احتمالاً اگر روزی کسی را در خیابان ببینید که با آرامش کامل حولهای روی دوشش انداخته و قدم میزند، تنها چیزی که به آن فکر نخواهید کرد ادبیات است. همچین آدمی احتمالاً از استخر برمیگردد، شاید هم حوله را از روی فراموشی با خودش آورده باشد. اما اگر این اتفاق در ۲۵ می بیفتد، ماجرا کاملاً فرق میکند. باید به شما بگویم که این حوله، نه برای خشک کردن موها و نه برای آفتاب گرفتن است؛ بلکه نشان میدهد که شما با یک اتواستاپزن روبهرو هستید!
۲۵ می، روز جهانی حوله، ادای احترامی است به مردی که یکی از معمولیترین وسایل زندگی را به نماد یکی از محبوبترین رمانهای علمیتخیلی جهان تبدیل کرد. این رسم، چند هفته پس از درگذشت ناگهانی داگلاس آدامز در سال ۲۰۰۱ شکل گرفت و از آن زمان تاکنون، هر سال افراد زیادی در گوشهوکنار دنیا آن را تکرار میکنند.
راستش را بخواهید، اگر کسی راهنمای کهکشان برای اتواستاپزنها را نخوانده باشد، احتمالاً تمام این ماجرا برایش کمی مضحک به نظر میرسد. آخر چه دلیلی دارد که یک حوله تا این اندازه مهم باشد؟
پاسخ این سؤال، دقیقاً همان جایی است که جادوی داگلاس آدامز آغاز میشود.
کتابی که از رادیو به کهکشان رسید
آدامز از آن دسته نویسندههایی نیست که بخواهد با جملههای پرطمطراق، جهان را برایتان معنا کند. او کار عجیبتری انجام میدهد؛ بدیهیترین چیزهای دنیا را برمیدارد، کمی تکانشان میدهد و دوباره جلوی چشمتان میگذارد. ناگهان میبینید وسیلهای که همیشه گوشهی حمام افتاده بود، تبدیل به مهمترین ابزار سفر میان کهکشانها شده است. چیزهایی که هیچ اهمیت خاصی نداشتند، در دنیای او ناگهان معنایی تازه پیدا میکنند و هر بار با خودتان میگویید: «اصلاً چرا خودم هیچوقت اینطور به ماجرا نگاه نکرده بودم؟»
شاید به همین دلیل باشد که خواندن راهنمای کهکشان برای اتواستاپزنها بیشتر از آنکه شبیه خواندن یک رمان علمیتخیلی باشد، شبیه نشستن پای ذهن آدمی است که قواعد بازی را اصلاً جدی نمیگیرد. هر چند صفحه یکبار، کتاب غافلگیرتان میکند؛ نه با پیچشهای داستانی یا صحنههای نفسگیر، بلکه با ایدهای که آنقدر ساده و در عین حال خلاقانه است که بعد از خواندنش فقط با خودتان میگویید:
«چطور ممکن است چنین چیزی به ذهن یک نفر رسیده باشد؟»
اما قبل از آنکه بیش از حد درگیر حوله شویم، شاید بد نباشد کمی دربارهی کتابی حرف بزنیم که باعث شد هزاران نفر در سراسر دنیا، سالی یکبار با یک حوله از خانه بیرون بیایند.
راهنمای کهکشان برای اتواستاپزنها در سال ۱۹۷۸ هنوز یک رمان نبود. همهچیز از یک نمایش رادیویی در بیبیسی آغاز شد؛ نمایشی که آنقدر مورد استقبال قرار گرفت که خیلی زود به رمان، مجموعهای چندجلدی، سریال تلویزیونی، فیلم سینمایی، بازی و حتی نمایش صحنهای تبدیل شد. شاید همین مسیر تولد، اولین نشانه باشد که با اثری معمولی طرف نیستیم؛ کمتر پیش میآید داستانی پیش از آنکه روی کاغذ نوشته شود، اینچنین در ذهن مخاطبان جا باز کند.
وقتی آخر دنیا، تازه اول ماجراست
قصه از همان صفحههای اول نشان میدهد قرار نیست قوانین آشنای داستانگویی را رعایت کند. آرتور دنت، مردی کاملاً معمولی، یک صبح از خواب بیدار میشود و متوجه میشود قرار است خانهاش را خراب کنند تا جادهای ساخته شود. هنوز فرصت نکرده با این بحران کنار بیاید که خبر بدتری میشنود؛ زمین هم چند دقیقهی دیگر نابود خواهد شد، آن هم فقط به این دلیل که در مسیر ساخت یک بزرگراه فضایی قرار گرفته است!
اگر فکر میکنید این اتفاق قرار است شروع یک داستان تلخ و آخرالزمانی باشد، سخت در اشتباهید. بیش از این چیزی نمیگویم تا لذت کشف دنیای کتاب برای خودتان باقی بماند.
با این توصیفها شاید خیال کنید قرار است با کتابی پر از نبردهای فضایی، شمشیرهای لیزری و توطئههای میانستارهای روبهرو شوید؛ اما آدامز مسیر دیگری را انتخاب میکند. او از سفینهها، سیارههای دوردست و موجودات بیگانه، بیشتر بهعنوان ابزاری برای شوخی با خودِ انسان استفاده میکند تا نمایش عظمت فناوری.
