← بازگشت به اخبار

پایان خیابان اوک ممکن است بازگشت فیلم‌های «بدِ دوست‌داشتنی» باشد

پایان خیابان اوک ممکن است بازگشت فیلم‌های «بدِ دوست‌داشتنی» باشد

این موضوع به وحشت‌های حومه‌نشینی هم مربوط می‌شود. شاید. مطلب «پایان خیابان اوک ممکن است بازگشت فیلم‌های بدِ خوب باشد» نخستین بار در ری‌اکتور منتشر شد.

سینما و تلویزیون

نقد فیلم

«پایان خیابان اوک» شاید بازگشت فیلم‌های «خوبِ بد» باشد

این فیلم درباره وحشت‌های حومه‌نشینی هم هست. شاید.

نوشته اِمت اشر-پرین
تاریخ انتشار: ۱۷ اوت ۲۰۲۶

وقتی پیش‌پرده‌های فیلم «پایان خیابان اوک» منتشر شد، چند نکته روشن بود: قرار است یادآور فیلم‌های کمپانی «امبلین» در دهه ۸۰ باشد، احتمالاً شباهت‌هایی با «پارک ژوراسیک» دارد و از بازیگران هیجان‌انگیزی بهره می‌برد. دیوید رابرت میچل، نویسنده و کارگردان که عمدتاً با فیلم ترسناک کالت «او تعقیب می‌کند» شناخته می‌شود، با آثار دلهره‌آورِ دارای زیرلایه‌های روان‌شناختیِ پیچیده بیگانه نبود؛ پس شاید این فیلم آزمونی برای بودجه‌های کلان‌تر بود؟

تماشای «پایان خیابان اوک» در یک سالن سینمای مملو از جمعیت در شب جمعه، بسیار لذت‌بخش بود. اما در عین حال، قاطعانه باید گفت که فیلم بسیار بدی است. این دو مورد با هم در تضاد نیستند؛ در واقع، شاید این همان ژانری باشد که به شدت جای خالی‌اش حس می‌شود.

داستان درباره خانواده «پلات» است که در شهرک حومه‌ای «فلاورویل» در میشیگان زندگی می‌کنند. پس از یک مهمانی محلی، متوجه می‌شویم که ازدواج دنیس (آن هاتاوی) و گرگ (ایوان مک‌گرگور) مدتی است دچار مشکل شده؛ موضوعی که باعث شده پسر ۱۳ ساله‌شان، برایان (کریستین کانوری)، کمی سرکش شود و دخترشان آدری (میسی استلا، که باورپذیرترین شخصیت فیلم است) به دلیل آماده شدن برای رفتن به دانشگاه در سال آینده، دائماً نگران باشد. دنیس شب‌ها مشغول نوشتن است و داستان‌هایش را برای همسایه سالمندش، خانم هادلستون (آن جی برد) می‌برد که قبلاً ویراستار دست‌نوشته‌های همسرش بوده و معتقد است دنیس استعداد واقعی دارد. گرگ پنهان می‌کند که منبع اصلی درآمدش را از دست داده و برای جبران آن، پیتزا تحویل می‌دهد. سگ خانواده، استارباک، برای حیاط همسایه‌ها دردسرساز شده و مل جیکوبز (پی. جی. برن)، همسایه دیواربه‌دیوار، پیشنهاد می‌دهد که شاید بهتر باشد او را بکشد. دنیس به صراحت اعلام می‌کند که چنین تهدیدی را، فارغ از هرگونه آداب‌دانی، تحمل نخواهد کرد.

هیچ‌کدام از این‌ها اهمیتی ندارد، چون چراغ‌های چشمک‌زنی در شب ظاهر می‌شوند که در نهایت محله را میلیون‌ها سال به گذشته زمین می‌برند، جایی که دایناسورها حضور دارند. آدری که طرفدار پر و پا قرص کارل سیگن و دانشمندی نوظهور است، نتیجه می‌گیرد که این کارِ کرم‌چاله‌هاست.

راستی، او باهوش‌ترین فرد خانواده است.

همان‌طور که همراهم پس از پایان فیلم با ناامیدی اشاره کرد، این فیلم شباهتی به «پارک ژوراسیک» ندارد، چون دایناسورها مثل حیوانات وحشی رفتار نمی‌کنند؛ آن‌ها هیولاهای یک فیلم هیولایی هستند. این موضوع نیمی از اوقات سرگرم‌کننده است و نیم دیگرش صرفاً اعصاب‌خردکن. آیا دیدن دایناسورهایی که حالا با پر و اجزای پشمالو طراحی شده‌اند سرگرم‌کننده است؟ (چون زیست‌شناسان ثابت کرده‌اند این ظاهر محتمل‌تر از مارمولک‌های غول‌پیکرِ بدون مو است). بله، بسیار سرگرم‌کننده است. اما آن‌ها نه بر اساس غریزه، بلکه بر اساس هر آنچه فیلم‌نامه می‌خواهد، عمل می‌کنند.

