بازگشت به خانه
یومی و نقاش کابوس
ادبیات فانتزی

یومی و نقاش کابوس

رقص رنگ و نور، جایی که جهان نوین و باستانی در هم آمیخته می شوند.

یومی و نقاش کابوس جلد سوم از سری secret project اثر نویسنده ی آمریکایی برندون سندرسون هستش.

ترکیبی از فرهنگ آسیای شرقی.

میان رنگ ها و کابوس ها و رویاها، 

دو نفر در یک جهان ولی انگار دو جهان متفاوت. 

یومی دختری که یه یوکای هوجو هستش(یوکای در زبان ژاپنی به معنی ارواح هستش) و کار اون اینه که با انجام یک سری مراسمات خاص که شامل سر هم کردن سنگ های مختلف هستش ارواح رو برای رستگاری زمین احضار کنه

و از اون طرف نقاش که اسمش نیکارو هستش، یه نقاش کابوس هستش که با نقاشی هاش کابوس ها رو به دام می اندازه

این دو نفر به طور ناگهانی باهم ارتباط پیدا میکنن

روح این دو نفر باهم ارتباط پیدا میکنه. 

 

اما این شروع یک ماجرا و پرده برداشتن از یک حقیقتی هستش که چندین قرنه پنهان باقی مونده. 

سیستم دنیا پردازی و جادو :

سندرسون استاد خلق سیستم های دنیا پردازی خاص و جادو های متفاوت هست همونطور که میدونید سیستم دنیایی سندرسون بهش cosmere میگن که در فارسی به کیهان‌برم ترجمه شده. 

حالا ابتدا در خصوص جادوها و سیستم دنیا پردازی صحبت میکنیم:

نقاش‌ها (Painters) توانایی دارند کابوس‌ها را با نقاشی‌ کردن و شکل دادن‌شان به تصویر بکشند تا آن‌ها را از حالت تهدیدآمیز بیرون بیاورند. 

کابوس‌ها موجودات خطرناکی‌اند که از مه تاریک جهان بیرون می‌آیند و می‌توانند به انسان‌ها آسیب بزنند؛ نقاش‌ها با هنرشان آن‌ها را مهار می‌کنند. 

جادو به نقاشی و خلاقیت عملی هنری واقعی بستگی دارد — قدرت نقاش زمانی بیشتر است که اثر هنری‌اش زنده‌تر، دقیق‌تر و با احساس بیشتر باشد. 

این نوع جادو نیمه‌سخت است: قوانین خاص خودش را دارد، اما بخش‌هایی هم هست که سندرسون عمداً رازآمیز نگه داشته تا حس جادویی و تخیلی بیشتر حفظ شود.

طرف دیگر ماجرا، نوعی جادوی معنوی‌تر است:

یومی نوعی ارتباط با ارواح دارد. او با ایجاد قلمرو سنگی و الگوهای سنگ‌چینی (ساختارهای سنگی) می‌تواند ارواح را جذب کرده و با آن‌ها ارتباط برقرار کند. 

برخلاف نقاش‌ها که با نقاشی کابوس‌ها سر و کار دارند، یومی از ارتباط با ارواح برای کمک به مردم یا انجام کاری مشخص استفاده می‌کند. 

قدرت او هم هنری و هم معنوی است: سنگ‌چینی‌های زیبا و دقیق، میزانی از قدرت معنوی و ارتباط با انرژی‌های غیرمادی را آزاد می‌کنند. 

 هیون(Hion) و نورهای جادویی

در دنیای یکی از شهرها (Kilahito):

خطوط هیو (Hion lines) نوعی قدرت متمرکز و انرژی جادویی هستند که شهر را روشن نگه می‌دارند و سیستم تکنولوژیکِ خاصِ آنجا را تامین می‌کنند. 

این خطوط نقش نور و انرژی دارند و همان انرژی جادویی است که گاهی می‌تواند کابوس‌ها را به وجود بیاورد یا بر آن‌ها تاثیر بگذارد. 

سگ هایی هم که در دنیای یومی وجود دارد با استفاده از آنها می‌توان با ارواح ارتباط برقرار کرد و آنها را احضار کرد. 

پس محور های اصلی کتاب در دنیا پردازی و جادو :

🔹 هنر و خلاقیت برای مقابله با کابوس‌ها

🔹 ارتباط با ارواح و معنویت

🔹 ترکیب تکنولوژی و جادو در جهان Kilahito

🔹 جادوهایی که ارزشِ احساس، تعادل و علمِ دقیق به ساختارها و فرم‌ها را دارند.

تفاوتی که در دنیای یومی و نقاش وجود داره به این صورت هستش که:

دنیای یومی:آیینی، ایستا، معنوی، تقریباً «منجمد در زمان»

دنیای نقاش:شهری، نیمه‌مدرن، در حال حرکت و تغییر

توی این کتاب از فرهنگ ژاپن( برای یومی) و فرهنگ کره برای نقاش استفاده شده

و یک جورایی این ارتباط و حتی تضاد بین نقاش و یومی من رو به یاد اصل بین و یانگ می اندازه. 