طنز کتاب دقیقاً از همین تضاد متولد میشود؛ برخورد جهانی بینهایت بزرگ با آدمهایی کاملاً معمولی.
نبوغ داگلاس آدامز؛ هنر عجیبِ دیدن جهان
اگر از هر کسی بپرسید مهمترین وسیله برای سفر چیست، احتمالاً از قطبنما، چاقوی چندکاره، تلفن همراه یا نهایتاً یک کولهپشتی نام میبرد. اما داگلاس آدامز با اعتمادبهنفسی عجیب پاسخ دیگری دارد.
همین نگاه متفاوت باعث میشود در دنیای او، سادهترین وسایل از پیشرفتهترین فناوریها مهمتر به نظر برسند و پاسخ بعضی از بزرگترین پرسشها، غیرمنتظرهتر از چیزی باشد که انتظارش را دارید. نه از روی بیمنطقی، بلکه با منطقی که فقط در جهان داگلاس آدامز کار میکند؛ منطقی که عجیبتر از آن، خیلی زود شما هم آن را میپذیرید.
این جنس شوخی تقریباً در سراسر کتاب جریان دارد؛ شوخیهایی که فقط برای خنداندن نوشته نشدهاند. هر کدام از آنها، بیآنکه متوجه شوید، زاویهی نگاهتان را نسبت به موضوعی آشنا کمی جابهجا میکنند. آنقدر آرام که گاهی تازه چند صفحه بعد متوجه میشوید لبخندتان بیشتر از آنکه برای یک لطیفه بوده باشد، از غافلگیری آمده است.
به نظرم خلاقیت واقعی دقیقاً همینجاست؛ اینکه نویسنده چیزی را خلق کند که بعد از دیدنش، احساس کنید همیشه جایش در دنیا خالی بوده است. ایدهای که نه پیچیده است و نه پرزرقوبرق، اما آنقدر طبیعی به نظر میرسد که دیگر نمیتوانید جهان داستان را بدون آن تصور کنید.
به همین دلیل است که راهنمای کهکشان برای اتواستاپزنها بیش از آنکه با داستانش در ذهن بماند، با ایدههایش به خاطر سپرده میشود؛ ایدههایی که حتی اگر سالها از خواندن کتاب گذشته باشد، هنوز گاهی بیدلیل به یادتان میآیند و لبخندی گوشهی لبتان مینشانند.
کتابی که بیشتر از داستان، حسش ماندگار است
بعد از تمام شدن کتاب، کمتر کسی دربارهی جزئیات اتفاقات یا فناوریهای داستان صحبت میکند. بیشتر خوانندهها از حسی حرف میزنند که کتاب در ذهنشان به جا گذاشته؛ حسی شبیه این که دنیا، برخلاف تصور ما، آنقدرها هم جدی نیست.
این کتاب لزوماً قرار نیست شما را وارد بحثهای سنگین فلسفی کند یا برایتان نسخهای دربارهی معنای زندگی بپیچد. شاید یکی از بزرگترین جذابیتهایش همین باشد که هیچ ادعایی ندارد. آدامز بهجای آنکه روی صندلی یک فیلسوف بنشیند و جهان را ار پشت عینکش تفسیر کند، ترجیح میدهد کنارتان بنشیند، فنجانی چای دست بگیرد و با لبخند دربارهی عجیب بودن دنیا حرف بزند.
اگر از من بپرسید راهنمای کهکشان برای اتواستاپزنها چه جور کتابی است، احتمالاً نمیگویم شاهکار علمیتخیلی است یا یکی از مهمترین رمانهای طنز تاریخ. حتی نمیگویم کتابی است که پاسخ پرسشهای بزرگ زندگی را میدهد.
میگویم کتابی است که یادآوری میکند شاید داریم پرسشهای اشتباهی میپرسیم.
همین تفاوت کوچک، تمام چیزی است که داگلاس آدامز را از بسیاری از نویسندگان همنسلش جدا میکند. او بهجای آنکه بخواهد جهان را برای ما توضیح دهد، کاری میکند که جهان برای چند ساعت عجیبتر، بامزهتر و در عین حال دوستداشتنیتر به نظر برسد.
سالها از انتشار این اثر گذشته، فناوریها عوض شدهاند، نسلها تغییر کردهاند و بسیاری از آثار علمیتخیلی قدیمی رنگ باختهاند؛ اما هنوز هر سال، هزاران نفر در گوشهوکنار جهان روز حوله را جشن میگیرند. شاید نه فقط به خاطر یک شوخی هوشمندانه، بلکه چون این کتاب یادمان میاندازد که وسط تمام آشفتگیهای دنیا، گاهی بهترین واکنش این است که کمی سبکتر به جهان نگاه کنیم.
پس اگر روزی راهی سفر شوید فقط یک چیز را فراموش نکنید:
وحشت نکنید... و یک حوله همراهتان بردارید.
نظرات (0)
او��ین نظر را برای این مقاله شما ثبت کنید.
برای ارسال نظر، لطفاً وارد شوید یا از دکمه شناور استفاده کنید.