تصمیم فیلم برای اینکه دنیس و آدری را تواناترین اعضای خانواده و شخصیت‌های محوری قرار دهد، تغییری خوشایند نسبت به بسیاری از فیلم‌های مشابه گذشته است، اما منجر به نوعی واقع‌گرایی شده که فیلم را پایین می‌کشد؛ یعنی برای نشان دادن توانمندی آن‌ها، گرگ به عنوان شریکی اساساً بی‌مصرف و برایان به عنوان کسی که فقط دنباله‌روی پدر است تصویر شده‌اند (که البته تقصیر او نیست، اما برای دو زنِ خانواده مایه تأسف است). در بخشی از فیلم، وقتی گرگ اعتراف می‌کند که مسائل را از دنیس پنهان کرده تا نگران نشود، دنیس با تندی پاسخ می‌دهد که او می‌تواند از پسِ هر چیزی که گرگ از عهده‌اش برمی‌آید، و حتی خیلی بیشتر از آن، بربیاید. در بحثی دیگر، وقتی گرگ اصرار می‌کند که دنیس همیشه باعث عقب‌ماندگی آن‌هاست، صدای خنده و اعتراض تماشاگران سالن بلند شد؛ این نشان می‌داد که این رفتارِ کودکانه برای همه حاضران بیش از حد آشنا (و ناخوشایند) بود.

مشکل اینجاست که فیلم نیاز دارد تماشاگر به این گروه به عنوان یک خانواده اهمیت دهد، بنابراین بسیاری از این مسائل در پایان فیلم به نوعی نادیده گرفته می‌شوند. دنیس به یاد می‌آورد که عاشق گرگ است، چون طبیعتاً باید باشد. او به گرگ نیاز دارد چون خانواده کوچکشان از هر چیزی در دنیا مهم‌تر است؛ به معنای واقعی کلمه، طبق شرایطی که فیلم تعیین کرده است.

و اینجاست که من به شدت احساس ناراحتی می‌کنم، چون معتقدم یک نقد بسیار جدی در لایه‌های «پایان خیابان اوک» جریان دارد، اما اصلاً نمی‌توانم بگویم که آیا فیلم قصد بیان آن را داشته یا نه. آن نقد در ظاهر بسیار عریان است: حومه‌نشینی، جهنمی نابخشودنی است که خودمان ساخته‌ایم و هرگز توقف نمی‌کنیم تا فکر کنیم چرا، یا زحمت اصلاح چیزی در آن را به خود نمی‌دهیم.

دلیل این نظریه به عنوان زیربنای کل فیلم چیست؟ وقتی محله منتقل می‌شود، ممکن است تصور کنید که همسایه‌ها با هم متحد می‌شوند، خانواده‌ها در واحدهای بزرگ‌تر جمع می‌شوند، منابع را به اشتراک می‌گذارند و راهی برای بقا در این مصیبت هولناک و غیرممکن پیدا می‌کنند. اما دقیقاً برعکس اتفاق می‌افتد و به نظر می‌رسد این انتخاب در نهایت فضاسازانه است؛ خانواده پلات از امنیت خانه خود می‌بینند که همسایه‌ها خورده می‌شوند، بعد به خانه‌هایی وارد می‌شوند که عمدتاً خالی و وهم‌آورند و اجساد تکه‌تکه شده را در چمن‌های سبز می‌بینند. این به فیلم حالتی از یک ویرانه تسخیرشده می‌دهد و بهانه‌اش این است که بقیه خانواده‌های محله به اندازه خانواده پلات باهوش نبوده‌اند. (چون مادر خانواده نویسنده مخفی داستان‌های تخیلی است، مگر نه؟ در شرایط بقا به یکی از آن‌ها نیاز دارید.)

آنچه می‌بینید، هر خانواده هسته‌ای است که تصمیم گرفته فقط به فکر خودش باشد؛ هیچ‌کس سراغی نمی‌گیرد، هیچ‌کس با خانواده پلات تماس نمی‌گیرد تا بپرسد حالشان چطور است یا حتی نکاتی برای بقا رد و بدل کنند. شعار حومه‌نشینی این است: «خانه من قلعه من است و بقیه می‌توانند بپوسند.»

در همین راستا، خانواده پلات یک عضو دیگر را به گروه خود اضافه می‌کنند؛ جانت کریستینسن (جردن الکسا دیویس) که والدینش را از دست داده است. اما در اواخر فیلم، گروهی در جهت مخالفِ مسیری که دنیس خانواده‌اش را می‌برد، از دست دایناسور دیگری فرار می‌کنند و خانواده پلات کاملاً فریادهای آن‌ها را نادیده می‌گیرند. آن گروه که تحت تعقیب است، باعث می‌شود خانواده پلات از دست یک شکارچی دیگر در امان بمانند و این همان انتخابِ همیشگی آن‌هاست. تنها کسی که به کمکشان می‌آید، کتابدار شهر است که به نظر می‌رسد تندترین نقدِ کل فیلم باشد.

یادداشتی برای کتابداران محلی در جامعه خودم: من انتظار ندارم در مواقع اضطراری جان مرا نجات دهید، اما از این فرصت استفاده می‌کنم تا از تمام کارهایی که انجام می‌دهید تشکر کنم.