دو قطب که متضاد هم هستن و در عین حال مکمل هم دیگر هستش.

این کتاب به شخصه من رو یاد انیمه ی اسم تو میندازه و خود سندرسون در آخر کتاب ذکر کرده که از اون انیمه الهاماتی داشته ولی کتاب کاملا با انیمه متفاوت هستش. 

تنها شباهت میتونه در واقع جا به جایی روح ها و بدن ها باشه. 

در واقع سندرسون ایده ی اولیه ی این کتاب از سری بازی های ویدویی فاینال فانتزی سری x الهام گرفته. 

و ذکر کرده که از انیمه ی اسم تو هم الهاماتی داشته. 

شخصیت پردازی داستان:

شخصیت یومی:

یومی یه شخصیت با ثبات و بدون تغییر رو نشون میده کسی که به اصول پایبنده و اونا رو بر طبق یه پروتکل انجام میده و سرپیچی از قوانین و تغییر براش سخته و حس میکنه تغییر کردن یهنی بر خلاف خواسته و عمل طبیعیت

یومی به عنوان یه یوکای هوجو هیچ وقت حق انتخاب برای هیچ چیزی نداشته و در واقع فقط یه چیز براش واضح هستش که باید وظیفه اش رو انجام بده وگرنه مردم میمیرن. 

ولی یومی هیچ وقت این سوالات رو از خودش نکرد که چرا من باید مدام و مدام یه کار رو انجام بدم؟ 

و به چه دلیل؟ 

و وقتی نقاش وارد زندگی یومی میشه، یومی چیز هایی رو تجربه میکنه که تجربه نکرده، داشتن حق انتخاب و اینکه بتونی برای خودت زندگی کنی و اینکه بتونی رها و بی پروا باشی

یا اینکه گاهی اوقات ماها یک توهم از یک کار یا یک شی برای خودمون می‌سازیم و وقتی اون توهم شکسته میشه انگاری باور ها و شاید آرمان های ما هم میریزه و ما از خودمون میپرسیم که من چرا تا الان داشتم این کارها رو انجام می‌دادم و به چه دلیل؟ 

و این خودش میتونه جوونه ای برای یافتن هدف جدید و پیدا کردن یه ایکیگای جدید باشه. 

یومی تصمیم گرفت که ریسک کنه و زندگی کنه و انتخاب کنه و هنرش رو از چارچوب های خشکی که براش تعیین کردن آزاد کنه. و یه جاهایی که یومی نمیتونست از اون چارچوب بیرون بیاد برای من آزاردهنده بود ولی باز به من این یادآوری رو کرد که شکستن چارچوب ها و عقایدی که از بچگی توی گوشت خوندن و نذاشتن که تو زندگی کنی گذر کردن و شکستن اونا خیلی سخته و همینکه بتونی بهشون غلبه کنی یعنی بیشتر راه رو اومدی. شکستن تابوها و غل و زنجیر ها همیشه سخت ترین کار بوده و هست. 

نقاش:

نقاش نقطه ی مقابل یومی هستش

یه زندگی پر از جنب و جوش و تلاطم و چیزهای ازاد

اما نقاش با تمام اینا تنها بود. 

من حقیقتا با ‌نقاش خیلی احساس درک و همدردی کردم. 

خانواده ی نیکارو یه نقاش نمیخواستن چون نقاش بودن رو یه شغل پست و بی ارزش می‌دونستن. 

ولی نیکارو بلاخره نقاش شد و یه نقاش خیلی خفن بود

نیکارو برای خودش می‌کشید و کسی رو نداشت که نقاشی ها رو بهش نشون بده و وقتی وارد مدرسه ی نقاش ها شد دوستانی رو پیدا کرد که به کارهای ذوق و شوق نشون میدادن و اون لحظه بود که نیکارو احساس دیده شدن و مهم بودن کرد. 

یومی همیشه مهم بود چون یه یوکای هوجو بود ولی نیکارو تا حالا توی زندگیش احساس مهم بودن نکرده بود و اون تعریف و تمجید دوست هاش باعث شد که به اون حس دیده شدن بده. 

همه ی ما دوست داریم دیده بشیم و مهم باشیم و نیکارو این احساس رو بلاخره تجربه کرد و تصمیم گرفت که یه رویانگار بشه(من این رو خودم گفتم حقیقتا نمیدونم مترجم ها این رو ترجمه کردن و اصل این لغت dreamwatch هستش). 

ولی نیکارو نتونست که یه رویانگار بشه و به دوست هاش دروغ گفت چرا؟ 

چون نمی‌خواست اونا رو نا امید کنه 

نمی‌خواست دوباره احساس بی ارزش بودن بکنه. 

و من این احساس رو درک میکنم چون زمانی که خودم کنکوری بودم و آزمون قلم چی میدادم گاهی اوقات درصد های آزمونم رو بیشتر میگفتم چون میخواستم بهم افتخار کنن نمیخواستم دوباره اون احساس بی ارزش بودن رو داشته باشم. و داستان جلوتر میره و نقاش میفهمه که برای مفید بودن لازم نبوده که یه رویانگار بشه. 

