانی ندارد. یک چراغِ تک در انتهای سکو میدرخشد.
لوک میگوید: «هنوز از مهلکه خلاص نشدهایم. هنوز باید بلیط بگیریم.»
با وجود اضطراب در لحنش، کف دستش روی گودی کمرم که مرا به سمت نور هدایت میکند، بهطرز عجیبی ملایم است. با اینکه ریههایم میسوزد، پاهایم را مجبور میکنم با گامهای تند او هماهنگ شود.
نفسنفسزنان میگویم: «بلیط؟ باید برای رفتن به جهنم پول بدهیم؟»
او نگاهی گیج به من میاندازد: «البته. وگرنه چطور باید هزینهی نگهداری زیرساختها را تأمین کنند؟»
من هم با همان سردرگمی جوابش را میدهم: «من... فکر نمیکردم چنین چیزی وجود داشته باشد.»
حالت چهرهاش با سرگرمی تغییر میکند: «وقتی سوار قطار شدیم بیشتر توضیح میدهم، اما در این مورد واقعاً تفاوت چندانی با دنیای بالا ندارد. پول حرف اول را میزند، حتی اگر با پولی که ما به آن عادت داریم متفاوت باشد.»
تکرار میکنم: «دنیای بالا.» این کلمه خیلی راحت از دهانش بیرون آمد. «و حدس میزنم ما داریم به دنیای زیرین میرویم؟»
***
از کتاب «امیدوارم این ایمیل در جهنم به دستت برسد» منتشر شده با هماهنگی انتشارات برکلی، زیرمجموعهای از پنگوئن رندوم هاوس. حق نشر © ۲۰۲۶ متعلق به مکنزی رید است.
منبع اصلی: https://reactormag.com/excerpts-i-hope-this-email-finds-you-in-hell-by-mackenzie-reed/