در اواخر فیلم، فرصتی برای نجات افراد بیشتری وجود دارد. مقدمه‌چینی برای این لحظه نشان می‌دهد که نجات کل محله غیرممکن است، که منجر به نجات... خب، هر کسی می‌شود که دنیس تصمیم گرفته مهم است، از جمله همسایه عوضی‌اش. پس این هم چیزی است، گمانم؟ لازم نیست محبوب باشی تا لایق زنده ماندن باشی؟ با این حال، حومه‌نشینی همچنان بدترین جای دنیاست.

مشکل دیگر در تلاش برای تقلید از فیلم‌های «امبلین» این است که آن فیلم‌ها در این دوران غیرقابل بازسازی هستند، و نه حتی به دلیلی که همه تصور می‌کنند؛ این فیلم در طراحی صحنه‌ای که حسِ شلختگی و ارگانیک بودن دارد، کمی بهتر عمل می‌کند (اگرچه لباس‌ها هنوز جای کار دارند)، اما این واقعیت را تغییر نمی‌دهد که ما امروز بازیگران مناسب آن نقش‌ها را نداریم: آن هاتاوی و ایوان مک‌گرگور دو تا از بهترین‌ها هستند، اما در این فیلم به شدت بد انتخاب شده‌اند. شخصیت مک‌گرگور بیشتر شبیه مردی از دنیای امروز نوشته شده تا نیم‌قرن پیش، و حتی بدون در نظر گرفتن آن، هیچ مقدار طراحی لباسی نمی‌تواند آن مرد را در زندگی طبقه متوسط آمریکا جا بیندازد. هاتاوی هر نقشی را طوری بازی می‌کند که انگار پتانسیل بردن اسکار را دارد، فارغ از کیفیت متن، که این دقیقاً نقطه مقابل چیزی است که این فیلم نیاز دارد. اما ما دیگر بازیگرانی مثل جوبت ویلیامز، دی والاس، تری گار یا ملیندا دیلون نداریم، پس او تنها چیزی است که داریم.

دیالوگ‌ها احمقانه، جلوه‌های ویژه کامپیوتری به سختی کارشان را انجام می‌دهند و طرح داستان از نظر فنی آشکارا پوچ است. مضامین به طرز عجیبی انزواطلبانه هستند (بدون اینکه متوجه باشند) و خانواده هسته‌ای حرف اول را می‌زند. آن‌قدر نماهای «اسپلیت دیوپتر» (تقسیم فوکوس) افتضاحی وجود دارد که شروع کردم به فکر کردن که آیا فیلم‌بردار دچار فراموشی انتخابی شده است یا نه. و با این حال: تماشای آن به شکل متناقضی سرگرم‌کننده است. (در ضمن، نگران تناقض‌ها نباشید؛ چندین مورد از آن‌ها وجود دارد.)

همه انتخاب‌های عجیب و مضامین ناشیانه، سفر فیلم را هم‌زمان بهتر و بدتر می‌کنند. این از آن دست فیلم‌هایی است که هر پنج دقیقه یک‌بار سرِ صفحه نمایش فریاد می‌زنید «چی؟»، اما هرگز صندلی‌تان را ترک نمی‌کنید. پس از سال‌ها خشکسالی در سینمای «خوبِ بد»، ما به فیلم‌هایی از این دست نیاز داریم. لازم نیست همه چیز برای رسیدن به عظمت تلاش کند، و «پایان خیابان اوک» آن‌قدر فکر در خود دارد که ممکن است بعد از آن درباره‌اش صحبت کنید، حتی اگر فقط برای شکایت کردن باشد. پس شاید بهتر باشد امتحانش کنید و تصمیم بگیرید که در مقیاس پوچیِ «خوبِ بد/بدِ خوب» برای شما کجا قرار می‌گیرد.

منبع اصلی: https://reactormag.com/movie-review-the-end-of-oak-street-might-be-the-return-of-good-bad-movies/

تازه‌ترین اخبار

جهان ادبیات فانتزی

اینجا «فراگُمان» است؛ جایی که خیال نفس می‌کشد.

ما دور هم جمع شدیم چون یک چیز مشترک داریم: عطش کشف ناشناخته‌ها. ما عاشق قصه‌ها هستیم، که دنیا رو وارونه می‌کنن، سوال می‌پرسن، و مرز واقعیت رو به بازی می‌گیرن.

اینجا فقط یک مجله نیست؛ یه پاتوقه برای کسایی که خیال براشون جدیه. برای آدم‌هایی که وقتی یک درِ تازه به ذهنشون باز می‌شه، حس می‌کنن زنده‌ان.

ما داستان می‌نویسیم، نقد می‌کنیم، بحث می‌کنیم، می‌خونیم و با همدیگه جهان‌های تازه می‌سازیم. چون می‌دونیم ادبیات گمانه‌زن فقط سرگرمی نیست؛ یه راهه برای دیدن، برای پرسیدن، برای عمیق‌تر شدن.

اگه تو هم دنبال اینی که از روزمرگی بزنی بیرون و با تخیل پرواز کنی، خوش اومدی.

فراگُمان خونه‌ی آدم‌های خیال‌بازه. خونه‌ی تو.