بدون رویانگار بودن هم میتونه کارش رو انجام بده و مفهوم کارش رو حفظ کنه

یک سری از القاب صرفا بدین معنا نیستن که شما حتما باید اونا رو داشته باشین تا بتونین یک سری کارها رو انجام بدین. 

و نیکارو این رو فهمید و اون بعدش کسی رو پیدا کرد که بتونه برای اون خلق کنه

ما نیاز داریم برای خودمون و برای دیگران خلق کنیم. 

و خب بله هوید شخصیتی که در دنیای کازمیر سفر میکنه این داستان رو برای ما روایت میکنه. 

و اینجا البته هوید یه دوست هم همراه خودش داره که در روند داستان به یومی و نیکارو خیلی کمک میکنه. 

در مورد روند داستان هم قبلا گفتم و الان هم میگم سندرسون مثل سریال چینی مینویسه

سریال چینی اینجوریه که یهو پنج الی ده قسمت آخر کلا داستان زیر و رو میشه و کل شخصیت ها میوفتن به جون هم و تا قبلش صرفا دست گرمی بوده

سندرسون هم اینجوری مینویسه در اواسط کتاب خیلی اتفاق و خبر خاصی رخ نمیده ولی بهتر حواستون بهشون باشه چون داخلشون سرنخ های زیادی هست و بعدش یهو سندرسون صد الی دویست صفحه ی آخر داستان یک جوری ذهن آدم رو منفجر میکنه که دهنت باز میمونه و نیاز داری کتاب رو ببندی تا بتونی داستان رو پردازش کنی

من یه جاهایی اینکه داخل کتاب هیچ خبری نبود حوصله ام سر میرفت ولی هی جلو میرفتم تا ببینم چی میشه و سندرسون قلم‌ش کشش داره و آدم رو دنبال خودش میکشونه.

سندرسون کلا به دنیا سازی خاص و پیچیده اش مشهوره و این رو داخل تک تک کتاب هاش میشه دید سیستم دنیا سازی یومی خیلی ها من رو گیج می‌کرد ولی وقتی به اخرای کتاب رسیدم کاملا برام باز شد و توضیح داده شد. 

این کتاب رومنس داره و روندی که سندرسون میخواد به این عشق برسه واقعا زیباست و روح من رو نوازش کرد و قشنگ احساس میکنم سندرسون بخش هایی از عشقی که به زنش داره رو داخل کتاب هاش میذاره چون همیشه داخل کتاباش از زنش میگه و اون براش بزرگترین الهام بخش هستش. 

و رومنس این داستان اونقدر زیبا بود که من واقعا عاشقش شدم 

لحظات خاص و ناب که به دنبال رشد شخصیت ها و به مرور ایجاد شدن احساس بینشون بود رو میشد به طور وضوح در این کتاب دید و احساس کرد. رومنس این داستان من رو یاد آهنگ lovers in the night 

مال seori انداخت چون رابطه شون به زیبایی آسمان پر ستاره ی شب بود که شفق های قطبی در آسمون جنب و جوش میکردن. 

کتاب های سندرسون به من احساس خونه رو میدن

و احساس میکنم که با هوید همسفر شدم و دارم تک تک این اتفاقات رو میبینم و بعدا قراره روایتشون کنم

امتیاز من به این کتاب :

4.5/5

هستش

من این کتاب رو زبان اصلی خوندم اما بی صبرانه منتظر ترجمه اش هم از نشر هوپا هستم چون خیلی دوستش داشتم و میخوام نسخه ی ترجمه رو هم بخونم:) 

امیدوارم شما هم این کتاب رو بخونین و از خوندنش لذت ببرید ودر دنیای کابوس ها و رویاها و رنگ ها فرق بشید:) 

 

 

My world, My rules

 

نظرات (0)

او��ین نظر را برای این مقاله شما ثبت کنید.

0

نظرات (0)

ارسال نظر جدید

هنوز نظری ثبت نشده است.

جهان ادبیات فانتزی

اینجا «فراگُمان» است؛ جایی که خیال نفس می‌کشد.

ما دور هم جمع شدیم چون یک چیز مشترک داریم: عطش کشف ناشناخته‌ها. ما عاشق قصه‌ها هستیم، که دنیا رو وارونه می‌کنن، سوال می‌پرسن، و مرز واقعیت رو به بازی می‌گیرن.

اینجا فقط یک مجله نیست؛ یه پاتوقه برای کسایی که خیال براشون جدیه. برای آدم‌هایی که وقتی یک درِ تازه به ذهنشون باز می‌شه، حس می‌کنن زنده‌ان.

ما داستان می‌نویسیم، نقد می‌کنیم، بحث می‌کنیم، می‌خونیم و با همدیگه جهان‌های تازه می‌سازیم. چون می‌دونیم ادبیات گمانه‌زن فقط سرگرمی نیست؛ یه راهه برای دیدن، برای پرسیدن، برای عمیق‌تر شدن.

اگه تو هم دنبال اینی که از روزمرگی بزنی بیرون و با تخیل پرواز کنی، خوش اومدی.

فراگُمان خونه‌ی آدم‌های خیال‌بازه. خونه‌ی تو.